یکشنبه، شهریور ۲۴، ۱۳۸۱



ALI



چهارشنبه قبل رفتم فيلم ” علي “ ساخته مايكل مان، هموني كه فيلم فوق العاده HEAT رو ساخته. ويل اسميت با چاق كردن خودش توي اين فيلم نقش محممد علي كلي رو بازي كرده بود. من چون اصولا به صحنه‌هاي مسابقه بكس علاقه دارم خوشم اومد از فيلم. فيلمبرداري مسابقات بكسش فوق العاده بود. انكار دوربين توي بغل بكسورها بود. خودت رو وسط مسابقه حس مي‌كردي. درباره محمد علي كلي يه فيلم مستند توي سال 96 ساخته شد، ‌به نام ” ما زماني سلطان بوديم “ اون فيلم جايزه اسكار بهترين مستند رو برد. يه جمله جالبي توي اين فيلم علي هست كه كلي ميگه. خطاب به دوست دخترش (با وجودي كه زن داره). ميگه : من بايد اسلام رو در سن 50 سالگي كشف مي‌كزدم، چون در مقابل زنها نمي‌تونم مقاومت كنم. به هر حال از اينها كه بگذريم محمد علي آدم خيلي جالبي بوده . مسابقاتش فوق العده بودند. شخصيت مبارزه طلب خيلي قوي داشته. زماني كه ما خيلي بچه بوديم. ملت ايران ساعت 4 صبح بلند مي‌شدند تا مسابقا كلي رو ببينند.

شنبه، شهریور ۲۳، ۱۳۸۱


زندان زنان


اين عكس هنرپيشه‌هاي اصلي و كارگردان فيلم زندان زنان توي جشنواره ونيزه. جالبه نه؟ پگاه آهنگراني (سمت چپ) بزرگ و خوشگل شده!!
عكس وسط منيژه حكمت كارگردان، و سمت راستي هم روياست. رويا نونهالي.


SEPTEMBER ELEVEN



خوب، يازده سپتامبر هم رسيد. يه مطلبي توي هفته نامه پيام آور در اين مورد چاپ شد كه عينا نقل مي‌كنم.
” يازده سپتامبر سياه، يازده سپتامبر خونين. نه اشتباه نشود، يازده سپتامبر 2001 نيويورك را نمي‌گويم. يازدهم سپتامبر 1973، استاديومي در پايتخت شيلي. آلنده را كشته‌اند، اما تك‌تك اين بازداشت شده‌ها مي‌توانند آلنده‌اي ديگر باشند. 5 هزار نفرند با سيمايي آكنده از خشم و نفرت، نه آ‌رامش و نه سازش. بايد نگاه كني تا ببيني و باور كني كه تك تك اينها مي‌توانند آلنده‌اي ديگر باشند، رهبر باشند، اسطوره باشند. آي جلاد نگاه كن. مي‌شناسي؟ اين دانشجوي موفرفري را هم حتما يادت هست. حداقل عكسهايش را ديده‌اي، صدايش را شنيده‌اي، شنيده‌اي كه از پوبلاسيئنها مي‌خواند، ديده‌اي كه با گيتارش چه آتشي مي‌سوزاند و چطور چرت خلقي را پاره كرد. ” ويكتور خارا“ي معروف، ويكتور خاراي محبوب، همان كه معناي نامش پيروزي است. حالا حتي مسلسل را هم از او گرفته‌اند و با اين جماعت خشمگين، در اين استاديوم حومه در بند جلاد است.
” هاي آوازه خوان، گيتارت كو؟ نمي‌خواهي برايمان بخواني؟“
نگاهت مي‌كند. مي‌داند اين دعوتي است به اختتام و پاياني در خور نامش، هنرش و آزادگي‌اش. استاديوم سراسر سكوت است. سراپا گوش، سراپا چشم...چند گامي جلو مي‌آيد. سينه در سينه جلاد، چشم در چشم هيولا.
” گيتارش را بياوريد.“
گيتار را مي‌آورند و تبر هم. دستهاي خارا افتادند، اما خارا نيفتاد.
” بيا بگير. گيتارت را بگير و بزن، بخوان جوانك آوازه خوان!“
آن وقت استاديوم سراسر سكوت، مركز جهان بود. خاراي مجروح چشم گرداند، به جاي جلاد و حتي ياران بغض خورده‌اش، چهره تك‌تك اسطوره‌ها برايش نمايان شد. دوباره طنين خنده كريه جلادان در گوشش پيچيد: ” بگير، بزن ، بخوان“
و خواند. ” وحدت “ را خواند. سالها بعد، اين صدا را با ترجمه شاملو مي‌شنوم. با متني كوتاه پشت قاب آجري رنگ نوار كه آخر قصه را اين‌چنين تعريف مي‌كند: 5 هزار اسير استاديوم با خاراي دست بريده هم‌صدا شدند. جلادان بر آشفتند و او را به گلوله بستند. ويكتور پيروز شد، او به اسطوره‌ها پيوست. “

چهارشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۱


ديشب پدرم گفت كه عموش كه توي شهرستان بود به علت ناراحتي فلبي فوت كرد. اين عموي پدرم درست هم سن پدرم بود. خيلي ناراحت شدم از مرگش. هر چند به روي خودم نياوردم. آخرين تصوير واضحي كه ازش يادمه مال 6-7 سال پيشه. اون خونه ما و پشت سر هم با هم شطرنج بازي مي‌كرديم. 50 -50 من مي‌برم و اون. ولي بعدش حسابي سر درد گرفتم. چون پشت سر هم سيگار دود مي‌كرد. چند سالي بود كه كمتر مي‌ديدمش. چرا وقتي افراد رو از دست مي‌دهيم تازه قدرشون رو مي‌دونيم؟ چرا؟ يادش گرامي....
DEAD NIGGERS STORAGE


شنبه يه فكر جالب كه توي ذهنم بود رو عملي كردم. بعد از خوندن مطلب شايد فكر كنيد كه مردك ديوانه است. شايد...


