جمعه، بهمن ۱۱، ۱۳۸۱

اون دو تا مست چشات داره خوابم مي‌كنه.....ذره ذره اون نگات داره آبم مي‌كنه.

فرمان اول - من خدا هستم ، پروردگار شما



فرمان اول كيشلوفسكي رو همين امشب تموم كردم. تلويزيون داشت گام معلق لك لك رو مي‌داد ولي زياد با اين فيلم ارتباط بر قرار نمي‌كنم. بنابراين ترجيح دادم كه كتاب رو بخونم. اولين بار فيلنامه فرمان اول رو توي يكي از شماره‌هاي مجله فيلم خوندم. يادمه اون شماره ،‌ شماره معركه‌اي بود يه پرونده هم در مورد سريال شرلوك هلمز داشت. هر دفعه كه اين داستان فرمان اول رو مي‌خونم مثل همين امشب ، گريه‌ مي‌كنم. يكي از غم انگيزترين و فاجعه بارترين داستانهاييه كه تا حالا خوندم. قشنگ آدم احساس كريشتف رو مي‌تونه درك كنه. فضاها بسيار ملموس و واقعي به نظر ميان. يادمه 4 سال پيش اون موقع سربازي بودم. با همون لباس افسري مرخصي گرفتم و رفتم 3 ساعت جلوي سينما عصر جديد صف وايستادم تا همين فيلم فرمان اول رو كه توي جشنواره نشون مي‌دادند ببينم. ولي بليط بهم نرسيد. همين.

و باز هم فوتبال



امروز هم فوتبال خيلي خوب بود. هر چند گل نزدم ولي خوب بازي كردم. اعتماد به نفس و آمادگي بدنيم بالا رفته . 2-3 تا توپ به تير دروازه زدم كه يكيش رو بعد از اينكه 3 نفر رو دريبل زدم به تير كوبيدم. تو كار دفاعي هم خوب بودم. اصولا آدمي نبودم كه دريبل زن باشم ولي تازگيها از لنگهاي درازم براي دريبل زدن استفاده مي‌كنم. مهم آمادگي ذهني بود كه الان دارم. يه پسره هست كه مياد سالن خيلي بازيكن تكنيكي و سالني باز خوبيه. امروز كلي از بازيم تعذيف كرد آخر وقت. كيف كردم. گفت قبلا اين طوري نبودي ولي پشتكارت و حضور دائمت باعث پيشرفتت شده. (من شايد اين 1-2 سال اخير رو فقط 2 يا 3 جلسه اون هم به خاطر مسافرت غيبت داشتم.) آخر بازي هم چون خوب گرم نكرده بودم. كشاله رون چپم كش اومده. اوضاع كمي درام به نظر مي‌رسه. ممكنه اين هفته فوتبال تعطيل شه.

اولين سالگرد


امروز اولين سالگرد تاسيس وبلاگم بود. همين.

جريان كامل اون شب برفي رو با بيشترين جزئيات ممكن. اژدهاي خفته اينجا نوشته. فقط يادش رفته . سر زدن من به دفتر باشگاه پرسپوليس رو بنويسه.كلي هم از دويدن من تعريف كرده. مي‌گم بدنم روي فرم اومده و نفس چاق شده. باور نمي‌كنين.
تازه كوله پشتي هم داشتم و اونطوري مي‌دويدم، همچو آهو، مي‌پريدم از سر جو..
ولي امان از خيمه سنگين متريال. اومدم يه خم رو گرفتم. ولي يه موجودي با بيست كيلو وزن بيشتر خيمه زد روم. تقريبا زير برفها دفن شدم.

پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۱

الان پنجشنبه شبه. با خودت كه فكر مي‌كني مي‌بيني از يه چيزي حالت گرفته‌است. يادت مياد كه امروز ساعت 12:55 رئيست {...}د به اعصابت. تو هم هيچي نگفتي.با اين كه حرف براي گفتن زياد داشتي.
ولش كن بابا.
(يه فحش دادم اينجا ولي سانسورش كردم.)
يكشنبه - قسمت دوم - خيابان انبار نفت


