شب یلدا گذشت. اون شب شب یلدا بود...حبیبم رو میخوام!! حبیبم اگر خواب بود...طبیبم رو می خوام. خواب است و بیدارش کنید....مست است و هشیارش کنید....!!!
دی وی دی کنسرت پارسال شجریان به مناسبت زلزله بم اومد بیرون. یک کار حرفه ای و فوق العاده. حواشی و پشت صحنه عالی. خطاطی شجریان و قطره اشکش بر نوشته مرکب. تمرین شجریانها و علیزاده و ...نشستن شجریان پشت رحل ....دکلمه و تصاویر دلخراش زلزله....
سیستم من توی اتاقم حالا دیگه کاملا درازکش شد!!! تلویزیون رو در حالت دراز کش روی تخت می بینم. همیشه رموت کنترل تلویزیون و ریسیور و ویدئو و دی وی دی کنار دستمه. روزنامه و خدای نکرده کتاب خونی باز هم دراز کشیده. با تلفن حرف زدن در حالت دراز کش. فقط مونده بود کامپیوتر و اینترنت که اونهم با لپ تاپ دار شدن حل شد!! آخر سیستم گشایش کارها!!! فقط اگر این لامپهای اتاقم یه جوری از راه دور خاموش می شد خیلی خوب بود.
صبح توی ماشین آهنگ ایس آو بیس گذاشتم. آهنگ طوریه که می طلبه به جای پل گیشا از اتوبان حکیم برم!!! سر حال دارم می گازم با آخرین حد وولوم. توی فرعیهای یوسف آباد، یه جایی جمعیت زیادی جمع شده. دارند یه جنازه رو می ذارند توی این بنزهای نعش کش. یه دفعه تصاویر گذاشتن جنازه بابا توی آمبولانس. توی کوچه خودمون در جمع همسایه ها میاد جلوی چشمم. نا خود آگاه اشکها سرازیر می شوند.
کنسرت عصار، خیلی چسبید مخصوصا در کنار تو، نازنینم.
کنسرت شهرام ناظری هم تو راهه!!
بهم میگی که دستهات آرامش بهم می ده.آره عزیزم. خودم می دونم که دستهام معجزه می کنند. این دستها.....
فیلم من روبات رو دیدم. براساس نوشته ای از ایزاک آسیموف. خوب بود...ولی به من که عاشق کارهای اسیموف هستم. اونجوری که باید و شاید نچسبید.
حقوق من و چند نفر دیگه بازهم زیاد شد. این بار مخفیانه!!! جریان عجیبی بود...من یه کم بیشتر دور و وریهام رو که دم از دوستی می زنند شناختم. حالا ببینیم رئیس واقعا این حقوق رو می ده؟ به نسبت اول سال حقوقم 105% زیاد شده!! بیش از دو برابر. ولی.....شاید بروم.
بچه گربه و مادرش دارند از یک ظرف شیر می خورن. دیرم شده و ماشین رو می خوام ببرم بیرون. دوباره بر می گردم توی حیاط و نگاهشون می کنم...قشنگند.
جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳
جمعه، آذر ۲۷، ۱۳۸۳
با کلاس شدیم، لپتاپ دار شدیم! بالاخره اون کامپیوتر کاسیکس تو عهد عتیق رو رها کردیم و لپ تاپ خریدیم تووپ. خلاصه ....صفا. ممنون از راننده تاکسی به خاطر زحمت خریدش از دوبی.
م
این هفته مثل هر سال هفته شهدای دانش آموز و فارغ التحصیل مدرسه میم بود. با منصور که چند شب پیش چت میکردم بهم گفت یه مطلب نوشته من مربوط به این مساله با عنوان « کمان » که دو سال پیش نوشته بودم رو گذاشته تو وبلاگش....خوندمش دوباره ، تصمیم گرفتم دوباره بذارمش این جا.
