جمعه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۱

انتخابات شوراها - 7


يه مقاله توپ از مسعود بهنود درباره نتايج انتخابات شوراها و گزينه‌هايي كه در پيش روي نظام است.

1.5 litre
من امروز و امشب ، بيش از يك و نيم ليتر نوشابه خوردم. آخرش ترتيب معده‌مون داده مي‌شه. ولي بيخيال. دم را غنيمت است. حالي كن و...

پنجشنبه، اسفند ۱۵، ۱۳۸۱

لذتهاي كوچولو


يكي از لذتهاي كوچيك زندگي اينه كه يه جايي پول داشته باشي و خودت خبر نداشته باشي. مثلا دست كني توي جيبت و چند هزار تومن پول ببيني. امشب از مادرم يه كم پول خواستم گفت توي كشوي تختت هست. ( همون كشو كه اوناع خلافيجات توشه!! اي واي.) گفتم نه خاليه. گفت كي خالي كردي. گفتم قبل از اينكه برم اهواز. گفت: نه. من ديروز مرتب كردم اتاقت رو پول بود اونجا.خلاصه شرط بندي كرد سر نصف پول!! و اومد باهام پايين. اومدم ديدم 40-50 هزار تومن پوله !! دمش گرم. خر كيف شدم. با دو هزار تومن راضي كردم مامانه رو! همين.

ششصد و شصت و شيش


چند روز پيش قبل از رفتن به اهواز همكارمون مهندس ميم، وسط شركت يهو با لحن بچه‌گونه‌اي اين شعر رو خوند. ” ششصد و شصت و شيش . سه تا شيش داره! بچه كه گريه مي‌كنه ، جيش داره! پشه اونوقت نيش داره! “ از شدت خنده فقط كم مونده بود زمين رو گاز بزنيم. حالا اين افتاده تو دهن من. توي اهواز هي با هم اين شعر و تكرار مي‌‌كرديم ، آقايون مهندسين خرس گنده.! امشب هم من توي ماشين خيلي 666 شده بودم. ماشين رو توي حياط پارك
كردم. سوئيچ رو سقف ماشين رها شد و من .....آخي.

چهارشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۸۱

ماهور + ‌دوبي



توي ماشين يه كنسرت سه نفره برگزار مي‌شه. تو و دوستت و شادمهر عقيلي، خيالي نيست رو باهم مي‌خونين. حال مي‌ده. تو يه جاش رو هي اشتباه مي‌خوني ولي...حال مي‌ده. ” ...يه روزم نوبت من ميشه برات نامه بدم، بدوني با يكي ديگه‌ام، جاتم اصلا خالي نيست. جاتم اصلا خالي نيست...‌ “ قبلش ولي شجريان توي ماهور فرياد مي‌زنه. ” آخ ، بود درد مو و درمونم از دوست، بود وصل مو و هجرونم از دوست، اگر قصابم از تن واكنه پوست، جدا هرگز نگرده جونم از دوست... “

سه‌شنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۱

زندگي+ سوپر ماركت +{،،،}


خونه ما يه سوپر ماركته. نون ، تخم مرغ ، شير ، سيب زميني ، پياز و گوجه و نوشابه...هميشه در دسترس است. ظاهرا هميشه سوپر ماركتهاي محل بد موقع مي‌بندن. همين.

