پنجشنبه، بهمن ۱۰، ۱۳۸۷

د.اسداللهی

دیگر این امضا- د.اسداللهی - را پای نوشته ای نخواهیم دید. تکه ای دیگر از کودکیم کنده شد و رفت...برای من که در سالهای ابتدایی دهه شصت و از نه - ده سالگی کیهان ورزشی خوان شده بودم و بعضاً کیهان ورزشی 5 تومانی رو با ایستادن در صف و کیلومترها پیاده روی می خریدم....نوشته های استاد د.اسداللهی نوشته های همیشه وزینی بود . بعدها او را دچند برنامه تلویزیونی دیدم که هماندقر محترم بود.مرد همیشه محترم و البته رک و صریح...سرهنگ اسداللهی ، سرهنگ شهربانی و یکی از بنیان گذاران باشگاه پاس تهران (پاس همدان فعلی)..در سن 77 سالگی به دیار باقی شتافت...و
و حیف کیهان ورزشی که دیگر در دست نابخردان و نامحرمان است.
پ.ن. این وبلاگ شده....محل مجلس ترحیم ظاهرا!
پ.ن. 2 : مرگ بر طرح ترافیک و زوج وفرد

سه‌شنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۷

جوک محرم

با این جوک خیلی حال میکنم الان هم مناسبت داره.....یه خورده بعضی از کلمات رو عوض میکنم که قابل نشر باشه.
خبرنگاره از یارو می پرسه : "برای محرم امسال چه برنامه ای دارید؟"....یارو میگه: " ولله مثل هر سال دسته راه می اندازیم...امسال 10 تا کتل اضافه کردیم، بیست تا پرچم، 150 تا زنجیر، 12 تا قمه با 40 نفر زنجیر زن جدید...در مجموع به امید خدا امسال خوار مادر یزید سرویسه....!!"

یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

پدربزرگ

چند وقت پیش یکی از دوستان خوابی دیده بود که مفهومش برای من این بود که پدر بزرگ مادریم به زودی از این دنیا می رود....درسته که 92 سالش بود ولی به طرز باور نکردنی روپا بود و حافظه اش هم مثل ساعت کار می کرد…نوشتن کتاب جدیدش رو تازه تمام کرده بود …کتابی به اسم سردار کربلا ابوالفضل عباس، ( که البته عباس اسم پسر شهید و ارشد پدربزرگم هم بود..) سه کتاب قبلی که راجع به زندگی پیامبران و ائمه و سخنان ایشان بود قبلاً منتشر شده بود. خلاصه دنبال این بودم که حتماً به پدربزرگ سری بزنم تا قبل از اینکه دیر بشه….یکی دو هفته قبل تلفنی با اون صحبت کردم که گفت همیشه ما رو دعا می کنه و اینکه عکس مرحوم پدرم و مادربزرگم روی میز اتاقشه…و هر شب براشون طلب مغفرت میکنه و فاتحه می فرسته و …من هم تشکر کردم و آرزو کردم که سایه اش همیشه بالای سر ما باشه…قبل از خداحافظی گفت که اگر تونستی یه سری به من بزن ببینمت خوشحال می شم و من گفتم چشم…و از اونجایی که همیشه زود دیر می شود….نشد که دیگه به حضورش برسم…
پدر بزرگم بیش از 50 سال بود که خادم افتخاری امام رضا (ع) بود و به طور معمول ماهی یکبار برای زیارت و انجام خدمت و کشیک به مشهد و حرم امام می رفت…خودش به تنهایی تو این سن و سال…امسال بلیط هواپیما و نوبت کشیکش طوری جور شده بود که درست روز میلاد امام رضا (ع) اون جا باشه و از این موضوع خوشحال بود و به مادرم گفته بود و قبل از رفتن هم آدرس ساکی که کفنش و سایر چیزهاش از جمله وصیت نامه و …توش بود رو به مادرم داده بود. روز دوشنبه 20 آبان که روز تولد امام بود…بعد از نماز مغرب عشا..از مسوؤل مربوطه می خواهد که اجازه بدهند اون سخنرانی کنه در مدح امام رضا و هم چنین در بزگداشت یکی از همکارانش که چند روز پیش فوت کرده بود…در بالای منبر سخنرانی بعد از مقدمه و سلام تحیت ….درست وقتی که در حال گفتن این جمله بود…." قال علی (ع) "...سرش به عقب می افته و تمام...(این جزئیات را مرد روحانی که هنگام فوت پدربزرگم اون جا حضور داشته بعد از دفن پدربزگم و و قتی برای رساندن تسلیت واعظ طبسی آمده بود تعریف کرد...)
محل دفن پدربزرگم در زیرزمین صحن آزادی حرم امام رضا (ع) و در یکی از نزدیکترین مکانهای ممکن به ضریح بود و تصویری که لحظه دفن توی ذهنم حک شده چیز عجیبی بود..قبرها اونجا سه طبقه است و هر سه طبقه آماده و ساخته شده است...محل دفن پدربزگم در پایین ترین طبقه بود...یک سوراخ 70 در 70 سانتی متر...به صورت عمودی بود که باید جنازه رو کاملاً عمود می کردیم و به پایین می فرستادیم...یکی از دایی هام در کمر کش حفره ایستاده بود و جنازه رو که ما از بالا نگه داشته بودیم بغل می کرد و نفر پایینی که توی قبر چمباتمه زده بود...پا و کمرش و می گرفت و می خوابوندش داخل قبر.....و بعد از تلقین دائیم از همون بالا اسم پدرش رو با گریه فریاد زد و گفت که به آرزوت رسیدی ...و واقعاً به آروزش رسید که در جوار امام رضا (ع) دفن بشه و اونهم در چه روزی از دنیا بره و ....واقعاً انگار همه رو تیک زده باشه و انجام شده باشه...خدایش بیامرزاد.
پ.ن. : مراسم ختمی در تهران هم برای پدر بزرگم در روز یکشنبه 26 آبان 87 (امروز) در مسجد جامع شهرک غرب روبروی مجتمع میلاد نور از ساعت 15:30 تا 17 برگزار می شود.
آگهی در روزنامه همشهری امروز 26/8/87 و دیروز در اطلاعات منتشر شده است.