"Friday, December 20, 2002
كمان
پنجشنبه رفته بودم مدرسه ”م“ ، مثل بيشتر پنجشنبههاي ديگه. مثل هر سال همين موقعها نمايشگاه هفته شهدا بر قرار بود. به خاطر 85 شهيدي كه دانشآموز و يا فارغالتحصيل مدرسهمون بودند. نميدونم چرا هر دفعه كه وارد اين نمايشگاه ميشم كه به صورت سنگرهاي زمان جنگ ساخته شده، مو بر تنم سيخ ميشه. نميدونم چرا حس ميكنم جريان خون بدنم شدت پيدا ميكنه. عكساشون رو ميبينم كه مثل ماها بودند تو سر كله هم ميزدند و حالا نيستند. چند بار خواستم در مورد جنگ بنويسم اينجا ولي تنبلي كردم. به فيلمهاي جنگي و داستانهاي جنگي علاقه دارم. نه اينكه از خون و خونريزي خوشم بياد . نه. ولي به نظرم جوهر آدمها توي جنگ معلوم ميشه. گذشتن از خود و زندگي و فداكاري و...كار سادهاي نيست. نميدونم ولي به نظرم جنگ بين ما و عراقيها كه هشت سال طول كشيد خيلي مظلوم واقع شده. اصلا انگار نه انگار كه همچين چيزي بوده. بابا آمريكائيها توي جنگ جهاني دوم و ويتنام كه هيچ ربطي بهشون نداشت ، شركت كردند و هنوزم كه هنوزه فيلم و كتاب و داستان ميسازند. اونوقت ما چي...جنگي كه همه دنيا ميدونند بهمون تحميل شد. صدها هزار كشته و مجروح و مفقود. اصلا انگار نه انگار. خودمون رو ميگمها. تقصير حكومت و دستگاه تبليغات هم هست. اينقدر يك طرفه تبليغ كردند. اينقدر شهدا و رزمندهها رو از ملت جدا كردند كه مردم رو زده كردند. من كاري ندارم. ادامه جنگ پس از بازپسگيري خاكمون شايد اشتباه بود. ولي اونايي كه كشته شدند چه گناهي كردند؟ اونا هم جوونايي بودند كه مال اين مرز و بوم بودند. اونايي تو خونشون آوار اومد رو سرشون چي؟ مگه ميشه اينها رو فراموش كرد. مگه ميشه عكس جنازه سوخته بهروز قلاني رو ديد كه با آتيش منور سوخته و در حال فرياد زدنه و فراموش كرد. مگر ميشه جسد بدون سر و دست حلاجيان رو فراموش كرد، ميدوني كه دوشكا چه ميكنه! مگه ميشه افشين ناظم رو با اون پدر پسر از دست داده جنتلمنش از ياد برد. مگه ميشه حميدرضا ابراهيمي رو فراموش كرد. فيلمش رو ديدم مال روايت فتحه. داره جون ميكنه و اطرافيان تنها كاري كه ازشون بر مياد تلاش كنند تا شهادتينش رو بگه. مگه ميشه محمد جهانآرا رو فراموش كرد اون كه حتي روش نميشه موقع حرف زدن به دوربين تلويزيون نگاه كنه. مگه ميشه رضا دشتي رو فراموش كرد. كسي كه فرمانده نيروهاي مردمي دفاع از خرمشهر بود و حين سقوط شهر كشته شد.(زياد ازش شنيده و خونده بودم ولي تا همين يكي دو ماه پيش كه تلويزيون عكسش رو نشون داد نميدونستم چه شكليه.) مگه ميشه اينها رو فراموش كرد؟ كاري ندارم شايد اگر زنده بودند الان با بعضيهاشون اختلاف نظر هم داشتيم ولي نميتونم فراموش كنم كه اينها چه كردند. براي فرزندانم خواهند گفت كه 8 سال ملت چه كشيدند و چه ديدند . از موشكبارانها و شيمياييها خواهم گفت. و از جوانان پاك وطن. دم ابراهيم حاتمي كيا هم گرم. با اون نگاه خاص و متفاوتش نسبت به جنگ و اين قضايا. راستي فيلم نجات سرباز رايان رو هم بارها ببينيد چون عين خود جنگه. با همون واقعيتها و شجاعتها و ترسها و فرار كردنها و مردانگيها كه توي جنگ خودمون هم بود. اين رو كساني ميگن كه اين فيلم رو ديدند و توي جنگ هم بودند. (البته تفاوتها هم زياده...كليت قضيه رو ميگم. ).
10 دي دوباره اين فيلم رو خواهم ديد. به اميد صلح ابدي براي تمام دنيا. "
سید
سید....میدونی تا حالا این جوری عصبانیتت رو ندیده بودن. آره سید متاسفانه نسل عجول و تمامیت خواهی هستند. چیزهایی بنام صبر و احترام براشون کمتر تعریف شده. میخوان همه چیز یه دفعه درست بشه. اصلاحات و رفرم و اینها براشون همون انقلابه و کن فیکون شدن همه چیز. یادشون رفته که پدر و مادرشون هم اکثرا پشیمون شدن از کاری که 26 سال پیش کردن. حالا خودشون هم میگن پشیمون هستند از رایی که به تو دادند. آره ....ولی یه روز هم از همین رفتارشون پشیمون میشن. اصولا ملت فراموشکار، پشیمون، افسوس گذشته خور و نخبه کشی هستیم. 10 -20 سال بعد تو میشی یه نفر دیگه که افسوس نبودنش رو می خورند تو میشی یه مصدق دیگه براشون. چه می دونم به قول محمد قوچانی میشی یه بازرگان دیگه با این تفاوت که صراحت لهجه اون رو نداری و آرومتری. هر چند که سید، این بار یه خورده جوش آوردی.آره این تلویزیونیها خر کیف شده بودند و هی پخش کردند این صحنه رو. ولی سید باز هم صبر کن.آخراشه. راحت میشی...........خدا همیشه پشت و پناهت باشه......نمیدونم چرا این دفعه هم مثل همیشه یاد وقتی دیدمت باز یاد اون آهنگ فیلم لئون که استینگ خونده افتادم.
He doesn’t play for the respect
He deals the cards to find the answer
...
