به شدت مبارك باشه. يك سالگي وبلاگ نويسيت. ضمنا هفتم روز زن هم مبارك باشه، زياد. ايشاا...دهها سال وبلاگ بنويسي.
چهارشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۲
سهشنبه، شهریور ۰۴، ۱۳۸۲
نميدونم اصلا براي كسي مهمه يا نه؟ ولي مريخ در نزديك فاصله به كره زمين در 6000 سال گذشته قرار داره. نميدونم با تمام گرفتاريها و غمها و شاديها اصلا اهميتي داره يا نه؟ ولي من هر شب كه ميام توي حياط براي چند ثانيه هم كه شده ميايستم و مريخ نارنجي رنگ رو نگاه ميكنم. لذت ميبرم. اگر به سمت جنوب شرقي آسمان توي اين شبها نگاه كنيد حتما ميبيندش. قشنگه. كاشكي يه تلسكوپ در دسترس بود و اونوقت لذت كاملتر ميشد.
مريمي توي كامنتي براي مطلب قبلي گذاشته به نكته خوبي اشاره كرده. آره. آدم حرصش ميگيره از بعضي دوستها و فاميلها كه كله سحر زنگ ميزنند و حال بابا رو مي پرسند. بيچاره مامان كه مثلا تا دم صبح از سرفه ها و تب كردن بابا خوابش نبرده، تازه دم صبح چشماش گرم خواب شده كه زنگ ميزنند كه بپرسند، حال بابا چطوره. آدم حرصش ميگيره از اون فاميلي كه زنگ مي زنه و ميگه اصلا دكتر تا حالا ديدتش !!؟ كاري براش ميكنين؟!! ( زير لب هر چي فحشه به جد و آباد طرف ميدي.) آدم اعصابش خورد ميشه از اون عمهاي كه برادرش تقريبا از زندگي فقط داره نفس ميكشه، اون وقت اون به عمهها و دختر عمهات كه دارند ميان تهران خونتون توصيه ميكنه كه چون آلودگي و ميكرب توي طبقه پايين زياده!! شما طبقه بالا باشيد! خونه اون پسرش. آره آدم اصلا سمپاتي پيدا ميكنه نسبت به اينكه ازت بپرسند حال بابا چطوره؟ و تو و مامان و بقيه مجبورين بگين بد نيست. و اونا دوباره ميپرسند يعني بهتر نشده؟ و تو ميگي نه تغييري نكرده. آره اونها محبت دارند ولي وقتي تو ميگي بد نيست، معلومه كه بهتر نشده و سوال دوباره بي معنيه.
نميدونم ما يا داريم تقاص پس ميديم. تقاص گناه يا ناشكري و... يا داريم امتحان مي شيم. امتحان الهي. كه اميدوارم دوميش باشه.
*درستش اينه كه مريخ در نزديكترين فاصله در 60000 سال گذشته به كره زمين قرار دارد.
شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۲
آه ..... و باز شنبه آمد. شنبه لعنتي. هفتهآي پر كار در پيش دارم. سر و كله زدن با آدمهاي مختلف، پروژههاي مختلف، نفهميهاي مختلف. رئيسمون داره 3 هفته ميره انگليس و دبي و برج العرب!! ولي اينقدر كار ريخته سرمون كه نگو!! شايد 7-8-10 روز ديگه مجبور شم برم اهواز ولي شايدم صبح خواب موندم و از پرواز جا موندم!!! آخه با اين شرايط بابا و ...اهواز رفتنم ديگه چيه. نه بيخيال. از طرفي اگر من نرم همكارم مجبور ميشه جاي من بره. توي اين گرما. قرار بر اينه كه يه هفته در ميون من و اون بريم. 2-3 روز در هفته. ولي هر جوري هست كارفرما راضي ميكنيم تا نريم يا كمش كنيم. ميگم حداكثر اينه كه از پرواز جا ميمونم يا يك روزه ميرم!