Ahwaz - 4


روز يكشنبه از صبح تا شب 6 تا تصادف توي اهواز و حومه ديدم! صد رحمت به تهران.رانندگيها افتضاح بود. توي محله كيانپارس كه محله بالاشهرشون بود هم كه دور در جا و ...رواج داشت. توي همين محله بود كه مهمانسراي محل اقامت ما. هر دو شب رو رفتم كافي نت. كه دومي خيلي بهتر بود. {...} شبها موقع برگشتن از كافي نت، نمي‌دونم چرا ياد خيابونهاي دوبي مي‌افتادم. مغازه هاي باز و روشن و خيابون خلوت و پوشش گياهي و ...به نظرم شباهتش اين بود. البته خوب اين كجا و آن كجا. يكشنبه شب تا دير وقت بيدار بودم همراه با دوستم. البته اون بعد از 1-2 ساعت خواب بيدار شده بود. فوتبال عالي يووه 3- اينتر 0 رو هم ديديم. (به كوري چشم دشمنان !) و صبح دوشنبه ساعت 6:30 بيدار شديم. توي ماشين اصلا نمي‌تونستم چشمم رو باز كنم. منگ منگ بودم. حتي وقتي به كارخانه دال رسيديم. ساعت 10:30 -11 كارمون توي اين كارخونه تموم شد و به سمت كارخانه الف راه افتاديم. كه تقريبا 15-20 كيلومتري مرز عراقه توي جاده اهواز- خرمشهر. قبلا براي رفتن از كاخانه دال به الف بايد بر مي‌گشتيم اهواز و از اونجا مي رفتيم. ولي الان پل ارتباطي روي رود رو ساختن و مستقيم يه مسير فوق‌االعاده زيبا و البته پر دست انداز رو رفتيم. راديو فردا روشن بود. من توي پاترول عينك آفتابي به چشم ، از منظره زيباي سبز اطراف، از نخلستانهاي زيبا و انبوه و از رود زيبا ديدن مي‌كردم و لذت مي‌بردم. خيلي چسبيد اين مسير. يه روستاي عرب نشين سر راهمون بود. بچه‌هاي چوپان رو ديديم و همينطور يه مدرسه مختلط. دخترها داشتن توي حياط وسطي بازي مي‌كردند با هم و پسرها فوتبال. ساعت 3:30 كارمون توي كارخونه الف هم تموم شد. اين دو روز همه اش سرپا بوديم. خيلي خسته شده بوديم. وقتي فهميدم دوباره بايد همون مسير زيبا رو برگرديم تا ” آلن دي سي “ بلژيكي رو برداريم از كارخونه دال، خيلي خوشحال شدم. به خاطر مسير زيبا. آلن دي سي خيلي جوون خوب و كم توقعي بود. خوشم اومد ازش. توي كارخونه دال يه كارشناش 50 - 60 ساله مصري اومد جلو كنار من نشست. تمام راه رو وول خورد و صداهاي عجيب غريب از خودش در آورد ، دستش يا توي دماغش بود يا دهنش. به راننده مي‌گفتم كه اين چرا اين جوريه؟! مي‌گفت فرق يك اروپايي و افريقايي اينجا معلوم مي‌شه. همه خنديديم. جز خارجيها كه نمي فهميدن ما چي مي‌گيم. مصريه هم چپ چپ نگاهمون مي‌كرد. توي راه هي با آهنگ ضرب مي‌گرفت و گاهي دستش به پاي من مي‌خورد. راننده و بچه‌ها برام دست گرفته بودند. منهم گفتم آره يارو داره نخ مي‌ده!! كم كم داشتم قاط مي زدم از دست مصريه . مي‌گفتم آدم رو ياد شب اول قبر و نكير و منكر ميآندازه با اين قيافه‌اش. راننده كه خودش عرب تبار بود. مي‌گفت كلمات عربي به كار نبر مي‌فهمه. آخرش هم نزديكاي پياده شدن مصريه يه چيزي فارسي گفت. راننده گفت فارسي بلده گاومون زائيد! گفتم : {...} لقش! ( كه اگر هم فارسي بلده ديگه، لب كلام رو گفته باشم!) آلن دي سي به گرمي باهامون دست داد و خداحافظي كرد. بعدش هم رفتيم مهمانسرا ، خريد ، شام و فرودگاه. حراست فرودگاه اهواز از نفرت انگيز ترين حراستهاي عالم است. خيلي گير هستند. اين دفعه هم بعد از اين كلي گيت رو رد كرديم و حسابي همه جامون!! رو گشتند. گفت كه بايد من و دوستم كيفهامون رو بديم بار. چون خرما داريم. و خرما دستگاه رو به اشتباه مي‌اندازه. دير هم شده بود. به ناچار برگشتيم. دوباره كاپشن و همه چي زير دستگاه . اين دفعه كه يه نفر ديگه داشت مي‌گشت. گفتم دفعه قبلي حسابي گشتنم زياد سخت نگير. گفت نفر قبلي دست مالي كرد! بذار حالا ما هم دست مالي كنيم!! كار ما همينه ديگه! شما يه لبخند مليح رو هم در صحنه داشته باشيد! خلاصه وظيفه انسانيش رو با گشتن حسابي ما انجام داد. حتي به من گفت كفشاتو در بيار و اون تو رو هم گشت!! بدتر شد! پرواز با بوئينگ 727 به راحتي هر چه تمامتر انجام شد. توي راه برگشت سر يه قضيه‌اي يه مطلبي طنز و شوخي به همكارم گفتم. گفت كه” من تا حالا خيال مي‌كردم كه ذهن من كثيفه! ولي ذهن تو از مال من هم كثيف تره! “ خوب منهم طبيعتا تاييد كردم. راست ميگه. دلم براي تهران به خصوص يه نفر خيلي تنگ شده بود. و دلم براي ماشينم هم تنگ شده بود، يه كم.

