عجب هواي تووپي شده تهران، خنك، تميز و معركه. امروز توي كوه كه بوديم. از اون بالا شهر تميز و شسته بود. هموا صاف صاف با تكةهاي خوشگل ابر. و نسيم خنك بهاري. نفس عميق بكشيد. تهران، شهرمان، تميز شده.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۲
به خانه همسايه خود طمع نورز - فرمان دهم
خب آخرين فرمان كيشلوفسكي رو هم خوندم. داستان يك كليكسيونر تمبره كه مرده. و حالا دو پسرش وارثش هستند. پدر طي سالها و با گرسنگي دادن به زن و فرزندش صاحب بزرگترين كلكسيون تمبر لهستان شده بود و حالا دو پسرش فهميده بودند كه وارث چه ثروتي هستند. ولي از طرفي دلشون هم نمياد كه به راحتي تمبرها رو بفروشند. حتي يكي از پسرها همسرش ازش جدا ميشه و كليهاش رو هم ميده تا يكي تمبر با ارزش رو كه كلكسيون رو تكميل ميكنه بخره!! ولي تمبرها همه به سرقت ميروند. دو برادر بهم شك ميكنند. حالا هر دو در اوج فقر هستند. در آخر داستان هر دو خود را پست خونه ميبينند كه براي خريد و جمع آوري تمبر آمدهاند و چون پول كافي ندارند با هم پول ميگذارند. راه پدر ادامه . سختي ، فقر، فلاكت، كلكسيون تمبر.
راستي خود من هم 2 تا آلبوم تمبر دارم از دوران كودكي و نوجواني. سرگرمي جالبي بود. چند سالي مشغولش بودم و يهو رها شد.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
رفتم جمهوري براي خريد تلويزيون. چيزي كه نظرم رو جلب كرد. سامسونگ پلانو مدل 5380 بود. چند جا قيمت گرفتم و تصميم به خريد گرفتم. ولي يهو پشيمون شدم به علت شايد مسخرهاي. فكر كردم كه شايد كارتون تلويزيون توي ماشينم جا نشه!! و چون تنها بودم اگر جا نميشد ديگه هيچي. تصميم گرفتم قشنگ يه روز صندلي عقب ماشين رو دربيارم و يا همراه يكي ديگه برم. همين. بابا اين شر و ورها چيه من مينويسم؟ مطلب نداري واسه نوشتن مگه مجبوري بنويسي؟
دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲
شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۲
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲
صبح جمعه از خواب بلند شدم. از ساعت 9:30 ديشب تا ساعت 8:45 صبح خواب بودم. يه بار تلفن ساعت 10:30 شب زنگ زد. پسر دائيم بود. كامپيوتر رو روشن كردم و باز دوباره خوابم برد. باز ساعت 2 بيدار شدم و كامپيوتر رو بدون شات داون كردن خاموش كردم. رفتم دنبال پسر دائيم و بعد فوتبال. بچةها كم اومده بودند دو تيم شديم ، بد نبود. خوب بود. ( 6). ظهر با بوشفك دوم يه كم بازي كردم. بعد حمام و ناهر و 5 دقيقه چرت و بعد حوزه ، فيلم سرگيجه هيچكاك رو ديدم. خوب بود. ولي اصلا اون شاهكاري و فيلم خدايي نبود كه فركش رو ميكردم و دربارهاش خونده بودم. بعد رفتيم كافي شاپ آفتاب براي تولد آن سوي مه. مراسم سورپريز كنون بود. من بودم و اژدهاي خفته و شكلاتي و گاو و گلدون و بارانه و مه بانو و ابروكمون و مريم گلي و رضا عرايض و خواهر گلدون و دو تا ديگه از اقوامشون. خوش گذشت . عكس و كادويي و گپ و... آن سوي مه يه كم سورپريز شده بود. هر چند يكي ديگه قبلا يه ذره سوتي داده بود!! (ميگم رو فرم نيست ميگين نه!!) هوس دوربين ديجيتال هم كردم در ضمن، ولي خب دوربين ياشيكاي توپ حرفهاي خودم رو چه كنم؟ نه نمشه. شب هم اومدم خونه. يكي از اقوام اومده خونمون با مامان و خواهرم طرف برديم شهرك غرب كه يه چيزي از دوستاشون بگيره. خودم دوست داشتم برم و رانندگي كنم.كمكهاي ماشين صدا ميده خفن. از سر شب هم توي از اون مدهاي بيحوصلگي و كلافگي بي علت هستم. اعصاب معصاب هم نداريم، در ضمن!! الان دارم اين مزخرفات رو مينويسم همينجور الكي!! نتيجه بازي استقلال سپاهان رو هم نميدونم ، توي ويدئو ضبط كردم تا الان ببينم. مثل بازي زنده ميمونه حالا. اگر باخته باشه استقلال كه ديگه اعصاب معصاب تعطيله حسابي. فردا صبح هم ساعت 9 جلسه دارم توي دفتر پتروشيمي، با يه سري آدم كه اصلا نميخوام ريخشتون رو ببينم. آخرين بار هم حرفم شد باهاشون.بدبختي اينه كه تنهايي هم بايد برم. تف به اين زندگي. تمت.
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۲
ساعت 3:30 نصفه شب يا بهتر بگم صبحه و نميدونم آيا در ميان شما، ديوانه فوتبالي مثل من وجود دارد يا نه؟ كه تا اين موقع بيدار باشه و مشغول ديدن فوتبال. و خداي فوتبال بيرحم بود امشب....والنسيا يكي از هجومي ترين و زيبا ترين فوتبالهاي سالهاي اخير رو ارائه داد ولي با وجود پيروزي 2-1 برابر اينتر تنها به خاطر گل خورده در خانه خودش حذف شد. گلي كه به خاطر اشتباه مسلم روبرتو آيالا در دقيقه 5 خورد. هر چند مارادوناي جديد ( پابلو آيمار) در دقيقه 7 اين گل رو جبران كرد و روبن باراخا (چقدر اين اسمهاي اسپانيولي شيكه!!) دوميش رو هم زد ولي با وجود بيش از 10 موقعيت گل ديگه سوميش به ثمر نرسيد، حيف شد. حالا فكر ميكنم با خودم كه چقدر والنسيا رو دوست دارم. شايد كمكم جاي بارسلونا رو بگيره برام. توي بازي قبلي هم يوونتوس عزيز 2-1 و در وقت اضافه بارساي - يه كم - عزيز رو حذف كرد. (حيف كه 2 تيم محبوبم اينجا بهم خوردند!!). تسليت به منصور به خاطر پيروزي تيم هميشه سرور يووه!! و تسليت به بزرگ به خاطر شكست بارساي كبير كه امسال به هيچ جا نرسيد متاسفانه. و خداي فوتبال....عجب خدائيست.
هنوز تركت نكرده
در من ميآيي، بلورين،
لرزان،
يا ناراحت، از زخمي كه بر تو زدهام
يا سرشار از عشقي كه به تو دارم،
چون زماني كه چشم ميبندي بر
هديه زندگي كه بي درنگ به تو بخشيدهام.
عشق من،
ما همديگر را تشنه يافتيم
و سر كشيديدم هر آنچه كه آب بود و خون،
ما همديگر را گرسنه يافتيم
و يكديگر را به دندان كشيديم،
آن گونه كه آتش ميكند
و زخم بر تنمان ميگذارد.
اما در انتظار من بمان،
شيريني خود را برايم نگهدار.
من نيز به تو
گل سرخي خواهم داد.
Pablo Neruda
اين وبلاگ تازه تاسيس دوستمه كه الان داره توي انگليس فوق ليسانس ميخونه. توي لندن. قلمش هم خوبه. منتظر نوشتهةاي عالي هستيم.
غريبه اي آنسوتر.