I’m not a man of too many faces
The mask I wear is one
شیطنت
بچه گربه ها شیطون ترین و با مزه ترین موجودات هستند. چند شب پیش به خاطر سرما به دو اومدم تو حیاط که برم تو اتاقم اونها هم ترسیدند و از لای پاهام فرار کردند موبایل از ذستم ول شد و 4-5 پله افتاد!! دو تا کلیدش نبود. توی تاریکی کلی گشتم و آخرش توی ظرف شیر گربه ها !!! پیداشون کردم. یه روز صبح زود هم هی دیدم صدای کفش میاد پشت در با تعجب بلند شدم ببینم کیه، دیدم سه تایی افتادن به جون دمپایی من و بکش بکش دمپایی!!
نفس
جمعه هفته پیش بود. اون بازی رو بردیم داشتم با هم تیمیها دست می دادم که یکی خرکی و بی هوا و بدون اینکه ببینم توپ داره میاد شوت زد توی شکم من زیر دنده ها یهو دیدم نمیتونم نفس بکشم و مچاله شدم روی زمین. می فهمیدم که پند نفری بخصوص داییها بالای سرم هستند و می خوان کمک کنند که نفسم برگرده. بالاخره برگشتم. ولی اولین جمله ام در همون حال فحش خیلی خیلی بدی به اون پسره بود. ملت مرده بودن از خنده که بذار نفست برگرده بعد فحش بده. بیچاره طرف کلی معذرت خواهی کرد. سهم من درد دنده بود و عرق سرد روی تمام صورتم. چند دقیقه بعد دوباره توی زمین بودم مشغول بازی.
برف
تله کابین و برف و سرما...........همه چیز زیبا بود. ولی زیباترین چیز ......حضور گرم تو بود.
بوسه
« بوسه های من
پروانه های آغاز روزند
که جام گلرنگ
لبهای تو را می جویند
میلهای من
بنفشه هایی هستند که
بی سر و صدا پرپر می شوند
بی آنکه تو بدانی »
لئائو دو واسکانسلوس
کام
همایون شجریان داره می خونه باز...
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است.....سلطان جهانم به چنین روز غلام است
جمعه، آذر ۱۳، ۱۳۸۳
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
2 روز بعد از اينكه مطلب قبلي رو نوشتم، بالا دو تا داييا مشغول پوكر روباز دو نفري بودند! من يه سر اومدم پايين تو اتاقم، ديدم دستگاه دي وي دي روشنه! زدم سي دي بياد بيرون. از تعجب و هم زماني شاخ در آوردم. فيلم شب يلدا بود!! سورپرايز برادرم بود كه خيلي حال داد. فيلم رو همون شب با لذت تمام ديدم.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
گربه مادر بعضي شبها مياد پشت در اتاق من روي پادري ميخوابه، چون گرماي اتاق از زير در ميره بيرون. بعد كه نصفه شب ميخوام برم توالت همونجوري فقط سرش رو بلند ميكنه يه نگاهي ميكنه. بعد دوباره ميگيره ميخوابه. چه آرامشي.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
شدم كارمند منظم دوباره! تقريبا سر ساعت 9 سركارم هستم. بچهها متجب هستند و سر به سرم ميذارند! با اصرار من، به من و مهندس ب يه اتاق جدا دادند. 2-3 ماه بود كه چون شركت شلوغ شده ، جاي ما عوض شده بود تقريبا وسط آتليه، بي پناه. نزديك توالت و تلفن و ناامني!!(يعني رئيس). نا سلامتي ما مهندس ارشد شركت هستيم!! بالاخره رفتيم توي اتاق...عين بچهها خوشحال شديم و حال ميكنيم. صداي بلند موزيك. اتاق گرم و نرم و دنج. تلفن مستقل. ولي خب كارها زياده و.....تازه از ديماه 2 برابر هم قراره بشه. ولي خب من تصميم ندارم خودكشي كنم و روز تعطيل بيام و اضافه كار و.غيره......فوقش اينه استفعا ميدم و ميام بيرون. سه سوت.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
اين هفته چند تا گل وحشتناك شوت از راه دور زدم. آي چسبيد....آي چسبيد. نزديك بود انگشت شست دست راستم هم در بره چون داسايف شده بودم و آي گلري ميكردم. پسر دايي شش ساله ام هم امروز اومده بود با باباش فوتبال! عين پدرش كفش پوشيده بود. زانو بند بسته بود و ساق بند. بهش گفتم خيلي ورزشكاري بابا. گفت آره . بعد شلوار ورزشيش رو داد پايين، زيرش شورت ورزشي هم پوشيده بود. عين باباش!! بچگي هم عالمي داره.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
The Day After Tommorow
