دوشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۵

فوتبال هیاتی


بالاخره فوتبال ایران از بازیهای بین المللی محروم شد. (البته در آخرین لحظات دیشب ظاهرا مجوز حضور تیم امید در بازیهای آسیایی صادر شد.) ظاهراً برای مدیران ما علی الخصوص مهندس علی آبادی و هاشمی و مصطفوی تسویه حساب با مدیران قبلی مهم تر از منافع مملکت و فوتبال بوده و هست که توی این چند ماه همین طوری دست رو دست گذاشتند و از موضع قدرت با فیفا برخورد کردند و حالا که دیدند نه خیر سنبه پر زورمی باشد، به تکاپو افتادند. جناب آقی علی آبادی که از بدو ورود به سازمان تربیت بدنی بنا رو برخوردهای چکشی با همه گذاشتند و حتی فیفا را به دخالت بیجا متهم می کردند حالا توی بد مخمصه ای گیر افتادند که البته با کوتاه اومدن از مواضع قبلی و لابیهای پشت پرده شاید قضایا حل گردد. آقای مهندس مصطفوی هم که سوابق مدیریتی بسیار روشنی دارند!! فارغ التحصیل مهندسی شیمی دانشگاه تگزاس که در برنامه نود هفته پیش، با میلیونها بیننده، لوگو (آرم ) را لگو (نام کارخانه تولید اسباب بازی!!) میخواند و کاشف الکل را ابوریحان رازی!! می نامد. کسی که تابع تئوری هدف وسیله را توجیه میکند می باشد. در سال 1375 قبل از بازی استقلال و نوبهار ازبکستان در چارچوب جام در جام باشگاههای آسیا در رختکن استقلال توصیه به شیرجه زدن در محوطه جریمه حریف میکند و می گوید داور توجیه شده!! که البته از قضا در آن بازی دو پنالتی برای استقلال گرفته می شود و استقلال صعود میکند. او کسی است که به این گونه روابط پشت پرده با سران فوتبال افتخار میکند!! در دوره های مدیریت او لیگ به نامنظم ترین نحو ممکن برگزار می شود. سیستم اداره فوتبال مملکت کاملاً هیاتی و توصیه پذیر می باشد. در بخشیدن ها و محرومیت ها توصیه مقدم بر قانون می باشد. هنوز هم هر مشکلی که پیش آید سریع به توطئه عوامل دکتر دادگان پیوند زده می شود و ظاهراًً خود ایشان شاهکار دنیای مدیریت می باشند. در ادوار مختلف مدیریت ایشان، جاماندن بازیکنان از تیمی به خاطر مشکل سربازی، یا به خاطر رد نشدن مدارک و اسم و یا صغر سنی، مساله ای عادی و همیشه تکرار شدنی می باشد. البته مدیریت دکتر دادگان هم دارای ضعفهای بسیاری بود ولی مدیریت مصطفوی یه بازگشت به عقب کامل می باشد. به حال چاره ای نیست جز اینکه منتظر بشینیم تا اساسنامه مطابق خواسته فیفا اصلاح گردد و انتخابات جدید برای تعیین رئیس فدراسیون فوتبال انجام گیرد. به امید انتخاب مدیر اصلح و عدم انتخاب افرادی مانند داریوش مصطفوی.

پ.ن. مناسب ترین فرد از نظر بنده آقای مهندس صفایی فراهانی می باشد که البته با توجه به اختلاف خط سیاسی با دولت فعلی و همچنین عدم علاقه خودشان انتخاب ایشان بعید به نظر می رسد.

چهارشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۵

تقاطع

پنجشنبه- رفتیم فیلم تقاطع. فیلم خوبی بود درباره بدیها و بی مسوولیتی های جوانان امروز، جوانان متولد شده در بعد از انقلاب...خصوصاً. (البته همه چیز استثنا هم داره که در بخش یکشنبه بخونید.) فیلمی خوش ساختی به نظر من . صحنه های تصادف رو هم بر خلاف فیلمهای ایرانی جالب در آورده بود. فیلم از لحاظ تکرار صحنه ها به همان شکل یا از زاویه ای دیگر و ارتباط صحنه ها و آدمها و قسمت، شباهتهایی به کافه ستاره و یا اسلاف خارجی آنها، crash ,pulp fiction, snatch داشت . البته قیاس مع الفارغ.