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۷

هامون

خسرو شکیبایی هم رفت.....حیف شد. خدایش بیامرزاد.

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۷

انتظار پاییز از هجده خرداد کشم

1- این بلاگر دهن ما رو زد ، فقط با قیلتر شکن وا میشه.
2- از اول خرداد خونه پدری رو کوبیدیم، 40 روزه توی خاک و خل و آرماتور و بتن دست و پا میز نم. مثل یک حیوان با وفا سرم شلوغه. جریان ریدن موقع شکار هم هست، این وسط حالا پروژه طراحی هم به پستمون میخوره ..هی!!!
3- من متولد بهارم....18 خرداد دقیقش....ولی عاشق فصل پاییزم...بی صبرانه منتظر پاییزم و بادهای پاییزی و خنک اواخر شهریور و اوایل مهر....انتظار پاییز از هجده خرداد کشم!!! راستی 35 ساله شدم......پیییییییر شدم.
4- استقلال قهرمان جام حذفی شد....و موقع اهدا جام من اشک میریختم از خوشحالی در تنهایی...حس غریبی بود. فرداش وقتی فهمیدم بابای مجتبی جباری مرده همون روز و قبل بازی..باز هم اشک بود و ....
5- جام ملتهای اروپا هم خوش گذشت و شر ط بندیهای بسیاری رو بردیم و بسیاری رو هم باختیم. خب من مثل همیشه آلمانی بودم....ولی فینال دیگه زورشون به اسپانیا نرسید دیگه!!
6- ساختن ساختمون لذت بخشه و شغل خوبی هم میتونه باشه در آینده.....پووووووول باشه دیگه مشکلی نیست ..پول میاد روی پووول.آدم هوس میکنه خونه که ساخته شد...بفروشیم و در منجلاب اجاره نشینی دست و پا بزنیم کماکان و یک پروژه دیگه....ولی اونجوری هم آروم و قرار ندارم.
پ.ن. بین همه تیمهای دنیا...............عشق است استقلال