Ahwaz -3


خوب هشتمين (در اصل نهمين سفر ، چون وقتي 4 ساله بودم هم يه بار رفته بودم.) سفر من به اهواز هم به پايان رسيد. راستش شهر اهواز به نظرم شهر خيلي خوبيه. چون شهر زنده‌اي هستش. بر خلاف خيلي از شهرستانها كه بعد از تاريكي هوا سوت و كور مي‌شن ، اينجا تازه ملت مي‌ريزن تو خيابون و مغازه‌ها هم باز هستند. مردم اهواز و خوزستان هم تا اونجايي كه من ديدم . مردماني خونگرم و با معرفت هستند. بر خلاف شهرهاي شمالي بخصوص استان مازندران كه تا مي‌فهمن مثلا بچه تهراني، مي‌خوان دو درت كنن! بگذريم. چيزي كه از همون شب اول توي اهواز كشف كردم. ” راديوي فردا “ بود كه ظاهرا آمريكاييها پخش 24 ساعته واسه ايران مي‌كنند و تو تهران نمي‌گيره. يه راديويي كه اونجا توي مسير طولاني رفت و آمد خوراك ما شده بود. اگر توي تهران هم بگيره كه راديو پيام بايد بره پي كارش. هر نيم ساعت يه ربع اخبار و بعد يكي در ميون آهنگهاي ايروني و غربي عالي. حتي آهنگهايي از اريان و زير آسمون شهر هم پخش مي‌شه. يه سايت توپ هم دارند كه از اونجا ميشه راديو رو زنده گوش كرد. كاري كه من الان دارم مي‌كنم. شب اول تا دير وقت با بچه‌هاي كارفرما گپ مي‌زديم. يه سري صحبتها در مورد دزديهاي رده بالا، اعصابم رو خورد مي‌كرد. بعد هم در مورد مرگ دلخراش چند نفر توي سايت‌هاي الف و دال. سايت الف تا حالا مرگ نداشت ولي 2-3 ماه پيش يه بدبختي لاي نوار نقاله و درامها گير كرد و يه پاش قطع شد و دل و روده‌اش ريخت بيرون.
توي سايت دال هم كه يه نفر 2 سال پيش از تراز 16:30 متر ساختموني كه طراحي كرده بودم. موقع جوشكاري افتاد پايين و مرد. با اين كه هيچ ربطي به من نداشت و اگر كمربند ايمني بسته بود، الان زنده بود.هر وقت اون ساختمون رو مي‌بينم حالم گرفته ميشه. يه نفر ديگه هم لاي نوار نقاله باز گير كرده و مرده بود. توي اون شب بچه‌ها يه نفر ديگه رو هم گفتند مرده.يه زماني مدير پروژه شركت پارس صنعت بود و آدم خوبي بود كه من مي‌شناختمش. بدبخت توي كرمان پالت افتاده بود روش و مرده بود. خيلي حالم گرفته شد. شب تا صبح همه‌اش كابوس مرگ و نوار نقاله ديدم كه فرداش قرار بود از اونها هم بازديد و گزارش تهيه كنيم. صبح به سختي تمام بيدار شدم. اولين چيز مهمي كه توي خيابون ديديم يه صحنه مرگ بود!! تمام روزم ريخت به هم. تا شب همه‌اش صحنه تويوتاي خونين با شيشه‌هاي شكسته و زني كه با چادر عربي عرض خيابون رو طي مي‌كرد به صورت خودش چنگ مي‌انداخت و فرياد مي‌كشيد جلوي چشمام بود. امروز فهميديم. كه اون صحنه يه قتل با مسلسل بوده!

یکشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۱

ahwaz -2


emshab ham az coffee net tooy-e ahwaz vasl shodam. ye jAy-e digeh.soratesh khayli toop-e. vali fArsi nadArand. ye chizAyi az injA mikhAb benvisam. mizAram vaghti bargashtam tehrAn. ezzat ziAd bAd.


rAsti hanooz az nAtAyej-e entekhAbAt shorAhA shokeh hastam. 2 rooz tehrAn naboodim-hA. bebin chi shod!

شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۱

Ahwaz


خوب من يادم رفت بگم كه شنبه تا آخر شب دوشنبه ماموريت اهواز هستم. بنابراين كمتر وبلاگ هم مي‌نويسم. الان هم از يه كافي نت با سرعت لاك پشت اين رو پابليش كردم. هواي اهواز خيلي خوبه . جاي همه تون خالي.