جمعه - گرفتن موبایل متهم به صورت متوالی ، قطع کردن متوالی طرف. و خاموش کردن موبایل. فهمیدن اینکه موبایل روشن شده با استفاده از ریپورت اس - ام - اس. زنگ زدن لمپنی به نام وکیل متهم و نیم ساعتی ور زدن و کل کل کردن. نتیجه گیری: خوبی کردن به ملت نیومده ...به هیچ وجه.

یکشنبه - باران شدید - ساعت 11:30 شب. بخاری ماشین خرابه. شیشه ها بخار کرده. خروجی شهرک ژاندارمری میخوام وارد شم. یهو یه پیکان رو میبینم که توی باند سرعت لاین فرعی وایستاده. ترمز شدید، سمت راست نور بالا می زنند. نتیجه : تصادف!! شانس آوردم که کسی طوریش نشد . آخه احمق خان داشت تو لاین سرعت لاستیک پنچر ماشین رو تعویض می کرد!! بدون فلاشر و ...خدا رو شکر که دست و بالاش نموند زیر جک و لاستیک در رفته. جک هیدرولیک و مدارکم رو می دم بهش و همسر گرامی رو می برم خونه که ترسیده و یخ زده بود!! حالا هم به زور می خواست دنبال من برگرده صحنه تصادف!! تشر بنده کارساز می شه و تنها بر می گردم. جوان موتورسواری زیر باران شدید داره به راننده که پیرمردیست حدودا 65 ساله و با دستان حساس یخ زده اش هیچکار نمیتونه بکنه کمک میکنه که لاستیک رو عوض کنند. ماشین کج شده کنر لبه جوب و شرایط سخته من هم کمک میکنم و لاستیک تعویض می شه. توی دلم میگم دم این پسره گرم. وایستاده زیر بارون و موش آب کشیده شده و داره مثل چی کمک میکنه. من خودم باشم نمی ایستم کمک کنم به کسانی که اینجوری کمک میخواهند. البته به خاطر هزار جور جرم و جنایت و صحنه سازی هم هست. ولی پسره مرد بزرگی بود از استثناهای همان جوانان بند اول. پلیس بعد از 7-8 بار زنگ زدن تازه ساعت 1:15 پیداش می شه. میگه طرف هم مقصره که توی لاین سرعت وایستاده ولی اگر من مقصر رو 50-50 اعلام کنم باید برید شواری حل اختلاف و هزار جور دردسره تو هم که بیمه بدنه داری مشکلی نیست. خلاصه ما می شیم مقصر!! طرف یه جریمه هزار تومنی میشه برای عبرت گرفتن!!!. ساعت 2:15 می رسم خونه. حتی لباس زیرم از شدت بارون خیسه. منجمد شدم.

دوشنبه – مامان زنگ میزنه که برای فردا که می خوایم بریم کلانتری و سفته ها رو اجرا بذاریم هماهنگ کنه. میگم فردا باید برم بیمه و نمیشه و یک تصادف کوچیکی کردم و...مامان میگه رفته بوده دکتر سر کوچه. فشار خونش 20 روی 12 بوده!!! دکتر گفته باید بستری بشی و ازش امضا گرفته تا گذاشته بره، آزمایش نوشته و قرصهای کاهش فشار رو زیاد تر کرده. چیزی در درونم فرو می ریزه. جریان رو به همسر گرامی می گم. اونهم زنگ میزنه به مامان و احوالپرسی و توصیه. تمام شب حالم گرفته است و توی خودم هستم. لپ تاپ رو گذاشتم جلوم و بدون تمرکز فیفا بازی میکنم. خونه های مغزم به شدت شلوغ پلوغه و خونه قلبم خالی.
{....}. شب خواب های بدی می بینم.