فيلم فوق الذكر!! رو توي حوزه ديديم. فيلم قشنگي بود از اون فيلمهايي كه ديدنش رو پرده سينما خيلي بيشتر ميچسبه. فيلمي درباره يك عصر يخبندان توي همين روزا!! خيلي خيلي باوركردني به نظر مياد. توفاني كه شهر لوس آنجلس رو نابود ميكنه و يخبنداني كه سراسر نيمكره شمالي رو فرا ميگيره. با ستون هواي سرد منهاي 150 درجه سانتي گراد كه حتي سوخت هلي كوترهاي در حال پرواز رو منجمد ميكنه و اونا سقوط ميكنند!! جلوههاي ويژه فيلم كه اصلا يه چيز عجيب غريبي بود.معركه. هنرپيشه ها معروف نبودند ولي خوب بودند. به خصوص پسر جوون بازيگر نقش سم. نميدونم واقعا هواي سالن سرد بود يا ما جو گير شده بوديم كه اين قدر وسط فيلم و بعد از فيلم لرزيديم. اين فيلم براي من بياد ماندني خواهد ماند بيشتر به خاطر حواشي زيبا و خوب قبل و بعد فيلم. بگذريم.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
امروز صبح - جمعه - دوبار ساعت 4:20 و 5:20 با فرياد و وحشت از خواب بيدار شدم. هر دوبار در حاليكه دمر خوابيده بودم. حس ميكردم يه موجودي اومده روي كمرم و شونههام و من نميتونم برگردم و نميتونم صدا بزنم. و هردو بار صداش رو به طور واضح ميشنيدم. صداش چيزي نبود كه توي خواب بشنوم. يه چيز بيروني و واقعي بود. دفعه دوم مثل صداي ناله يك گربه!! دفعه دوم دست زدم پشت گردنم، ديدم كيف چرمي دعاي دور گردنم برگشته افتاده پشت گردنم. نميدونم چرا حس كردم مربوط به اونه! درش آوردم پرت كردم اونور! صبح دوباره انداختمش گردنم.....رفتيم بهشت زهرا به طرز عجيبي خلوت بود. شايد به خاطر سوز و سرماي وحشتناك هوا. تولد بابا بود. احتمالا اون پايين استخوناش هم يخ زده....اون طرف تر پيرمردي خوشتيپ. از اونهايي متشخص و تحصيل كرده به نظر ميان، چهار پايه گذاشته كنار قبر دخترش. داره زير لب صحبت ميكنه و گريه ميكنه. راحت. انگار كه هچكس دور و برش نيست. خيلي سخته. خيلي.
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
مامان ديگه وقتي من پشت فرمونم كنار دستم نميشينه!! و هميشه عقب ميشينه. آخرين بار گفت تو خيلي تند ميري ديگه نميشنم كنار دستت. هفته پيش هم كه داييم اومده فوتبال فحشم ميداد كه اين چه طرز رانندگيه!! ميگفت با دختر داييم توي بزرگره حكيم داشتند ميرفتند كه يه چيزي مثل موشك از كنارشون رد شده با سرعتي حدود 140- 150 !! اون من بودم!! در حال گوش كردن آلبوم ” 200 كيلومتر در ساعت سرعت، بر خلاف جهت “ مال گروه تاتو. ولي راست ميگن حادثه يه بار پيش مياد. اين پند اخلاقي ماجرا بود!! ولي خدا وكيلي هر وقت فكر ميكنم خيلي راننده كار درستي شدم و دست فرمونم توپ شده....كافيه يه بار بشينم بغل دست اميرحسين تا بادم بخوابه!!!
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
” ما راويان قصههاي شاد و شيرينيم
قصههاي بيشه انبوه
پشتش كوه
پايش نهر
قصههاي دست گرم دوست در شبهاي سرد“.
مهدي اخوان ثالث
آره....قصههاي دست گرم دوست در شبهاي سرد
بي دلي در همه احوال خدا با او بود...
خب مصرع دوم اين شعر يادم نيومد......ولي.......خدايا شكرت به خاطر آرامشي كه دارم. خدايا شكرت به خاطر همه چيز. يادمه چند ماه پيش به همه ميگفتم كه هر چي كه پيش بياد يه روزي به اين حالات روزهاي خودم ميخندم. و حالا واقعا ميخندم. از ته دل. هر كي از فاميل و دوستام كه من رو ميبينه ميگه خيلي خوشحال و بشاش و سرحال هستي. آره. خدايا شكرت. بذار اين آرامش بمونه.
پ.ن. الان سينما 4 ، نسخه ژاپني فيلم رينگ رو نشون داد. كه البته من نسخه هاليوودي رو هم نديدم. آخر وحشت بود لامصب!! حالا من چطور با وقايع ديشب امشب بايد توي اين اتاق بگيرم بخوابم . ديگه نميدونم!!
سيستم نظرخواهي وبلاگم خوب كار نميكنه. عوضش ميكنم.
پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳
فيلم شب يلدا..ساخته كيومرث پوراحمد كه داستان زندگي خودشه.....رو يكبار ديدم همون 2-3 سال پيش كه اكران شد. خيلي خوشم اومد و خيلي جاهش رو هنوز يادمه. نازنيني نوار كاست اين فيلم رو كه شامل آوازها و بعضي ديالوگهاست برام آورده كه توي ماشين گوش ميدم. يه جايي خانومه پشت تلفن به حامد ( فروتن ) ميگه. اين زخمها بذار رنجت بده...بذار درد بكشي با نيشتر سراغشون برو (نقل به مضمون). حامد ميگه آره درست ميگي. دارم همين كار رو ميكنم ولي اين زخمها مرهم نميخواد؟
خدا رو شكر ميكنم كه همه چيز تموم شد و خدا حتما دوستم داره كه به طرز عجيب و سريعي مرهمي براي زخمهايم پيدا كرد. انگار كه اصلا زخمي در كار نبوده. حوادث يكسال و نيم گذشته مثل كابوس ميمونه كه سريع و تند و پرشتاپ گذشت. مثل ورق زدن يه كتاب مصوره. ولي اون كتاب ديگه تصويرهاش داره محو ميشه. به جز تصاوير خاطرات پدرم كه خب هرگز يادم نخواهد رفت.