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۷

او قطعاً یک نابغه است


فیلم دایره زنگی رو دیدم....اولین فیلم پریسا بخت آور که اگر اشتباه نکنم...همسر اصغر فرهادی هستش. خود فرهادی در این فیلم مشاور کارگردان و نویسنده فیلمنامه بود که البته با دیدن فیلم امضای مشخص فرهادی پای فیلم دیده می شد(احمالاً کارگردان اصلی هم خودشه...امیدوارم به خانمها بر نخوره.) و برای من ثابت شد که فرهادی یک کارگردان بزرگ و یک نابغه است. جرئیات فیلم و ارتباط سکانسها و حوادث همه دقیق و با رعایت کامل جزئیات بود. یه جورایی تو مایه های کارهای گای ریچی...فضای فیلم هم البته خیلی شبیه چهارشنبه سوری بود....همان فضای آپارتمانی و ارتباط همسایه ها و خیانتهای بعضاً غیر منتظره مردها و زنها....و البته وجود یک شخصیت معصوم در میان خیل رندان و حسابگران و خیانت کاران ...موجود در فیلم که این بار جوان نصاب ماهواره بود و آن بار دخترک نظافت چی...به هر حال فیلم خیلی چسبی(د.بنده هم کارشناش فیلم و فیلنامه نیستم و بلد هم نیستم چیزهای قلمبه سلمبه بنویسم).هر چند که من مثل هر دو فیلم قبلی که از فرهادی دیده بودم رقص در غبار و چهارشنبه سوری ..افسرده شدم.....البته افسردگی از جنس چهار شنبه سوری...و این که فکر میکنی همه آدمها رو خائن و دو دره باز نشون داده...و شاید این واقعیت باشه..شاید زدن کف گیر به ته دیگی پر از لجن و کثافت باشه...نمی دونم....شاید اشکال از منه که دوست ندارم همه چیز رو این قدر سیاه ببینم....هر چند بعضی از

دوستان خودم این فیلم دایره زنگی رو فقط یک کمدی سرگرم کننده میدونند..شاید هم حق با اونهاست.

بی صبرانه منتظر فیلم بعدی فرهادی..به نام " درباره الی" هستم...

شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۷

سال نو مبارك!!

اين هم براي خالي نبودن عريضه ....بعد از حدود چهار ماه يه چيزي پرونديم تو اين وبلاگ بالاخره...
به نظرم سال نوي ميلادي رو هم بايد تبريك بگم...ديگه شايد مهم نباشه بنويسم كه تنبلي من به اضافه قطع كامل و دوماهه اينترنت شركت و گرفتاري باعث ننوشتن شد..آره اينها رو كه هميشه مي نويسم....نميدونم چرا عذاب وجدان مي گيرم وقتي اينجا نمينويسم براي مدت طولاني....همون چهار نفر و نصفي هم كه اين جا رو ميخوندن ديگه فكر كنم نخونند...به هر حال اميدوارم سال خوبي باشه براي همه....
حاشيه:
آقاي ماتيز رو فروختم و يه ماشين ديگه خريدم....ديگه من با اون ماتيز نقره اي نيستم....طفلك.

پنجشنبه، آذر ۲۹، ۱۳۸۶

حاملگی با امواج بلوتوث؟؟


نمیدونم این سریال "بیداری" رو تا حالا دیدی یا نه؟ داستان سریال خوبه..ولی بازی هنرپیشه ها به نظرم جالب نیست و یک نوع یخی!! در بازی همه شون به خصوص هنرپیشه نقش اول زن سریال به چشم میخوره...چیزی که برام جالبه این بود که دختر و پسره صیغه محرمیت خونده بودند و اتاقشون توی خونه البته جدا از هم بود و خدمتکار زن منزل هم مراقب بود تا یک وقت پسره به اتاق شبیخون نزنه!! ولی توی قسمت پخش شده دیشب و بعد از مرگ پسره معلوم شد که دختره حامله می باشد!!! من یه خورده فکر کردم و به نظرم رسید که ممکنه دختره از طریق ارسال امواج بلوتوث توسط پسره، حامله شده باشه!!! ؟؟؟ یعنی ممکنه؟! و البته یک احتمال هم هست که پسره قبل از مرگش یک شبیخون!!! و حمله ناجوانمردانه داشته. چیزی که شاید هیچ وقت معلوم نشه......
پ.ن. آخرین کامنتی که توی پست قبلی وبلاگم اومده از طرف یک دانش آموز مدرسه دخترانه است !!! که این جا رو می خونه...من شرمنده ام ولی تو رو خدا رو این جا رو نخون دخترم، اینجا مطالب بالای 18 سال هم نوشته می شه.