هر روز يك آقاي ليسانس پرستاري مياد و زخمهاي بستري كه بابا توي آي . سي . يو يادگاري آورده رو پانسمان ميكنه از داروهاي مخصوص شركت كامفيل استفاده ميكنه يه جور جلبك دريايي و...ميگن زخمهايي رو خوب شدنشون 6 ماه طول ميكشه يكي دو ماهه خوب ميكنه. خدا كنه. مادرم به شدت و به شدت توي زحمته. من نميدونم چطور ميشه اين زحمات رو جبران كرد؟ اگر پدرم روزي خوب بشه، قدر اين زحمات رو ميدونه؟
شب رفته بودم بيمارستان اميرالمومنين يك وسيله پزشكي بگيرم براي پدرم. يكي از دوستام رو ديدم كه به علت حال بهم خوردگي پدرش اومده بودند اورژانس يه كم سلام عليك كرديم و همين. حوصلهاش رو نداشتم. اون وسيله رو نداشتند. اومدم بيرون جلوي در دو تا مرد توي بغل هم ميگريستند. چند نفر زن و مرد هم دور و برشون. ظاهرا يك نفرشون فوت كرده بود. خب به من چه. هيچ حسي نداشتم. اومدم در ماشين رو باز كنم. داشتم زير لب ميگفتم تف به گور پدرشون. بلند بلند فحش ميدادم به مسول داروخانه بيمارستان. (اولش گفت كه اون وسيله رو داره ولي بايد نسخه دكتر باشه. از يه خانوم دتكر كشيك اورژانس خواهش كردم بنويسه نسخه رو. اومدم داروخانه گفت تموم كرديم!!! يه كم غر غر كردم و اومدم بيرون. تف بگور پدرش!). آهان مشغول باز كردن در ماشين بودم. يه آقاي با لحن گدايي از همين ها كه تازگي زياد شدن گفت ميشه يه خواهشي ازتون بكنم. گفتم : نه!!! گفت : يه صد تومن دويست تومن بهم بده ميخوام برم داروخانه شبانه روزي پول ندارم. ( خوبه گفتم نه!! ) نميدونم چرا ولي در بي تفاوتي مطلق 160 تومن از جيبم در آوردم و بهش دادم. ميدونستم مث سگ داره دروغ ميگه!! اصلا هم از سر نيكوكاري نبود. داشتم از عرض خيابون با ماشين رد ميشدم. طرف اومد كنار شيشه. گفت دمت گرم! با سرعت تمام پيچيدم و رفتم. صداي سوت چرخهاي ماشين توي خيابون خالي پيچيد. از مردم بدم مياد تازگي. از مردم غريبه. بوي ترياك همسايه توي حياط پيچيده . خودش كه ميكشه هيچي. رسما شيره كش خونه افتتاح كرده. مطمئنم كه عامل فروش هم هست!! دخل اين مرتيكه رو من ميارم يه روزي. زير آبش رو ميزنم. بدم مياد.
یکشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۲
كثافتكاري - جمعه - شب - حالم بده، سر درد ، عرق سرد، حالت تهوع، دوستم نگرانه. خونه كه ميام به علت دل درد اول ميرم توالت بعد ميام دست و صورتم رو بشورم كه همونجا بالا ميارم توي دستشويي ، گلاب به روتون حداقل كاشكي اون ساندويچ كالباس هايدا رو خوب جويده بودم تا اينجوري تيكه تيكه شناور نشده بودند!! دستشويي هم گرفت!! تلفن زدم طبقه بالا، مامان شربت آبليمو آورد برام و وسايلي كه براي بابا خريده بودم برد. خوشبختانه دستشويي گير كرده رو نديد. صبح اول رفتم با پيچ گوشتي پيچ كفي دستشويي رو باز كردم كمي اون فيلتر رو دادم بالا تا ذرات جامد برن پايين. يهو ديدم زير پام داره خيس ميشه. نگو لوله دستشويي هم گرفته. سريع روزنامه پهن كردم ولي آب زياد بود. يه كم زد به موكت و فرش. بعد هم دستشويي رو با صابون مايع زياد باز كردم. (ظاهرا اسيديه). خلاصه گند زدم . الان كه يكشنبه شبه هنوز توي اتاق بوي گند از فرش و موكت مياد!! حالتون بهم خورد. عيب نداره.