سه شنبه – اول صبح به خاطر خوابهای بد دیشب و ترس..زنگ می زنم به مامان، از خواب بیدارش کردم. شل و ول حرف میزنه. شب متوجه می شم که سر خود دو تا قرص خواب آور خورده و تمام روز حالش به هم می خورده!!
رفتم بیمه دانا برای خسارت طرف و بیمه بدنه خودم. خیلی خوب حساب میکنند. به قول دوستان بنده ماهی یک تصادف بکنم، وضعم توپ می شه. مردی که با ماشینش تصادف کردم، کلی عذرخواهی کرد از من و خودش رو مقصر می دونست.
تمام شب نگرانم و حالم گرفته است. ولی سعی می کنم شوخی کنم. توی خواب بیداری لیگ قهرمانان اروپا رو می بینم.

چهارشنبه – صبح با صدای زد و خورد و دعوای شدید توی مجتمع روبرویی از جا می پرم. حالا خوبه باز شیشه ها دو جداره است. ترافیک خفن همت. سر کار. رئیس رفت جلسه،پس.... وبلاگ می نویسم.

پ.ن.1- بشکند دستانی که بلاگ رولینگ رو فیل تر کرده است.

2-دوباره باز نویسی و قسمتی از متن سانسور شد

پنجشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۸۵

Blogger beta


سلام - درود بر بلاگر بتا. چه ذوق زده شدم بعد از این که پس از مدتها که میگفت نمیتونی سوئیچ کنی به بلاگر بتا. سوئیچ کرد!!! و ما هم یه دستی به سر و گوش این وبلاگ کشیدیم. حالا باز هم باید سر فرصت اصلاحاتی توی قالب انجام بدم. سیستم نظر خواهی رو هم چون هی ارور می داد و بعضی از دوستان شاکی بودم عوض کردم. باید ببینیم سیستم نظرخواهی خود بلاگر چه جوریه.
دیگه اینکه....ایام به کام باد.

سه‌شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۵

خارگ + چشمها

دیروز برای اولین بار در زندگیم به یک جزیره رفتم. و اون جزیره ای بود که به دلایل امنیتی و چون اینکه چون محل صدور 95 درصد نفت ایرانه ورود به اونجا به اصلا راحت نیست و با کلی درخواست قبلی کنترلهای حین ورود و خروج ممکنه. منظورم جزیره خارگه.
برای بازدید از محل پروژه پتروشیمی که هنوز عمیلات اجرایی شروع نشده با همکاران به خارگ رفتیم. ساعت 6 صبح پرواز داشتیم و ساعت 11 صبح پرواز برگشت!! به قول ظریفی آدم تا وسط تهرون بره برگرده بیشتر طول می کشه. هر چند به علت تاخیر دو ساعت بیشتر موندیم ولی سفر کوتاهی بود. هوا گرم و شرجی بود به نسبت تهران و مجبور شدیم کت و پلیور رو در بیاریم و...برام جالب بود که هر جا رو نگاه میکردی دور تا دورت آب بود و کشتی و نفکتش. اصلاً لامصب این خلیج فارس نمی دونم چی توش داره که از توی همون هواپیما که و از بالا که نگاهش میکنی این آب نیلگون و اون موجها رو مو بر تنت سیخ میشه. و البته بعد از خلیج فارس زیباترین چیز در این سفر. چشمهای مابین آبی و خاکستری (همرنگ آب خلیج فارس) دخترک 3-4 ساله بود که با لبخند به ما که با ماشین از کنارش رد می شدیم نگاه می کرد. نمیدونم چی توی اون چشمهای معصوم و فوق العاده زیبا بود که هنوز توی ذهنم تصویر واضحش مونده.
اینهم لینک محل پروژه
WikiMapia: Iran / Bushehr / Bandar-e Gonaveh, 45km from center

پ.ن.
خوب شد به جزیره سیری هم نرفتیم. چون اون وقت هر کی می پرسید کجا رفتی؟؟ میگفتم:{...} چیز بدی می شد اونوقت.