يه كمد توي شركت هست كه كنار ميز كار منه. توش كلي نقشه و سند و مدرك تپونده شده. تا همين چند وقت پيش حتي با باز كردن در كمد. مثل كمد اقاي ووپي وسايل مي‌ريخت بيرون. الان به همت يكي از همكاران كه دنبال چيزي مي‌گشت، كمي مرتب شده. توي يك كاغد مطالب زير رو نوشتم و زدم به در اون كمد.

DEAD NIGGERS STORAGE

Danger-- Do not open!!

پايين مطلب هم نوشتم.

based on "pulp fiction movie"

توي فيلم پالپ فيكشن،‌ جان تراولتا و ساموئل جكسون توي ماشين هستن. جان اسلحه رو رو به صورت يه ساهپوست كه عقب ماشنين نشسته گرفته. يهو ماشين ميره روي دست‌انداز و گلوله شليك ميشه. مغز يارو مي‌پاشه به همه جا. اينها كه مي‌بينن گند زده شد، سريع ميرن خونه رفيق ساموئل كه نقشش رو خود تارانتينو (كارگردان فيلم)، بازي مي‌كنه. بعد از مدتي صاحب خونه كه خيلي شاكيه، به اون دو تا مي‌گه: ببينم روي در خونه من يه تابلو ديدين كه نوشته باشه. ” انبار كاكا سياه‌هاي مرده“ ؟


متاسفانه از ماهي حلوا خبري نبود



يكشنبه عسلويه بودم. بيست و يكمين و بيست و دومين پرواز زندگيم رو انجام دادم. هر دو تاييش با بوئينگ 747 بود. به غير از پرواز اول در سال 1365 ديگه سوار اين غول آسموني نشده بودم. البته اين هواپيماها متعلق به عراق بودند كه در جريان جنگ خليج فارس به ايران پناهنده شدند. ايران هم به خاطر بدهي عراق بابت غرامت جنگ به ايران، هيچ‌گاه اونها رو پس نداد.
هواي عسلويه مانند هميشه گرم و شرجي بود، ولي بهتر از 31/تير كه رفته بوديم. از شركت نارگان هم 5 نفر بودند با ما، كه سه تاشون خانوم بودند. موقع برگشتن توي هواپيما هم با هم بوديم. خلبانه مانند پرواز رفت. موقع فرود ناگهاتي و بعد تغيير مسير داد. چون زياد خورده بوديم. دل و رودمون داشت مي‌ريخت بيرون. نايلونهاي مخصوص -گلاب به روتون- هم شفاف بود.(آخر خوش سليقگي). كلي خنديديم. ولي خوب كسي اونجوري نشد. من به شوخي مي‌گفتم خلبانه مسافر كشه كه شغل دومش خلبانيه.
شبش رو هم زود خوابيدم. ساعت 11:15 ، مامان و خواهر آدم هم كه سفر باشن زياد حال و حوصله نيست.

یکشنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۱

فردا دارم ميرم سفر، عسلويه. ان شاءا.. بر مي‌گردم. دو هفته پيش هم يه روزه اهواز بودم. يادم رفت اين جا بنويسم.

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۱


فوتبال - توي پنالتي از عراق باختيم، توي پنالتي از سوريه برديم. گلرمون افتضاح بود. هر چي گل خورديم مقصر بود. كم كم داره ياد غلامپور رودر خاطره‌ها زنده مي‌كنه اين ميرزا پور. به نظر من بهتره بجاي گلر بالاي 23 سال از يك هافبك يا مهاجمي مثل علي دايي توي بازيهاي آسيايي استفاده كنيم.

كشتي - قهرمان جهان شديم. حاجي زاده معركه بود كه طلا گرفت. حيدري واقغا نمي‌تونست جلوي كورتانيتذه دوام بياره. لامصب واقعا خرس بود. يعني يك خرس واقعي...به هر حال مباركه.
عليرضاي دبير


وقتي غليرضا دبير فينال رو باخت، بغض كرده بودم. سال 2000 توي المپيك سيدني از راديو داشتم كشتي دبير رو گوش مي‌كردم. ساعت 7 صبح بود. وقتي دبير فينال رو برد، رسما گريه كردم از خوشحالي . وقتي مي‌گم گريه يعني گريه. هق هق مي‌كردم و اشك مي‌ريختم. خيلي از دبير خوشم مياد. امشب هم نشد ديگه. 4 بر صفر عقب بود. 4-4 كرد. ولي توي وقت اضافه باز خاك شد...

جمعه، شهریور ۱۵، ۱۳۸۱

همشهري - خاتمي - خروج از حاكميت


روزنامه همشهري داره تبديل شده به يكي از حرفه‌اي ترين روزنامه‌هاي ايران، توي ضميمه‌هاي سياسي روزانه‌اش نوشته‌هايي از محمد قوچاني و مقالاتي به سبك ماهنامه مرحوم پيام امروز چاپ مي‌شه. يه مقاله توي صفحه 15 همشهري پنچشنبه 14/شهريور/81 چاپ شده كه حتما بخونيدش. اسم مقاله هست ” دو لايحه استراتژيك “ لينكش اين جاست. در مورد سخنراني جديد خاتمي، دو لايحه جديد، رفراندوم و خروج از حاكميت نوشته. جريان اصلاح طلبي با چالشهاي جديدي روبرو خواهد شد. نتيجه چيست؟