خواب - يكشنبه - صبح - خواب ديدم رفتيم يه جايي اردو مانند. يكي از سوپروايزرهاي شب بيمارستان شركت نفت آقاي الف هم بود. گفتم كه چرا اومديم اين جا، بايد از قبل ميگفتين. نگران پدرم و مادربزرگم بودند كه توي آسايشگاه زمينگير بودند! گفت خب اشكال نداره اينجا هم اينترنت هست!! يه محوطه ارودگاهي چمن شده بود. يهو شب شد. از پشت ساختمون روبرويي كله يه غول بيرون بود. براش زبون درازي كردم و علامت هندي پلاست!!! نشون دادم. غوله قاطي كرد@@!! از دهنش آتيش به طرف من پرتاپ كرد!! زد و خورد ساختمون بغلي رو كه كلي آدم توش بود و يه آسايشگاهي چيزي بود، نابود كرد. هي اون شعله و آتيش ميزد هي من فرار ميكردم و ساختمون خراب ميشد. آخرش اومدم توي همون ساختمون كه خود غوله قبلا پشتش بود و حالا اومده بيرون تا دخل من رو بياره. يه كوزه اونجا ديدم خواستم برم توش قايم بشم تا آبها از آسياب بيفته. (با خودم ميگفتم {...}ون لق بقيه!!). يهو با صداي مامانم از خواب پريدم. عجب خوابي بود. شبيه بازي دوم بود! نيم ساعت بعد توي بزرگراه رسالت داشتند با جرثقيل يك تانكر و تريلي كه كاملا سوخته بودند بلند ميكردند!!
پزشكي - يكشنبه - شب - كاشكي دكتر شده بودم. استعدادش رو هم داشتم نمرات دروس حفظي و زيست شناسيم هميشه خوب بود. نميدونم شايد از اسم مهندسي خوشم اومد كه رفتم رياضي فيزيك و...مطمئنم كه رتبهام از رتبه كنكوري كه توي رياضي به دست آوردم.(194) بهتر ميشد.
اگر دكتر بودم الان احتمالا خيلي ميتونستم به پدرم كمك كنم. خيلي وقتها هم با خودم فكر ميكنم. خب دكتر حزيني از سفر مياد و كمك ميكنه ولي بعد يادم مياد كه بابا اون كه مرد و تموم شد و رفت!! خلاصه يه ساعت با بروشور انواع چسبهاو داروهاي زخم بستر ور رفتم تا تصميم گرفتم با توجه زخمهاي بابا چه چسبي و چه دارويي رو انتخاب كنم تا برم از داروخانه بيمارستان كسري بگيرم. كلي واسه خودم دكتر شدم. (داروخانه بيمارستان كسري يك سري چسبهاو داروهاي مخصوص وارد كه كرده كه براي زخم بستر خوبه و خب البته گرون.)
آبراموويچ - يكشنبه - همون شب - تلويزيون داره فوتبال چلسي - ليورپول رو نشون ميده . من هم بروشور رو ميخونم هم فوتبال ميبينم. بابا هم پشت سرم روي تخت خوابيده. بقيه مشغول
كمك هستندجابجايي - غذا دادن با لوله گاواژ و....
تيم چلسي به خاطر خريدهاي خوب رئيس روسي جديدش. تيم خيلي خوب و پر مهره اي شده.
چلسي، ليورپول رو با گلهاي سبا (خوان سباستين ورون - واقعا حيف بود كه اين بازيكن توي منچستر بازي كنه.) و هاسل بينك شكست داد. امسال چلسي به نظرم كولاك ميكنه. بعد از ارسنال و نيوكاسل (شايد هم نيوكاسل و آرسنال!!) توي انگليس طرفدار چلسي هستم. سيستم چلسي 4-5-1 بود. پنج هافبك خوب ( ورون - لمپارد - جرمي - داف - گرونشاير ، كه البته جو كول به جاي داف بعدا اومد) به اضافه يك مهاجم تموم كننده نوك. اين سيستم رو ترجيج ميدم به سيستم دو مهاجم كامل. ولي خب بعضي تيمها، مثل نيوكاسل چون بازيكنش رو دارند از دو مهاجم كامل.( شيرر و بلامي ) استفاده ميكنند و جواب هم ميگيرند.