یکشنبه، آبان ۱۴، ۱۳۸۵

به کجا می برد این امید ما را؟

1- خیلی وقته که آپدیت نکردم. گرفتاریهای اسباب کشی، ماموریت، تعطیلی و درگیریهای کاری و تنبلی علتهاش بود. دیشب دوستی زنگ زده بود و گله که چرا آپدیت نمی کنی. چشم.
2- اسباب کشی تقریباً تموم شده!! هنوز البته وسیله مسیله وسط اتاقها پیدا میشه و هنوز بعضی از وسایل و مدارک پیدا نشده!! خونه جدید رو هم دوست دارم. اصولاً خونه نوساز حال می ده ولی بیشتر حال می ده که مال خودم آدم باشه." به کجا می برد این امید ما را؟ "
3- توی هیر و ویر اسباب کشی رفتم ماموریت یک روزه به کرمانشاه. برای اولین بار که به این شهر می رفتم. کارخونه پتروشیمی توی یک منطقه بادخیز و خوش آب و هوا بود پای کوه بیستون. کتیبه ها و دسترنجهای فرهاد کوه کن!! از دور معلوم بود. (جای خسرو خالی!!) ولی وقت نشد بریم از نزدیک ببینیم ولی طاق بستان رو رفتیم که خیلی چسبید. چیزی که جالب بود دست نوشته های مردم بود مثلا آقایان خارجکی که در سال 1894 یا 1917 روی کتیبه ها و سنگ نقاشیها، کامنت داده بودند. خلاصه کامنت دونیش هم واسه خودش یه تاریخ بود. هواپیمامون هم سقوط نکرد راستی.
4- بحث زرد روز که به روزنامه های معتبر سیاسی هم کشیده زهرا امیرابراهیمی هستش با اون فیلم پرنوی خصوصی پخش شده. دختر کوچیک شوکت چه کرده!!. نظر شخصی من اینه که طرف خود ایشون هست. و نه شبیه ایشون. البته واضح و مبرهن است که اصلا به ما چه و کی نظر ما رو خواست... چیزی که واضح و مبرهنه اینه که به هر حال ادامه زندگی در این مملکت برای ایشون تقریباً غیر ممکن میشه و این جای تاسف داره. این بند 4 باید بالکل حذف می شد ولی دیگه نوشتیم دیگه. کلی هم آدم هم با سرچ احتمالاً میان اینجا!!!
5- سریال " اولین شب آرامش"، تموم شد. یکی از بهترین و منسجم ترین سریالهای تمام این سالها بود. متاسفانه وسطهای قسمت آخر برقمون رفت و نفهمیدم آخرش چی شد.
هرچند عملاً سریال توی قسمت قبل به پایان رسیده بود .
فیلمنامه سریال رو " عباس نعمتی " نوشته بود،یکی از دوستان خوب بنده در مدرسه م
که البته 2 سالی میشه که ندیدمش به واسط اینکه کمتر میرم به مدرسه م سر بزنم. و فیلمنامه با شخصیتهای چند وجهی بزرگترین نقطه قوت این سریال بود. بازی بازیگران به جز بازیگر نقش پیمان و مهدی پاکدل و ناصر یکتا ، چنگی به دل نمی زد البته. راجع به عباس نعمتی باید این رو بنویسم که ایشون نویسنده مطلبی به نام کنکور صلات ظهر (یه چیزی توی این مایه ها ) توی یک نشریه دانشجویی دانشگاه امیرکبیر بود که جنجال به پا شد و حوزه تعطیل شد و ایشون و سردبیر اون نشریه که از گلهای روزگاره و فارغ التحصیل م چند ماهی رو بیگناه زندانی شدند، در بند خلافکاران!! عباس گفته که آخرین قسمت سریال رو اون ننوشته و فکر کنم معلوم بود چون چیزای تابلوی لا یتچسبکی مثل تدریس خصوصی مجانی برای بچه ای کم به بضاعت به سریال چسبونده بودند!! القصه...نفهمیدیم چی شد. توی قسمت آخر پرویز پور حسینی هی می خوند. " به کجا می برد این امید ما را" و من توی مغزم تصنیف محمد رضا شجریان با همین شعر میومد و میاد از دیشب تا حالا!! حیف که برق بد موقع رفت نفهمیدیم چی شد.
6- استقلال هم که به پرسپولیس باخت!( خدا کنه مربی رو عوض کنند). ولی تو بازی برگشت انتقام سختی در راهه!! صبر کنید حالا. بعد از بازی توی خونه مادر خانم محترم از شدت سردرد خواستیم یه خورده بتمرگیم! از لای پنجره همه اش صدای شیپور و هوار لنگیها بود که بدتر می کرد اوضاع رو!! خلاصه اینهم به افسردیگهای ما افزود، افسردیگهایی از دست روزگار و زندگی و سیلست و جامعه و پول!! خدائیش اگر فوتبال نبود. فوتبال بازی کردن جمعه ها. فوتبال دیدنهای تلویزیون و برنامه 90 و فیفا2007، افسردگی بنده خیلی شدید تر بود.
7- به کجا می برد این امید ما را؟ به کجا ها برد ما را؟