موقع بازگشت توي خيابون انبار نفت مي‌زنيد كنار. ميرين تا با هم خونه سابق پدربزرگت رو كه مادرت و خاله‌ها و داييها از سال 36 تا 48 اونجا زندگي كردند ببيني. دايي عب كه تازه از المان اومده با لذت تمام تعريف مي‌كنه كه اينجا چه بود و چه و چه. كوچه‌هايي با عرض 1 متر! كاهگلهاي ديوار. سوراخهايي براي پنهان كردن مواد و...در كوچه. جاي خفني بود. مي‌گفتن اون سالها اينقدر برف مي‌اومده كه توي اين كوچه‌ها تونل برفي درست مي كردند. بعدش هم برفها رو با گوني مي‌بردند كنار خيابون اصلي. هواي تهران هم عوض شده. دايي الف با حسرت شايد به پنجره اتاق زيرشيرواني خودش كه اون موقع كارهاي برقي توش مي‌كرد نگاه مي‌كنه. توي اين خونه 9 اتاقه يه زماني 18 نفر زندگي مي‌كردند. دوباره سوار ماشين مي‌شين.موقع برگشت يه جايي رو دايي‌ها نشون مي‌دن و مي‌گن كه قبلا اين جا اسمش شهر نو! بوده. (فاحشه خونه). دايي ف كه خيلي شوخه. مي‌گه اگر اين‌جا نبود ما الان هر كدوممون 3 تا خونه داشتيم. از خنده مي‌تركي! پدر بزرگت كه خيلي مذهبيه سعي مي‌كنه به روي خودش نياره ولي اونهم مي‌خنده.
توي ماشين تصميم مي‌گيرين كه همه برين استخر كه مسووليتش با دايي فضل... است.وقتي ميرسين خونه مادربزرگ، يه كم مي‌خوابي. با هر زحمتي است از اين ور اونور مايو جور مي‌كنين و ميرين استخر. تويي و پدرت و پنج تا دايي. پدرت رو كه با اون هيكل نحيف مي‌بيني و اينكه بايد مواظبش باشي تا ليز نخوره يه جوري مي شي. ياد كودكي مي‌افتي و پدري كه اون موقع مواظب تو بود و حالا پيري پدر رو راحت مي‌شه احساس كرد. حتي رفتارهايي عجيب رو. وقتي پدرت جورابش رو هنوز تو رختكن در نياورده و خيس شده. تو غر غر مي‌كني. دايي عب بهت مي‌گه. حضرت! غر نزن. چند سال بعد هممون همينطوري مي‌شيم. شنا و سونا خيلي مي‌چسبه. مخصوصا وقتي دايي ف توي سوناي بخار مي‌زنه زير آواز و مي‌خونه. ” هزار جهد بكردم كه سر عشق بپوشم....مبود بر سر آتش ميسرم كه نجوشم..كه نجوشم “. شب موقع برگشت به خونه داري رانندگي مي‌كني. يه كم با پدرت حرفت مي‌شه، سر يه مطلب كوچيك . بي‌خيال بابا.

يكشنبه - قسمت اول - اي شادي جان ، ‌سرو روان ،‌ كز بر ما رفتي...


يكشنبه ششم بهمن هشتاد و يك از خواب بلند مي‌شي. امروز مرخصي هستي. با ماشين برادرت مي‌رين خونه مادربزرگ. امروز 24 سال از شهادت دايي ع گذشته. درست روز تولدش هم هست.گل سرسبد خانواده بود.مهندس مكانيك فارغ التحصيل دانشكده فني.24 سال پيش جلوي همون دانشگاه تهران بود كه گلوله گردنش رو شكافت. انگار همين ديروز بود. تو فقط پنج سالت بود ولي همه چيز رو يادته. همه چيز. مادر بزرگت كمي حواسش پرت شده و پدربزگت رو بجاي پدر خودش مي‌گيره. 2-3 سالي هست كه به علت زمينگير شدن نمي‌تونه بياد بهشت زهرا. تو و دايي عب و دايي ف و دايي ه به همراه پدربزگت سوار يه ماشين هستين و به سمت بهشت زهرا مي‌رين. توي ماشين شجريان مي‌خونه. ” بي همگان به سر شود....بي تو بسر نمي‌شود“ با خودت فكر مي‌كني كه چه با مسماست پخش آهنگ در چنين لحظاتي . به ياد اون كه گل سر سبد فاميل بود و عين 24 سال رو فاميل سر مزارش سالگرد گرفته‌اند. حس مي‌كني كه پدربزگت بغض كرده. سر قبر كه مي‌رسي موقع فاتحه خوندن و گذاشتن گلهاي نرگس بغض گلوت رو گرفته.پسر دائيت داره از قبر پدرش عكس مي‌گيره. بعدش هم چون سخته برات گريه مادرت رو ببيني و از طرفي هم كمي دوست داري تنها باشي. پياده راه ميفتي بين قبرها قدم مي‌زني. اسامي و تاريخ فوتها رو نگاه مي‌كني.با خودت فكر مي‌كني كه آخرش هممون ميايم همين جا. چرا اين‌قدر حرص مي‌زنيم. چرا اينقدر زندگي رو سخت مي‌گيريم؟ چند تا فاتحه براي اونايي كه يادت مياد ولي قبرشون رو نمي‌دوني كجاست مي‌خوني.سر قبر طالقاني كبير هم فاتحه مي‌خوني. همون جا يه تابلو مي‌بيني كه نشان دهنده محليه كه آيت‌ا...خميني پس از ورود به تهران اونجا سخنراني كرد. ياد بهمن خونين جاويدان ميفتي. هر چند كه فكر مي‌كني شايد هم انقلاب كردن اون موقع كار درستي نبوده و اوضاع بدتر هم شده ولي باز فكر مي‌كني كه اين اتفاق را گزيري نبود. به هر حال. با برادرت و دايي ح راه ميفتين دنبال قبر يه شهيد مي‌گردين كه برادرت ميگه بوي خوش ازش متصاعد مي‌شه. تعجب مي‌كني . پس از كلي گشتن . آخر هم خودت پيداش مي‌كني. مي‌بيني كه دور يه قبر نرده كشيدند و نوشتن كه شمع نگذاريد و ... بو رو هم حس مي‌كني. بقيه رو صدا مي‌كني. حالا بويي نمي‌فهمي. ميگي شايد ما لياقت نداريم. ولي وقتي كنار قبر مي‌نشيني. بوي خوش رو دوباره احساس مي‌كني. عجيبه. قبر مصطفي چمران و فهميده رو هم مي‌بيني. بعدش همگي بر مي‌گردين.

چهارشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۱

فوتبال + زن


دوستم همين امشب زنگ زده بود و يه كاري داشت. وقتي داشت خداحافظي مي‌كرد بهش گفتم امشب فوتبال مستقيم بين ليورپول و آرسنال رو حتما ببين. (اين دوستم از اين خورة‌هاي فوتباله خودش هم شايد بهترين بازيكن بين تمام همكلاسهام بود،‌ البته قبل از ازدواجش!). گفت نمي‌تونم ببينم چون خانومم امتحان پايان ترم داره و روشن كردن تلويزيون ممنوعه. گفتم خوب اون بره توي اتاق خودش . گفت نمي‌شه ممنوعه. گفتم خوب صداش رو كم كن. گفت نه . گفتم صداش رو قطع كن و فقط تصوير رو ببين. گفت نه نميشه. گفتم ، خاك بر سر زن ذليلت. آدم شما رو كه مي‌بينه از ازدواج كردن تا آخر عمر پشيمون مي‌شه! گفت، اين جوريه ديگه! همين.

نارگيل +‌يونجه


امروز توي شركت مجبور شدم جلوي همه از دو نفر از خانومهاي نقشه‌كش معذرت خواهي كنم. بايد حواسم به شوخيهايي كه مي‌كنم باشه. توي طبقه ما دو جبهه بين جبهه آقايون و خانومها تشكيل شده و شوخيهايي لفظي انجام مي‌شه. چند وقت پيش كار به جايي رسيد كه به يكيشون گفتيم نارگيل بايد بدي!! و اونهم نارگيل خريده بود برامون. حالا با چه مسخره بازي و مصيبتي نارگيل رو شكستيم و خورديم. بماند. امروز دوباره بحث اون رو پيش اومد . اون خانوم برگشت گفت نارگيل مي‌خرم باز مي‌ذارم جلوتون. من گفتم اين دفعه ما سوت مي‌زنيم . شما نارگيل رو از اون بالا پرتاپ كنيد! اونا هم گفتن اين دفعه هويج و كاهو براتون مي‌گيريم. دوستمون مي‌گفت لطفا آب هويج بگيريد! منهم اين ذهن پليدم دوباره فعال شد و گفتم ،‌ شيطونه مي‌گه يه وانت يونجه سفارش بدم بيارن دم شركت!! اولش يه كم خنديدند ولي بعد حس كردم يه كم بهشون بر خورده. دوستام كه از خنده ولو شده بودند. بعد از 10 دقيقه خلاصه ديدم اوضاع ناجوره. شوخي مي‌كنيم كه يه جوري سر كار خوش بگذره و اگر بخوايم از هم دلگير بشيم كه ديگه شوخي نيست. خلاصه اينكه در حضور جمع ازشون به خاطر اين شوخي معذرت خواستم. هر چند اولش سخت بود. ولي شد! از اين به بعد سعي مي‌كنم دقت كنم.