و يه فيلم ديگه بود مال سالها پيش به اسم پاييزان. يه آهنگ داشت كه خيلي دوست داشتم. پاييزااااان.......پاييزاااان.......روياي روشن عشق .....در فصل برگريزان......پاييزان.
اگر بخوام براي عشق يك فصل رو منتسب كنيم بدون شك اون فصل براي من پاييز خواهد بود.
پاييز رو هميشه دوست داشتم....
پ.ن.
يه نفر دوست داره دروغ بگه و يكي ديگه رو خر كنه. يه نفر ديگه هم از خر باقي موندن راضيه خب. ايشالله كه بزه !!!
شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳
نسخه دي وي دي آخرين فيلم برتولوچي رو ديدم. طبق معمول بقيه كارهاي برتولوچي، عجيب و غريب و پر از صحنههاي پرنو مانند فيلم آخرين تانگو در پاريس و زيبايي ربوده شده. فيلمي درباره سينما، سكس و سياست. خود برتولوچي علاقه خودش رو در توضيحاتي در مورد سينماي موج نوي فرانسه...گدار و تروفو و...بيان ميكنه . پس زمينه فيلم كاملا به وقايع بهار سال 1968 پاريس و جنبش دانشجويي اون سالها اختصاص داره. بعضي قسمتها كاملا مانند صحنههاي مستند اون سالها ساخته شده. توي اين جريانات ماتيو دانشجوي آمريكايي ساكن پاريس كه تفريحش ديدن فيلم در سينماتك پاريسه، با دختري فرانسوي بنام ايزابل و برادرش تئو آشنا ميشه. خواهر و برادري دو قلو و عاشق سينما و سياست. ماتيو براي شام به خونه اونا دعوت ميشه. پدر نويسنده معروف و فيلسوف و مادر يك آمريكايي. ماتيو شب را هم با آنها ميماند. نيمههاي شب وقتي از كنار اتاق بچهها رد ميشود با صحنه عجيبي روبرو ميشود. خواهر و برادر، لخت مادر زاد در آغوش هم خوابيدهاند. صبح فردا پدر و مادر بچهها براي يكماه به سفر ميروند و ماتيو نزد بچهها ميماند. چند روز بعد آنها طي يك شرطبندي ماتيو را مجبور به همخوابگي با دختر ميكنند!!! و....ساير مسائل عجيب و غريب ساديسمي و مازوخيسمي و...انقلاب دانشجويي هم اين وسط در جريان بود. بگذريم. فيلم عجيبي بود. اين برتولوچي يه كم قاطي داره به نظرم. آدميزادانه ترين فيلمش همون آخرين امپراطور و بوداي كوچك بوده.
يه توضيح در مورد پست قبليم بدم كه شايد خيلي هم لازم نباشه ولي به هرحال.....اين كه يه آدم يه زماني درباره يك نفر عاشقانه بنويسه و بعدها در مورد يه آدم ديگه..به خودي خود مشكلي نيست. همين طور كه خودمن قبلا در مورد يك نفر ديگه مينوشتم و بعدها در مورد يكي ديگه و ....شايد بعد تر ها در مورد يكي ديگه!!! ولي مشكل چيزيه به نام دروغ گفتن در عين حال كه طرفت تو رو به عنوان يك آدم صادق ميشناسه. مشكل اينه كه وقتي هنوز يه رابطه هست اونهم توي شرايطي كه بعدها خودت هم قبول داري طرفت توي شرايط بدي بوده...پاي يه نفر ديگه وسط بكشي و ... مشكل اينه كه اين يكي رو از اون يكي پنهان كني و بالعكس و با هردو يه جورايي ادامه بدي. مشكل اينه كه قول و قرار بدي و يه مطلبي رو به عنوان نشونه بگيري و بعد زير همه چيز بزني. بعد از ماهها. ديگه مهم نيست. شايد من چوپ صداقتم رو خوردم و همونجوري كه به خودش گفتم.....اون چوب مهربونيش رو.....شايد....به هر حال گذشت....تجربهاي بود.
حتما خير و خواست خدا در اين بوده.
امشب فهميدم اين گربه مادر (پيشو) كه هر شب مياد پشت در اتاق من ميخوابه، تقريبا از هيچ موجودي نميترسه به جز اميرحسين!! اونهم وقتي براش اداي گوريل رو در مياره!!
ماه رمضون هم تموم شد. ماه رمضون سريع و عجيب و شامل حوادث بد و خوب بود. عيد همگي مبارك.
دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳
باران ميبارد...باران پاييزي....زيباست. پيشو گربه حياطمان براي دومين ظرف امسال زايمان كرده اين بار چهار بچه گربه كوكولي..... يكي از يكي بامزه تر......روزگار غريبي است. به نحو غير قابل تصوري پردهها كنار رفته. حتما خير بوده و خواست خدا.....شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد. روزگار غريبي است نازنين. به تو ميگفت كه هيچ لذتي برايش بالاتر از بودن با تو نبوده و حرفهاي زيبا و عاشقانه...اكنون به نفر ديگري.....همان حرفها. روزگار غريبي است....وبلاگ اختصاصي با نام مستعار نجوا براي تو مينوشت.....اكنون.....بازي ظاهرا قرار نيست تمام شود ....نوشتههاي زير كه از اين پس و تا زماني نامعلوم در اين وبلاگ ادامه خواهد داشت. نوشته هاي نجواست براي من. فعلا با همان اسم مستعار. اينكه بعدا چه شود ... انتشار نوشتهها قطع شود يا نشود ...اسمها مستعار بماند يا نماند...نميدانم ...اين كه انتشار اين نوشتهها كار درستيه يا نه....فعلا كه نظرم اينه....روزگار غريبي است.....ولي ايام به كام.....بگذريم.
Tuesday, February 18, 2003
●
کنارمه ، نمی بینمش اما هست . هر از گاهی سرش رو میاره جلو و چیزی رو به زمزمه می گه ، از فیلم یا از بازیگرهاش . لبخند می زنم و سری تکون می دم ؛ نگاه و لبخند رو نمی بینه ، بهتر !! احتمالا فکر می کنه من غرق دنیای فیلمم . دارم ماجرا رو دنبال می کنم البته ، اما شاید خوشایندترین حسی که دارم خوشحالیه حضور اونه ... دستاش رو حلقه می کنه تو هم . دوست دارم با فشار دادن بازوش خوشحالیم رو بهش منتقل کنم ... نه دوست دارم با گرفتن بازوش از حضورش مطمئن شم . آدمک می پره جلو . " احمق نکنی این کار رو ها ، مردها جنبه ی این ابراز علاقه ها رو ندارن ، جو می گیردشون و فکر می کنن دیگه خبریه ! هر چی بیشتر ناز داشته باشی و خودت رو بی تفاوت تر نشون بدی عزیزتری . بگذار اگر خواست اون دستای تو رو بگیره ..." آرنجش رو تکیه می ده رو دسته صندلی . فکر می کنی اگر این لحظه بازوش رو نگیری همیشه تو حسرتش می مونی . شاید هیچ زمان دیگه ای با این آرامش کنار هم نباشین . آروم دستم رو میندازم دور بازوش . آدمک سر تکون می ده " بالاخره کار خودت رو کردی ، اون از کجا بدونه که برای تو خاصه که تو اینجوری احساست رو بهش نشون می دی ، شاید هم فکر کنه که چه دختر سبکی ! و تازه چقدر هم این حرکت تو براش بی تفاوت بود ، بعدا به خودش می گه تا چهار بار ازش تعریف کردم فکر کرده لابد دوستش دارم که اینجوری ابراز علاقه می کنه ، چه بی جنبه !!" از دست خودم ناراحت می شم که مثل دیگران بلد نیستم با دست پس بزنم با پا پیش بکشم . بلد نیستم کاری کنم که اگر علاقه ای هست اول اون ابراز کنه . بلد نیستم برای ناز کردن خودم رو بی تفاوت نشون بدم ... آروم دستم رو تکون می دم که از زیر بازوش بیارم بیرون ، با اون یکی دستش انگشتام رو می گیره و همه ی تردید ها ناپدید می شن ...
نجوا 10:46 PM
comments(1)
●
سلام ...
اسم من نجوا نیست ، اما اینجا من رو به نام نجوا خواهید شناخت . نجوا یه دختر معمولیه مثل هزار هزار دختر دیگه ... پر از افکار و احساسات گاها ضد و نقیض . اینجا رو انتخاب کردم برای گفتن حرفایی که تو چشم دیگران نمی تونم بیانشون کنم و نجواهای عاشقانه ی بی سمت و سو که پنهان کردنشون من رو از خودم دور می کنه ...
دوباره سلام ... خوشحالم که این بلاگ رو دارم !
نجوا 10:45 PM
یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳
اذا وقعت الواقعه/ باز رمضان و ربناي شجريان و بيات ترك و اذان موذن زاده و افطار.../
ليس لوقعتها كاذبه/ طوفان...../ اذا رجت الارض رجا / شادمهر عقيلي.....من آدم خوبي بودم بخاطر تو بد شدم//Legend of the Fall /براد پيت ....كولاك /لست عليهم بمصيطر
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب.....يارب مباد آنكه گدا معتبر شود / دارن آمبروز..نفر اول و دوم رو دريبل ميزنه..35 متر تا دروازه بولتون مانده....شوت پاي راست .كات بيرون پا...سجاف دروازه ..گلللللللل..نيوكاسل 1- بولتون 1 / چاي نت = آپديت / 43000 كيلومتر / سيم كيلومتر قاط زده!!! / يه دور دور كره زمين زدم به گمونم / رابرت دنيرو (راننده تاكسي): ” ممكنه ضربهاي به من بزني .ولي من نيز ضربه اي به تو خواهم زد.“ / پاييز / هزار رنگ / چه روياهايي تبه گشت..../ گردنبند نقره الله /...
سهشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳
نه وقت داشتم و نه حوصله......براي نوشتن. حتي حوصله غر زدن هم ندارم. توي شهريور ماه 278 ساعت كاري داشتم كه ركورد تاريخ زندگيم بود!! ولي موقع دادن حقوق رئيسمون حقوق هممون رو به يه بهانهاي يه چيزي ازش كم كرد كه چرا براي روز تعطيل ساعت كاري بخوريد و....هيچ وقت بهش اعتماد نداشتم بهش و باز هم ندارم. به طور جدي به رفتن از اين شركت فكر ميكنم. پول مساله اي نيست ولي وقتي رئيست تو روز روشن زير قول و قرار و شرايط ميزنه. ديگه واقعا حسي باقي نميمونه. از اون روز به بعد باز كارم رو سبك كردم در اوج سر شلوغي دير ميام و زود ميرم.
يه آقاي ايتاليايي كه يكسال هم از من كوچيكتره توي شركتمونه فعلا. كلي بهم اعتماد به نفس داد و سعي ميكنم باهاش انگليسي بلغور كنم. خوبه برام. توي كار با نرم افزار ايتبس هم حريف ميطلبيم!! كلي كار بيرون از شركت هم يهو ريخته سرم.
اسپيكر گرفتم براي كامپيوترم توي شركت. آهنگيهايي كه فعلا روزي خدادبار گوش ميديم.
Bang bang - nancy sinatra ,desert rose - sting
توي اين مدت اتفاق مهم سالگرد مرگ پدرم بود. و يادآوري لحظاتي كه هرگز فراموش نميكنم. روزي كه وقتي سر كوچه رسيدم و زانوهام يهو خم شد و پام جلو نميرفت. فهميدم كه پدرم مرده. وقتي رسيدم خونه خواهرم فقط مطمئنم كرد و من بودم كه سرم روي پاهاي مادرم بود و گريه ميكردم و مادرم بود كه ضجه ميزد. من بودم كه بي هدف راه ميرفتم و هرچي دم دستم بود پرت ميكردم. و خواهرم بود كه گريه ميكرد و برادرم كه سكوت كرده بود. من بودم كه ملحفه رو صورت پدرم كنار زدم. راحت خوابيده بود توي خونه. هيچ وقت اين قدر آروم نديده بودمش. هي خيال ميكردم خوابه و داره نفس ميكشه. دو بار خواستم داد بزنم كه زنده است ولي ديدم نه....اميدي به بهبودي پدرم نبود ولي شب قبلش يه اقاي انرژي درمان كلي اميدواري داده بود وقتي عزيز دلم رو رسوندم و برگشتم خونه. همه بهم گفتن كه خوب ميشه. ولي درست وقتي يه كم اميدوار ميشي....فرداش همه چي تموم ميشه. بگذريم.
چند شب قبل از سالگرد پدرم خوابش رو ديدم. كه توي بستر بيماري و كما هستش و داره تموم ميكنه. يهو به حرف مياد و ميگه من شرمنده شماها هستم. من در حال گريه ميگم قربونت برم اين حرفها چيه ميزني؟ ميگه خيلي اذيتتون كردم توي اين مدت مريضي. شماها هر كار تونستين كردين. من گريه ميكردم.....از خواب پريدم.
يه اتفاق تكان دهنده ديگه هم افتاده......فعلا آرامش قبل از طوفانه. كم كم داره گرد و خاك بلند ميشه.
تبريك مجدد به دختر عموي ساكن در اورنج كانتي ايرواين كاليفرنيا، بابت ازدواجش و تشكر بابت تلفني كه زد و گپ طولاني.
شبكه الجزيره اسپرت رو تازه كشف كردم با پخش فوتبال باشگاههاي اسپانيا. بازي ايران و آلمان هم چسبيد. بخصوص اگر با داييها و خونه دختر خاله ببيني. بعدش هم تا بوق سگ پوكر بازي كني. خيلي وقت بود كه اين قدر از ورق بازي لذت نبرده بودم. هر چند مقاديري پول از دست داديم رفت!!!!!
اواخر شهريور يك روزه و براي اولين بار رفتم تبريز ماموريت. ائل گلي قشنگ بود و ديگر هيچ. شهر بي ريختيه!! قراره يه كارهاي طراحي مترو رو ما انجام بديم.
حالگيري بود نرسيدن فيلم چاي نت به جشنواره كودك اصفهان..حالا بعدا مينويسم.
يه شب خواب ديدم آهنگي كه اون بالا اسمش رو نوشتم از گروه لينكين پارك داره پخش ميشه. به آقايي ميگم اين آهنگه فلانه از گروه لينكين پارك....ميگه چي چين پارك؟ ميگم بيخيال بابا.