بگذريم كه چه يهو رفتيم تو دل فوتبال. تسليت به ليورپوليها.
تبليغ روز: رفتم داروخانه پنس خريدم. يك نايلون بهم داد كه تبليغ {...} بود. از محصولات {...}.
(متن تبليغ رو نوشته بودم، البته با سانسور، خيلي خنده دار بود. ولي تصميم گرفتم همهاش رو سانسور كنم.)
جمعه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، مرداد ۱۴، ۱۳۸۲
امروز پدرم از بيمارستان مرخص شد. ديگر كار خاصي كه لازم باشد در بيمارستان انجام شود نياز نبود. از جهاتي هم نگهداري در منزل راحت تر خواهد بود با تمام سختيهايي كه به خصوص براي مادرم خواهد داشت. پدرم البته هنوز تب ميكند و سرفههاي شديد و هنوز سوراخ گلو كاملا بسته نشده. امروز وقتي پدرم را از حياط به داخل خونه ميبرديم. بغض گلوم رو گرفته بود و اشك چشمام رو. پدر من صبح روز 11 خرداد سالم از خونه بيرون رفته بود. و امروز 14 مرداد در يك حالت نيمه بيهوش و ناتوان و با انواع مشكلات جسمي به خونه برگشته. در حاليكه غذا رو از راه لوله دريافت ميكنه و ...
اميدمون به لطف خداست، به هر حال. ديشب خواب ديدم داره مثل بعضي وقتها، باهامون دعوا ميكنه و تعجب كردم يك دفعه، كه اهه مگه بابا مريض نبود؟
بوشفك دوم 20 روزي هست كه ناپديد شده. به نظرم مانند بوشفك اول در يك روز تابستاني براي هميشه رفته باشه.
چهارشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۲
چهارشنبه 1 مرداد 82 - ساعت 10 دقيقه بامداد - بيمارستان - كسي روي تخت بغل دستي بابا خوابيده يك مرد 62 ساله است كه تومور مغزي داره و قراره ساعت 8 صبح عمل جراحي بشه. تقريبا تمام بدنش از كار افتاده. يهو نفسش بند مياد و صورتش به شدت قرمز رنگ ميشه. پسرش كه با من دوست شده توي اين مدت. سراسيمه تنها پرستار موجود بخش رو خبر ميكنه. بقيه معلوم نيست كدوم گوري هستند. اون پرستار مرد به كارگر دستور ميده كه دستگاه شوك قلبي رو بياره و خودش تلفن ميزنه به دكترهاي قلب و اورژانس و بيهوشي و...4-5 دقيقه طول ميكشه كه بيان. من ميبينم كه طرف عملا نفس نميكشه. 10-15 دقيقه عمليات احيا طول ميكشه. ما رو از اطاق انداختند بيرون. پسر جرات نميكنه نگاه كنه. ولي از اونجايي كه اتاق در نداره! من دم در وايستادم و نگاه ميكنم. دستگاه شوك خرابه!! هر چند طرف به نظر مدتهاست كه تموم كرده. پسر از من سوال ميكنه كه چي كار ميكنند و من يه چيزايي ميگم. بعد همه ميان بيرون. پرستارها حالا تعدادشون زياد شده. حالا من هم جرات نميكنم دوباره برم دم در اتاق. ميرم. ارچه سفيد رو كشيدن روي بدنش و تمام. حالا من دارم طول و عرض راهرو رو قدم ميزنم. چند تايي بيمار و همراه دم در اتاقشون وايستادن و من موندم كه چطور به پسرش نگاه كنم. بابا توي اتاق آروم خوابيده. نوجواني كه آپانديسش رو عمل كرده از اتاق ميره بيرون . همين طور يك مريض ديگه. مريض