ديشب براي سومين بار ظرف چند ماه اخير، شبكه 4 فيلم باراكا رو داشت نشون ميداد و من مثل دفعههاي قبل نصفه و نيمه ديدم. ولي ديدن هر صحنهاش پر از لذت و شگفتي بود. بعد از ظهر جمعه هم يه فيلم از مايكل مور نشون دادند. سينما فرهنگ هم ” بوئينگ براي كلمباينش“ رو كه اسكار گرفت امسال اكران كرده. شبكه سه حالا كه شبها فوتبال مستقيم نيست و برنامهاي ندارند يك برنامه و ميزگرد مزخرف داره. بنام طرح جامع ورزش با مجري گري جواد خياباني ...اووووووغ. ديگه چي.....هيچي.
شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۲
فيلم ” پنجره عقبي “ ، آلفرد هيچكاك رو ديدم. داستان يك مرد كه پاش شكسته و پشت پنجره مشغول ديد زدن خونه همسايةهاست و از اونجا شاهد قتل يك زن به دست شوهرش ميشه و باقي ماجرا. اين چندمين فيلم هيچكاكه كه ميبينم. بذار بشمرم. پنجره عقبي - سرگيجه - بيمار رواني (روح) - مرد عوضي - دردسر هري - پرندگان - مردي كه زياد ميدانست - پرده پاره - ارثيه فاميلي - بيگانگان در ترن - شماره ” ام “ رو براي قتل بگير - شمال از طريق شمال غرب - ؟ (يه فيلم ديگه هم بود كه تلويزيون نشون داد، از فيلمهاي اوليه هيچكاك بود كه توي انگلستان ساخته شده بود و الان اسمش يادم نيست.) - 13 تا فيلم از هيچكاك ديدم شايد بيشتر از هر كسي ديگر. قطعا همينطوره.
همه اين فيلمها فيلمهاي سرگرم كننده و زيبايي هستند. ولي نه فوقالعاده. من از هيچكدوم اين فيلمها خسته نشدم. ولي توي هيچ كدوم اين فيلمها هم موي تنم مور مور نشد و جو گرفته نشدم!!. از هيچ صحنه رومانتيكي يا صحنه نوستالژيك و ...هيچ كدوم اون فيلمها تكونم نداند و نگفتم كه شاهكاره. ولي خوب با همهشون سرگرم شدم و اين شايد عين هدف سينما و فيلم باشه. نميدونم. و به هر حال شكي در استادي هيچكاك نبوده و نيست. لااقل در زمان خودشون كه شاهكار بودند اين فيلمها شايد در زمان ما فقط سرگرم كننده باشند. حالا ميخوام يه مقايسه هم بكنم. بهترين فيلمي كه من از هيچكاك ديدم ، ” بيگانگان در ترن “ بود. چند هفته ديگه هم فيلم ” مارني “ رو ازش ميبينم.
در حاشيه : يك وبلاگ نويس سابق رو كه وبلاگ خوبي داشت و حالا ديگه نمينويسه رو هم ديديم.
اوه اوه، اين قدر آدم توي اين نمايشگاه كتاب خسته ميشه كه اونوقت از ساعت 10:30 شب تا 9:30 صبح فردا بكوب ميخوابه!! و فقط 2-3 بار بيدار ميشه. (واسه كسي كه 5-6 بار حداقل تا صبح از خواب بيدار ميِشه و گاهي 1-2 ساعت اون وسط ديگه خوابش نميبره ، خوبه!) تازه عشق فوتبال صبح جمعه است كه باعث ميشه اين ساعت بلند شه وگرنه تا خود 12 ميخوابيد!! بعدش هم فوتبال ميچسبه. آي ميچسبه.-9- باز هم هر چند همراه با گلو درد باشه. اون هم فقط طرف راست گلو و كمي گوش راست!! مرض هم كه ميگيره، عجيب غريبه.
ساعت 11 صبح هميشه راديو پيام اخبار ورزشي داره. بعضي وقتها يهو يادم مياد و ساعت رو نگاه ميكنم و ميبينم كه اي بابا از يازده گذشت و يادم رفت گوش بدم اخبار رو. ولي ضد حال اينه كه حواست باشه. از پنج دقيقه قبل گوشت به راديو باشه اونوقت درست سر ساعت يازده تلفن شركت به طبقه شما وصل بشه و با تو كار داشته باشند!! از طرفي هم روت نشه بگي 5 دقيقه ديگه خودم زنگ ميزنم. اينه. هر چند بعضي تلفنها هست كه خلاف اين مصداقه...بگذريم.
پنجشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۲
قسمت دوم ارباب حلقهها رو ديدم. سريع برم سراغ مقايسه . به نظرم قسمت اول قشنگتر بود. يه روند داستاني خوبي داشت و اين قسمت آشفتهتر بود و يه كم خسته كننده. همون هنر پيشههاي قسمت اول بودند . حرف اول رو توي فيلم جلوههاي ويژه و فيلمبرداري عالي ميزد. منتظر قسمت سوم هستيم ببينيم. عاقبت اين حلقه وسوسه بر انگيز چي ميشه.
چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲
امشب در حاليكه شام ميخوردم فكر ميكردم. همين طور به وقتي كه روزنامه ميخوندم و تلويزيون ميديدم. فكرميكردم به چالشهاي احتمالي آينده با پدرم. خواستههايي كه يا برآورده ميشه كه خوبه و يا نه كه احتمالا باعث قطع ارتباط كامل من با پدرم و حتي خانواده خواهد شد. از الان فكر اين چالش هم دلهره برام مياره. ظرف چند ماه آينده بايد ديد چي ميشه. عدالت اينه كه به اون چه ميخوام عمل بشه. تا چه پيش آيد.
سهشنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲
از فوتبال برگشتم و خيلي خستهام. از لحاظ بدني يه كم ضعيف شدم. اينقدر دويدم كه سرم گيج ميرفت يه كم. امشبه يكي از بچهها هم گفت كه از لحاظ بدني ضعيف شدم. اي بابا پير شديم رفت. (8). الان هم ميخوام همشهري و ايران و اطلاعاتات امروز رو بخونم و صفحهات فوتبال خارجي حهان فوتبال. وسطش نميتونم. خوابم ميگيره. ميدونم.
دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۲
يه همكار ارمني توي شركت داريم به اسم آلبرت. بنده خدا يه چند ساليه كه قاطي كرده و شوت شوت شده. قبلا نقشه كش خيلي خوبي بوده. حالا مثل دودكش سيگار دود ميكنه و توي شركت كارهاي كوچيكي انجام ميده. باز هم دم رئيس شركت گرم كه هنوز هواش رو دارند. بنده خدا 50 و اندي سنشه ولي وقتي ازش ميپرسين چند سالته ميگه 20 سال!!! موقع راه رفتن توي خيابون. با هر قدم يه بار هم بر ميگرده و يه دور ميچرخه. توي تمام فصول سال هم چتر با خودش مياره.موقع بالا رفتن از پله بعد از چند تا پله. با نوك پا هي به پله ميكوبه و ميماله.( من در وصف اين حركتش مي گم، تن پلهها رو ميخارونه!!) وقتي احيانا پشت ميز نشسته تا به تلفنها جواب بده. هي بلند ميشه يا دستش رو هوا ميكنه و باز ميشينه يا قوطي كبريت يا ليوان رو جابجا ميكنه. ولي بسيار آدم مودبيه. تكه كلامش هم توي ما رمضونهاست كه موقع افطار به همهمون ميگه. ” قبول واقع بيفته!! “. امروز سر ناهار صحبت توالتهاي فرودگاه دوبي پيش اومد. من تعريف ميكردم توي توالت وقتي از روي توالت فرنگي پاشدم يهو پشت سرم به شدت صداي آب اومد. ترسيدم خيال كردم چاه زده بالا. نگو توالتها چشم الكترونيك داره و بلند كه ميِشي سيفون رو ميكشه. مهندس ر كه استاد طنزه توي شركت برگشت. گفت: ” اگر آلبرت بره توي اون توالتها سيفون توالت خراب ميشه، چون هي از جاش بلند ميشه و بعد دوباره ميشينه. احتمالا آب هم همه جا رو بر ميداره.“ بايد توي اون شرايط باشين تا بفهمين كه چرا من و بقيه از شدت خنده نفسمون بند اومد و پهلوهامون درد گرفت. آدمهاي پليدي هستيم . نه؟
متاسفانه منچستر يونايتد قهرمان انگليس شد و آرسنال عزيز، در اين هفتههاي اخير وا داد. الان سايت رو باز كردم و نتيجه باخت 2-3 به ليدز رو ديدم. اي واي شايد بي كلاسي باشه اين جوري نوشتن. شايد الان من هم بايد گوشه سايتم مينوشتم ” سينا مطلبي “ رو آزاد كنيد. ( كه اميدوارم صحيح و سالم و هر چه سريعتر آزاد بشه.) شايد بايد مثل اون يكي به خاتمي بد و بيراه ميگفتم و از دور ميگفتم لنگش كن و رايم رو هم پس ميگرفتم. (عمرا پس كه نميگيرم هيچي،افتخار هم ميكنم.) ولي حال ميكنم اين جوري بنويسم. دلم ميخواد. راستي آقايون ديوانه، سينا رو آزاد كنيد. از اون پشت ميگن، نچايي.