شنبه، آبان ۱۲، ۱۳۸۶

املای اشتباه در تابلوی اعلانات تله کابین توچال + سکوی پرش با طناب

برای دیدن بهتر عکسها بر روی عکس ها کلیک کنید.
این دو تا عکس رو پنجشنبه شب 10 آبان 86از ایستگاه اول تله کابین توچال گرفتم، اولی تابلوی اعلانات قیمت بلیط کابین هاست . به املای اشتباه کلمه تعطیلات!! به زیان انگلیسی توجه کنید. در جایی که روزانه صدها توریست خارجی رفت و آمد دارند...
عکس دوم هم سکوی پرش با طناب یا همون "بانجی جامپینگ" در ایستگاه اول تله کابینه....توی یک ساعتی که ما اونجا بودیم فقط یک نفر پرید...ما هم به جای طرف قلبمون اومد تو دهنمون....بعیده که بنده روزی جرات کنم و بپرم. نگاه تحسین آمیز همه به آقای پرنده بعد از پرش جالب بود. به همسر گرامی گفتم نگاه کن همه به دید یک قهرمان بهش نگاه میکنند . گفت آره خب واقعاً هم قهرمانه. بهش گفتم:" پس من هم باید یک روز بپرم تا قهرمان تو بشم. "همسر گرامی که همین طوری از دیدن جریان هم ترسیده بود..گفت:" نه تو رو خدا نمی ذارم بپری. تو همین جوری هم قهرمان من هستی"...خلاصه کلی حال کردم که بدون پرش هم قهرمان شدم!!!!!
عکس رو با دوربین فوجی اس 5200 - دیافراگم 11 و سرعت 8 ثانیه دریچه باز!! گرفتم.

چهارشنبه، آبان ۰۹، ۱۳۸۶

ناصر خان حجازی!

دوستانی که وبلاگ من رو احیاناٌ می خونند می دونند که من استقلالی خفن هستم، و راجع به این تیم هم زیاد می نویسم. این فصل چیزی ننوشتم. هی گفتم شاید تیم درست بشه. ولی امروز که استقلال بازی 2-0 برده رو 2-3 باخت دیگه طاقتم طاق شد!! جالبه که وقتی بازی 2-1 بود پیش بینی باخت 2-3 رو میکردم. آقا جان آقای فتح الله زاده نفهم!!! این رو بفهم که آقای حجازی، کاپلو!!! که نیست هیچی از ابرام چرخی هم کمتر حالیشه!!! بهترین بازیکن استقلال که 2 تا پاس گل رو داده، جباری رو میکشه بیرون و تیم رو بیشتر زمین گیر می کنه. این دوازده هفته بدترین شروع تاریخ باشگاه استقلاله!! همه اش پررو بازی در میاره و بهانه گیری می کنه و بازیکنها رو به کم کاری متهم می کنه. هر تیمی رو گرفته به خاک سیاه نشونده این ناصر خان، از استقلال و استقلال رشت و نساجی و....بگیر تا تیم سر کوچه شون!!! این مربی با استقلال فقط یکبار قهرمان شده که اونهم تعارف نداریم که توی لیگی بود که پرسپولیس کنار کشید!!! خداییش امیر قلعه نوعی با تمام بچه پر رو بودنش بهترین مربی برای استقلال بود. حالا هی ناصر خان خان میاد میگه به بعضیها 3 سال فرصت دادن به ما فرصت نمی دهند!! آخه مردک توی اون سه سال که قلعه نوعی سرمربی بود.استقلال دوم-سوم-اول شد!!! نه نهم!!! این باخت استقلال برای من که با باختهای این تیم همیشه حال گرفتگی مطلق داشتم خوشحال کننده خواهد بود اگر باعث بشه که ناصر خان استقلال رو رها کنه و بشینه کنج خونه "سناتوری" اش رو بکشه و برای دوره بعد ریاست جمهوری ثبت نام کنه!! پ.ن. دوستانی که نمیدونند "سناتوری " چیه ؟ یه کامنتی، ایمیلی، چیزی بزنند تا براشون توضیح بدم.