سه‌شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۵

خراب از باد پاییز خمارانگیز تهرانم

چند روز دیگه باید اسباب کشی کنیم. از درکه – پای کوه!! – به شهرک ژاندارمری. دیگه نشد توی ساختمون خودمون یا این دور و اطراف اجاره کنیم. همسر گرامی هم میگفت از لحاظ رفت و آمد اینجا مشکله. به هر حال من که این منطقه رو خیلی دوست داشتم و دارم. پریروز داشتم از پنجره که نمای شمال شرقی رو داره کوهها و ابرها رو نگاه می کردم و از منظره بسیار زیبای ابری و بارانی و رعد و برقی لذت می بردم...دلم گرفت یهو که داریم از اینجا میریم. من عاشق ابر و برف و ...هستم. دوباره به اینجا برمی گردم. یه روزی...
تقریبا 10 ماه اینجا زندگی کردیم و به هر حال آدم وابسته میشه به این مکان، حالا چه برسه به اینکه زمستون برفی و فوق العاده قشنگ و منظره زیبای کوهستان هم در چند قدمیت باشه...بگذریم.

یکشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۵

مازیار

برادرم یه بچه گربه نزدیک محل کارش پیدا کرده و آورده خونه. اسمش رو گذاشته مازیار!! شاهکاریه...بسیار ملوس و باحال از اون بچه گربه هایی که آدم از بامزگیشون و زیباییشون میخواد گریه کنه!! هنوز یه کم ضعیفه و می لنگه. با آب گرم و شامپو شستنش توی حیاط!! خیلی هم آروم و آدم حسابیه...برادرم میگه وقتی پیداش کرده یه نصف بطری شیر بهش داده و اونهم 4-5 توی ماشین گرفته و آروم خوابیده بعد از سیر شدن...اگر خودم یه خونه حیاط دار داشتم می بردمش...الان خونه حیاط دار که هیچی ...در به در دنبال خونه هستیم..چون صاجبخونه خونه رو فروخته به یکی دیگه. جالبه ..پریشب خواب دیدم که دارم دم ایستگاه مترو صاحب خونه رو به پدر مرحومم معرفی میکنم. طرف داشت با موبایل حرف می زد..پدرم هم گفت من برم تا این اداره پست (اداره پست تقاطع خیابون آزادی و آذربایجان) و سری به صندوق بزنم و برگردم!! نمیدونم تعبیرش چیه؟!! شاید صاحب خونه بره اون دنیا!! بله...اجاره خونه ها هم که حتما خبر دارید حداقل 30-40% گرون شده ولی رئیس جمهور و اعضای هیاُت دولت نه تنها معتقد به گرون شدن نیستند بلکه معتقد هستند که در 40 سال اخیر امسال کمترین نرخ تورم را داشته ایم...ان شاء الله که بزه..!! منتهی من نمیدونم چرا یهو خونه 20 درصد؛ اجاره خونه 30-40 درصد، میوه این هوا!! مرغ و گوشت اون هوا!! روغن موتور 20 درصد، لاستیک ماشین 20 تا 30 درصد!! سیمان 100 درصد، آهن و سایر مصالح ساختمانی این هوا!!@ حلیم و آش رشته ..یه خورده!! و شامپوی پن تن 20 درصد!! ..(.بسه دیگه یا بازم بگم؟؟!! ) گرون شده؟؟!! مؤمن ظاهرا نباید هیچوقت دروغ بگه..نه؟!!ریش بذاریم و سر هر مســــــــــــــاله ای وا اسلاما سر بدیم ولی مثل آب خوردن دروغ بگیم و واقعیتها رو انکار کنیم و دهان و دندان مردم سرویس کنیم، اشکال نداره ؟؟! آزادیهای سیاسی و اجتماعی وضعیت کتاب و روزنامه و سینما و تئاتر و... بماند. از یه بچه گربه با مزه رسیدیم به کی و کجا...