اون طرفي هم نميتونه بلند بشه و آروم نگاه ميكنه. از دور ميبينم كه به پسره ميگن. پسره توي بهته. دكتر پرونده پدر رو ميبينه و ميگه به احتمال زياد زير عمل ميرفت. من نزديك پسر ميشم. 3 سال از من بزرگتره. به من ميگه، ” تموم كرد. “ بغلش ميكنم. بغضش ميتركه. و منهم. يه كمي آرومش ميكنم. ميريم توي اتاق. دو تا كارگر مشغول بسته بندي جنازه ميشن. پسر گريه ميكنه و دست و پاي پدرش رو ميبوسه. من قرآن بالاي سر بابا رو بر ميدارم و سوره الرحمن رو ميخونم.” فباي آلا ربكما تكذبان “. پسره به دكتر كاشاني فحش ميده كه اينقدر عمل رو به تاخير انداخت. حق هم داره. ” كل من عليها فان “. كارگرها به پسره دلداري ميدن كه پدرت راحت شد و راحت مرد. از عمري زمين گير شدن راحت شد. و من به پدرم فكر مي كنم. عمري زميگنير بودن و درد كشيدن بهتره يا راحت شدن؟؟!! . ” و يبقي وجه ربك، ذوالجلال والاكرام. “ كمك ميكنيم و جنازه رو كه بيش از 120 كيلو وزن داره. 4 نفري ميذاريم روي برانكارد. بعد از ظهر كه بچهها اومده بودند بيمارستان بهشون گفتم كه اين آقاهه . شبيه اون شخصيت رقيب توي كارتون پلنگ صورتيه. و بچه ها هم از شدت شباهت كلي خنديده بودند. حالا مرده بود و من اولين بار بود كه جون دادن يك نفر رو جلوي چشمام ديدم. پسره تا صبح روي تخت پدر نشست و گريه كرد و من روي تخت خالي روبرويي خوابيدم و بيدار شدم و خوابيدم. بابا آروم بود.
دوشنبه 6 مرداد 82 - ساعت 7 بعد از ظهر- بيمارستان - براي اولين بار ميبينم كه بابا سر و گردنش رو به اطراف و جهت صدا و حركت تكون ميده. خوشحال ميشم. مريض بغل دستي، ميگه امروز من شفاي پدرت رو از حضرت زهرا گرفتم. به نظر آدم مذهبيي نمياد. ولي حالا داره اشك مي ريزه و همينطور برادرش كه همراهشه. من بغض كردم . ميگم كه خوابي - چيزي ديدن . ميگه نه. امروز بود. يهو گفتم يا زهرا ، يه چيزي بهم الهام شد و نيم ساعت گريه كردم. نميدونم چي بايد بگم. تشكر ميكنم. توي دلم ميگم يا زهرا.
سه شنبه 7 مرداد 82- ساعت 8 صبح - بيمارستان -خانوم پرستار براي فيزيو تراپي بابا اومده. بهش ميگم كه گردنش رو ميتونه تكون بده. ميگه كه پس بشونيمش. ميشونيمش. از بابا سوال ميكنه كه راحت نشستي ؟؟ بابا شروع ميكنه به حرف زدن!! ولي بدون صدا. من از شدت تعجب و خوشحالي نميدونم چكار كنم. گوشم رو ميبرم نزديك دهان بابا تا بشنوم. ولي صداي نامفهوم و بسيار بسيار ضعيفه. اميدوار ميشم. اميدوارم كه روند بهبودي ادامه داشته باشه و برگشت به عقب نداشته باشه.
پ. ن.
1- اين روزها چون يك شب در ميون ، من و راننده تاكسي بيمارستان هستيم. طبعا توي بيمارستان كه نميشه كانكت شد و شب بعدي هم از شدت خستگي خوابم. پس اينترنت و وبلاگ تعطيل ميشه.
2- باز هم از همه دوستان كه حضوري و تلفني و ميلي و قلبي، به ياد ما هستند متشكرم. از صميم قلب.