از خواب بيدار ميشم. كانال شو خارجي رو ميزنم همون آهنگه. سوار ماشين ميشم. ضبط رو روشن ميكنم همون آهنگه....
خيلي خيلي با اين آهنگ جديد بريتني اسپيرز حال ميكنم. با پيانوي زيباي پس زمينه و تصاوير زيباي كليپش.
every time
بسه ديگه. شايد دير به دير بنويسم شايد هم اصلا ننويسم. فعلا خداحافظ......روزگار بهتري فرا ميرسد......
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳
توي شركت وحشتناك سرم شلوغه. دارم ميميرم رسما. مسائل بيرون از شركت هم خب فكر و دلم رو راحت نميذاره. امشب تا حدود ساعت 10 شب شركت بودم. الان نايي ندارم.منتظرم نيمه نهايي تنيس يو اس اوپن رو مستقيم ببينم.و منتظر.....توي اينجا ، يعني وبلاگم بنا به دلايل و شرايط خاصي مجبورم خودسانسوري كنم. چند تا مطلب به نظر خودم قشنگ داشتم كه خب نميتونم بنويسم. شايد وقتي ديگر.بالاخره همه چيز درست ميشه.
امروز يازده سپتامبر هست. مطلب دو سال پيش وبلاگم رو عينا اينجا تكرار ميكنم.
تا بعد.
SEPTEMBER ELEVEN
خوب، يازده سپتامبر هم رسيد. يه مطلبي توي هفته نامه پيام آور در اين مورد چاپ شد كه عينا نقل ميكنم.
” يازده سپتامبر سياه، يازده سپتامبر خونين. نه اشتباه نشود، يازده سپتامبر 2001 نيويورك را نميگويم. يازدهم سپتامبر 1973، استاديومي در پايتخت شيلي. آلنده را كشتهاند، اما تكتك اين بازداشت شدهها ميتوانند آلندهاي ديگر باشند. 5 هزار نفرند با سيمايي آكنده از خشم و نفرت، نه آرامش و نه سازش. بايد نگاه كني تا ببيني و باور كني كه تك تك اينها ميتوانند آلندهاي ديگر باشند، رهبر باشند، اسطوره باشند. آي جلاد نگاه كن. ميشناسي؟ اين دانشجوي موفرفري را هم حتما يادت هست. حداقل عكسهايش را ديدهاي، صدايش را شنيدهاي، شنيدهاي كه از پوبلاسيئنها ميخواند، ديدهاي كه با گيتارش چه آتشي ميسوزاند و چطور چرت خلقي را پاره كرد. ” ويكتور خارا“ي معروف، ويكتور خاراي محبوب، همان كه معناي نامش پيروزي است. حالا حتي مسلسل را هم از او گرفتهاند و با اين جماعت خشمگين، در اين استاديوم حومه در بند جلاد است.
” هاي آوازه خوان، گيتارت كو؟ نميخواهي برايمان بخواني؟“
نگاهت ميكند. ميداند اين دعوتي است به اختتام و پاياني در خور نامش، هنرش و آزادگياش. استاديوم سراسر سكوت است. سراپا گوش، سراپا چشم...چند گامي جلو ميآيد. سينه در سينه جلاد، چشم در چشم هيولا.
” گيتارش را بياوريد.“
گيتار را ميآورند و تبر هم. دستهاي خارا افتادند، اما خارا نيفتاد.
” بيا بگير. گيتارت را بگير و بزن، بخوان جوانك آوازه خوان!“
آن وقت استاديوم سراسر سكوت، مركز جهان بود. خاراي مجروح چشم گرداند، به جاي جلاد و حتي ياران بغض خوردهاش، چهره تكتك اسطورهها برايش نمايان شد. دوباره طنين خنده كريه جلادان در گوشش پيچيد: ” بگير، بزن ، بخوان“
و خواند. ” وحدت “ را خواند. سالها بعد، اين صدا را با ترجمه شاملو ميشنوم. با متني كوتاه پشت قاب آجري رنگ نوار كه آخر قصه را اينچنين تعريف ميكند: 5 هزار اسير استاديوم با خاراي دست بريده همصدا شدند. جلادان بر آشفتند و او را به گلوله بستند. ويكتور پيروز شد، او به اسطورهها پيوست. “
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۳
شجريان داره ميخونه:
” از در در آمدي و من از خود به در شدم
گويي كزين جهان به جهان دگر شدم...
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساكت شود، بديدم و مشتاقتر شدم...“
خيابانها پر ترافيك و شلوغ ...انبوه ماشينها.
پ.ن.
نميتونم بنويسم فعلا.
يه يادداشتهايي از گذشته رو ميذارم ...
” وقتي هستش من همونيم كه هستم، خود خود خودم...وقتي نيست انگار منم خودم نيستم، همهاش يه گوشه دلم خاليه...“
” سير كه نگاهت كنم
دستانت را هم كه در دست بگيرم
تمام زمزمههايم را هم كه در گوشت بخوانم
بوي خوب تنت هم كه در مشامم بپيچد
ديوانهتر ميشوم، ديوانهتر از ديوانهاي كه هستم
...“