یکشنبه، مهر ۰۲، ۱۳۸۵

به نام پدر

میگن فراموشی یکی از بزرگترین نعمتهای خداوند است. سی شهریور سومین سالمرگ پدرم بود. ظاهراً فراموشی خیلی به من نیومده. البته خب هیچکسی نمیتونه فراموش کنه. ولی یاد و تازگی مصیبت هنوز با منه. یه بار دیگه هم نوشتم که تقریبا یه شب در میون و بعضاً 2-3 شب یه بار خوابش رو میبینم. در حالتهای مختلف ، توی کما، سر حال ، ناراحت و ...همین دیشب خوابش رو دیدم که سر موضوعی داشت با من بحث و دعوا می کرد. با خودم که فکر میکنم می بینم این همه یاد آوری و رنج و کابوس و...شاید برگرده به عذاب وجدانی که من در قبال پدرم دارم. اینکه همیشه فکر کنم که میتونستم اون موقع بهتر رفتار کنم، بهتر باهاش صحبت کنم، احترامش رو بیشتر نگه دارم. هیچوقت یادم نمیره که یه بار که خیلی شدید با هم بحث کردیم، آخرش برگشت : وقتی من مردم قدر من رو می فهمید. و ما فهمیدیم ....اما دیر...وقتی که مرده بود. حالا میفهمم که پشتم خالی شده..حالا می فهمم که فقط حضورش برکت بود، برای من و ما. اینکه 113 روز توی کما بود و ما کاری نتونستیم براش بکنیم، این حس و رنج رو برای من بیشتر کرد. تصاویر مرده شور خونه و گذاشتن پدرم توی قبر – توسط خودم – هرگز فراموشم نمیشه و همیشه با کوچکترین بهونه ای جلو چشمام میاد.


رنج و استرس وحشتناک دیگری که دارم ، ترس از از دست دادن مادره – زبونم لال – مادرم توی این سال با از دست دادن همسر و مادرش خیلی شکسته شده و فشار خون بالا اینها هم هست. چند بار شده که کابوس دیدم صبح با استرس وحشتناکی بیدار شدم ولی تلفن نزدم به مادرم که اول صبح بیدارش نکنم چون میدونم که خیلی کم و بد میخوابه. چند ساعتی استرس رو تحمل کردم و بعد زنگ زدم و خیالم راحت شده.
به هرحال بنده در مقام نصیحت کردن هیچ کس نیستم، ولی قدر بدونید تا افسوس نخورید. الان تنها کاری که از دست من بر میاد اینه که بعد از هر ناهار و هر شام یه فاتحه برای پدرم می فرستم و طی این سه سال فراموش نکردم.

پ.ن.
1- ببخشید که این قدر تلخ شد.
2- من نسل جدید رو که میبینم می فهمم ما تازه خیلی آدمهای احترام نگهدار و با مسؤولیتی بودیم وای به حال ما که بچه هامون چه بلایی سر ما بیارند.

یکشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۵

نرگس تمام گشت و به آخر رسید قبح، ما همچنان منتظر پخش مستقیم فوتبالهای اروپایی هستیم