3- حواستون باشه كه راننده موتوري مضروب بابا بعضي روزها مياد ملاقات بابا. پس يه وقت توي بيمارستان فحش و فضيحت نكشين به طرف. چون ممكنه بغل دستتون باشه!! چند بار اين سوتي تا حالا داده شده!! ولي نه در حد فاجعه.
4- وقتي يه مريض توي اتاق باشه كه فيستول مقعد عمل كرده باشه و مثل يك فيل هم غذا بخوره. (توجه كنيد، مثل يك فيل!!). كلي تفريح سالم و ناسالم خواهيد داشت.
5- مادرم روزها كه توي بيمارستانه، مثل پروانه دور بابا ميچرخه و بهش ميرسه.همه مريضها و همراهها اين رو به من ميگن. كارهايي رو انجام ميده كه وظيفه مسلم پرستارهاست. چطور ميشه اين همه محبت رو جبران كرد؟!
6- چند شب پيش زنك زدم به شركت ديتك كه اينترنت ميگيرم و اعتراض كردم كه چرا بلاگ اسپات رو بستين و...كلي بحث كرديم. اسم وبلاگ من رو هم پرسيد. حالا ميبينم كه بلاگ اسپات رو باز كردند. هه هه. چه ربطي داشت حالا.
دوشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۲
از پنجره طبقه ششم بيمارستان بيرون رو نگاه ميكني. دم غروبه. پدر روي تخت جلوت خوابيده. روي پشت بوم يك ساختمان بزرگ. يك ضد هوايي خود نمايي ميكنه و سربازي در حال دويدنه. خبرها خوشايند نيستند. اصلا. اذان موذن زاده اردبيلي از تلويزيون پخش ميشه. دعا و دعا. يك نفر كانال رو عوض ميكنه. لعنتي. ولي خب باز هم اذانه مال يكي ديگه. توي تلويزيون داره دعا ميخونه.
دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲
شنبه - صبح ماشين رو بردم تعميرگاه دوو - بعد از ظهر كه رفتم بيمارستان ديدم بابا توي بخش آي. سي . يو نيست. گفتند بردنش بخش. رفتم بخش ديدم مامان و خواهرم پيشش هستند. يك اتاق با 6 تا مريض و هوار تا ملاقات كننده. حال بابا ميون اون همه مريض تابلو بود. اصلا معلوم بود كه نبايد بياد بخش. رفتم آي. سي. يو گفتم كه كي دستور داده كه از بخش بيارنش بيرون. خانومه گفت من نبودم صبح و نميدونم!! با مسوول بخش هم صحبت كردم گفت احتمالا دكتر ك گفته!! گفتم كه امشب يك همراه ميتونه بمونه پيش پدرم ؟؟. مسوول بخش گفت نه! دستش شكسته ، خوب ميشه همراه نميخواد كه!! گفتم بابا توي كماست پدرم . چي چي ميگي دستش شكسته!!. خلاصه بگم كه اصلا خر تو الاغي بود كه نظير نداشت. با دو تا از دوستان (1 و2 ) رفتيم و ماشينم رو تحويل گرفتيم . بعدش از خونه راه افتادم و رفتم بيمارستان. با كلي سوال و جواب بالاخره رفتم بالا. بابا به شدت سرفه ميكرد و از حنجره سوراخ شدهاش خون و ساير ترشحات به بيرون پرتاپ ميشد ، سرمش هم تموم شده بود. از وقتي كه به پرستار موضوع رو اطلاع دادم. دو ساعت و نيم طول كشيد تا اومدند سرم رو عوض كردند و ريه رو تخليه و ساكشن كردند و ملحفههاش رو عوض كردند. اعصابم خورد شده بود. وقتي ساكشن تموم شد، يه كمي حالش بهتر شده بود. روي صندلي ولو شدم تا بخوابم تا صبح در مجموع يك ساعت هم نتونستم بخوابم. نالههاي پيرمردي كه پاش رو قطع كرده بودند. تك سرفههاي شديد بابا و صداي ناله بقيه بيماران و ...اصلا مجالي نميداد. عجب شب وحشتناكي بود. واقعا قدر سلامتي رو آدم اينحا ميفهمه. يكشنبه - صبح با مسوول جديد بخش صحبت كردم در مورد همراهي مريض و...كه گفت باشه امشب هم ميتونين بياين. رفتم پايين كه برم سر كار. برادرم رو هم ديدم و قرار شد با دكتر مسوول صحبت كنه كه ببينه چرا با اين وضعيت از آي. سي . يو آوردنش بيرون و اگر قراره وضعيت اين جوري بمونه بيمارستان رو عوض كنيم. توي شركت مثل خر كار داشتم. از اونور با موبايل برادرم كه تماس ميگرفتم گفت كه نميذارند بره بالا. خلاصه بعد از ظهر ساعت 1:30 با كلي دعوا و مرافعه رفته بود بالا. از صبح هم بابا رو دوباره با همون مريض دست شكسته اشتباه گرفته بودند و ميگفتند كه همراه نميخواد!! بابا گل بگيرين در اين بيمارستان رو. برادرم گفت كه با معاون بيمارستان صحبت كرده و اون ميگه كه بابا هايپوكسي شديد مغزي داشته و هيچوقت خوب نميشه!! و اين بهترين حالتشه. من با ناباوري گفتم كه با خود دكترش صحبت كن. اعصابم ريخت بهم. پشت كامپيوتر همين طور اشك از چشمام ميريخت پايين. رفتم توي توالت شركت و سير گريه كردم. يه كاربرد خوب ديگه هم واسه توالت پيدا شد!! از طرفي به علت كم خوابي و تعطيلي مخ هي توي محاسبات هم گيج ميشدم. برادرم گفت كه دكتر ك تا ديروزش ماموريت بوده! و اصلا تا حالا بابا رو نديده. بعد از فوت دكتر حزيني و مريض شدن دكتر الف (دكتر مغز و اعصاب بابا) ايشون قرار بوده مسوول باشه ولي اين هم نبود و يك دكتر ديگه ديده بود. خلاصه دكتر ك مياد بالاي سر بابا. بابا 40 درجه هم تب داشته! دكتره هم شاكي كه چرا از آي . سي . يو آوردينش بيرون. بابا رو بر گردوندن به آي . سي . يو خلاصه دكتره به برادرم گفته كه تمام سعيش رو ميكنه كه پدرم خوب بشه ولي به احتمال 80 درصد بهبودي وجود نخواهد داشت!!و از دست هيچ كس هم كاري بر نمياد. تا ساعت 6:30 توي شركت بودم. اومدم خونه. تازه داشت خوابم ميبرد كه زنگ زدند و مهمون داشتيم.! ساعت 8:30 خوابيدم . تا ساعت 3 نصفه شب . بيهوش بودم. وقتي بيدار شدم زمان و مكان رو از دست داده بودم. ولي نه.....
دوشنبه - بعد از ظهر اتاق آي.سي. يو، جي-سي-اس بابا 10 است و چشمانش را با صداي من باز ميكند. حرفهاي من را فكر ميكنم كه ميفهمد. دستهايش كاملا شل و بدون حس هست. در قسمتهايي از بدن زخم بستر به وجود آمده با وجود مواج بودن تشك. بابا بسيار لاغر شده. 36 روز گذشته.
تنها اميد من اينك، معجزه الهي است. اوست كه به هر چيز تواناست.
چند نكته :
1- از همه كساني كه اين وبلاگ رو ميخونند عذر ميخوام اگر همهاش غم و ناراحتي ميخونند. ميتونيد بي خيال خوندن اين وبلاگ بشيد.
2- از دختر عمو و دختر خاله محترمي كه در خارج از كشور هستند و اين مطلب رو خوندند. خواهش ميكنم كه مطالب اين مطلب خاص رو لااقل به بقيه اقوام انتقال ندهند.
3- امشب همهاش اين شعر توي مغزم زمزمه ميشه.
جزاي آن كه نگفتيم شكر روز وصال
شب فراق نخفتيم، لاجرم ز خيـــــــال
4- محتاجيم به دعا.
چهارشنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۲
0- يكشنبه - شب - داخلي - رفتيم استخر - يادم اومد كه دفعه آخري كه اومدم همين استخر، 6 بهمن 81 بود بعد از مراسم سالگرد داييم. اون شب فاميلي اومديم استخر دانشگاه. اون شب سر يه موضوع كوچيك از دست بابام خجالت كشيدم و شب باهاش حرفم شد. (جريان رو فكر كنم توي وبلاگم نوشتم.) و حالا كه اومدم استخر. عذاب وجدان راحتم نميگذارد. كاش بابا هم بود.
1- دوشنبه - روز - داخلي - عيادت از پدر. از صبح توي ذهنم بود كه يه قرآن كوچيك رو كه توي ماشينه بالاي سر پدر بذارم. از آي . سي . يو كه ميام بيرون ميبينم كه قرآن رو يادم رفته. با خودم ميگم كه ولش كن فردا ميارم. ولي بعد ميگم كه اين حس از صبح با من بوده اگر خداي نكرده اتفاقي هم بيفته تا آخر عمر دچار عذاب وجدان ميشم. پس ميرم سراغ ماشين.
2- دوشنبه - روز - خارجي - يك دوست خوب رو پايين ميبينم كه يه آقاي راننده صد كيلويي رو نگه داشته چون ورود ممنوع ميومده و زده به ماشين پارك شده من!! شانس رو دارين تو رو خدا؟ كارت بيمه رو ميگيرم تا فردا بريم بيمه. بعدش دنبال پلاتين ميريم براي استخوان شكسته ساق پاي بابا.
3- دوشنبه - شب - خارجي - ماشين رو كه توي حياط پارك ميكنم. ميبينم كه گربمون (ميشولك) داره با يه چيزي وسط حياط ور ميره و سعي ميكنه بخوردش!! برق حياط رو كه ميزنم. مي بينم كه يك بچه گربه مرده است!!! دچار وحشت ميشم. يه كابوسي مياد جلوي چشمم كه چند بار توي خواب ديدم.گربهاي در حال خوردن گربه زنده ديگري است!! خودم جرات نميكنم به مامان ميگم مياد و با خاك انداز گربه مرده رو مياندازه توي زمين پشت خونه. ميشولك هم عين خيالش نيست و داره غلت مي زنه و خودش رو لوس ميكنه. عجب صحنه خفني بود.
4- سه شنبه - صبح - خارجي - بيمه ايران - ميدون فاطمي - كارشناس ها خسارت رو نميدن ميگن كه چون بغل به بغل خورده حتما بايد كروكي ميكشيدين. ميريم صحنه رو بيرون دم شركت اجرا ميكنيم دوباره. افسر مياد و قبول نميكنه!! دوباره بر ميگرديم و بيمه فقط 25000 تومن ميده. راننده مقصر يه تلفن ميده كه بعدا زنگ بزنم و بريم پيش صافكار آشنا و اگر بيشتر شد بقيه رو بده! خلاصه عجب بيمه مزخرفيه اين بيمه ايران. بيمه آسيا خيلي راحت تر خسارت ميده. من از امروز به مدت يك ماه. روزي 3 بار شاشيدنم رو تقديم ميكنم به بيمه ايران!! (اميدوارم توي گوگل هر كي بيمه ايران رو سرچ ميكنه به اين مطلب برسه!!) راننده هم چون آدم خيلي بدي نبود ولي به هر حال گند زده. هر سه روز يك بار يه دونه از همون موردها به روحش تقديم ميكنم.
5- سه شنبه - بعد از ظهر - خارجي و داخلي - طرح ترافيك - گير پليس - بابا تقريبا ديگه ميشه گفت به هوش اومده.(نه كاملا، ولي بهترين حالتش بعد از يك ماه بود.) جي. سي . اس 10 . از خوشحالي بغض كردم. فردا صبح چهارشنبه عمل جراحي روي ساق پاش انجام ميشه. اميدوارم به خير بگذره.
6- سه شنبه غروب - خارجي - نمايشگاه خودرو با دوستان.
7- شعر هفته : بيا به صبح من امروز و در كنار ما امشب
كه ديده خواب نكرده است، در انتظار تو دوشم