تبریک می گم به خودم و خیلی از دوستان به خاطر پایان سریال مزخرف نرگس.
دیشب به اهل و عیال مژده دادیم که به همین مناسبت با گرفتن حقوق سر برج شام مهمانشان خواهیم کرد!!
من تقریبا 40-50 % سریال نرگس رو دیدم از سر بیکاری یا دور هم نشستن و این که زورمون نرسید کانال رو عوض کنیم. البته بعضی وقتها هم وقتی با دوستان فیفا می زدیم صداش میومد. هر چند این جور سریالها رو با دیدن چند قسمت همه داستان داستان رو میفهمی. تولید و پخش این سریال با سوتیهای فراوان آن توهین مستقیم به شعور ملت بود که متاسفانه زیر سایه شعار پرمخاطب بودن قضیه را توجیه می کردند. اولا که ملت وقتی چاره ای نداشته باشند و حق انتخابی هم نباشه مجبورند این چیزها رو نگاه کنند و ثانیا وظیفه صدا و سیما فرهنگ سازی و بالا بردن سطح شعور و سلیقه مردم است نه...
ثالثا، مرگ پوپک گلدره و حواشی سریال هم باعث استقبال بیشتر شد.
پایان سریال هم که ...بر خلاف مسائل لو رفته و مشهود !! آق بهروز از ایدز معاف شدند و فقط دچار بیماری توهم از بیماری شدند. منتهی من نمیدونم چه توهمی بود که طرف همه اش دچار خونریزی بود و جوشهای رکیک!! بر سر و صورتش بود و...شاید خواستند ملت رو سورپریز کنند و با لو رفتن آخر داستان ، یه داستان دیگه سرهم بندی کردند. شاید البته.
سوتیهای جزئی که توی هر قسمت بود هم فراوونه.
مثلا تلفنی صحبت کردن بهروز و نسرین، و گفتن بهروز که به این آدرسی که میگم بیا، و ندادن آدرس در آخر کار و رفتن نسرین. استفاده از بچه یک ساله به جای یکروزه. استفاده از یک پراید خاص با یک شماره و راننده خاص برای ماشین دربست همیشگی تو خیابون!!
رفتن نسرین بچه به بغل به دفتر کار شوکت و آمدن بیرون از آنجا بدون بچه و...!!
.با خوندن5-6 شماره اخیر هفته نامه همشهری جوان خیلیهاش رو پیدا می کنید.
بازیهای فوق العاده !!! بازیگران هم در سطح سریالهای خانواده ظهر هر روز بود که بهتر بود اصلا سریال همون موقع پخش می شد. البته بازی حسن پور شیرازی - شوکت - از جنس دیگری بود.
خلاصه هر مزخرفی بود ، تموم شد و علی الخصوص ما عاشقان پخش مستقیم فوتبال اروپا رو خوشحال کرد که این مدت کلی فوتبال رو غیر مستقیم دیدیم یا اصلا ندیدیم، هر چند شایعه هم هست که ممکنه باز هم فوتبالها مستقیم پخش نشه، به علت کمبود بودجه و...البته هر کسی میدونه که خرید یک فوتبال خارجی هزینه اش کمتر از یک قسمت سریال در میاد و اونهم تازه با تبلیغات بسیار صدا و سیما راحت هزینه اش درمیاد.
خلاصه از امشب دیگه شوکت پلنگ و نرگس مثبت و فضول خان و نسرین قورباغه و بهروز مزلف و احسان پپه و غووول بهار و اعظم جیغ جیغو و سمانه لزلزو!!! و ...رو نمیبینید.
نرگس تمام گشت به پایان رسید قبح....نه...نهضت ادامه دارد.

پ.ن.
اس - ام - اس های بسیاری در رابطه با این سریال پخش شد که جدیدترینش در مورد 74 شب متوالی نماز خوندن نرگس در این سریال بود که به علت بی تربیتی بودن از ذکر بقیه مطلب خودداری می گردد!!
اضافه گردید: مطلب جالب یک پزشک را راجع به اشتباهات فاحش پزشکی این سریال بخوانید. خیلی جالبه.

دوشنبه، شهریور ۲۰، ۱۳۸۵

طالقانی

هر وقت سر مزار دایی میرفتیم، پدرم می رفت بالای مزار آقای طالقانی که همان نزدیکی بود و فاتحه میخواند. و الان من هر وقت برای
دیدن پدر و دایی به بهشت زهرا می روم. به جای پدرم سر مزار آقای طالقانی، فاتحه میخوانم.

پ.ن.
الف- همین الان یادم آمد که موتوری در خیابان طالقانی به پدرم زد!!
ب- این نوشته یهو به ذهنم رسید با خواندن مطلب آق بهمن
ج- روزنامه شرق توقیف شد. حالم گرفته شد شدید. شاید توی همه روزنامه های اصلاح طلب دوام این یکی از همه بیشتر بود . کاملترین روزنامه که حتی 4 صفحه ورزشیش می ارزید به کل روزنامه های ورزشی. باقی مطالب که جای خود دارد.