فيلم شب يلدا..ساخته كيومرث پوراحمد كه داستان زندگي خودشه.....رو يكبار ديدم همون 2-3 سال پيش كه اكران شد. خيلي خوشم اومد و خيلي جاهش رو هنوز يادمه. نازنيني نوار كاست اين فيلم رو كه شامل آوازها و بعضي ديالوگهاست برام آورده كه توي ماشين گوش ميدم. يه جايي خانومه پشت تلفن به حامد ( فروتن ) ميگه. اين زخمها بذار رنجت بده...بذار درد بكشي با نيشتر سراغشون برو (نقل به مضمون). حامد ميگه آره درست ميگي. دارم همين كار رو ميكنم ولي اين زخمها مرهم نميخواد؟
خدا رو شكر ميكنم كه همه چيز تموم شد و خدا حتما دوستم داره كه به طرز عجيب و سريعي مرهمي براي زخمهايم پيدا كرد. انگار كه اصلا زخمي در كار نبوده. حوادث يكسال و نيم گذشته مثل كابوس ميمونه كه سريع و تند و پرشتاپ گذشت. مثل ورق زدن يه كتاب مصوره. ولي اون كتاب ديگه تصويرهاش داره محو ميشه. به جز تصاوير خاطرات پدرم كه خب هرگز يادم نخواهد رفت.
و يه فيلم ديگه بود مال سالها پيش به اسم پاييزان. يه آهنگ داشت كه خيلي دوست داشتم. پاييزااااان.......پاييزاااان.......روياي روشن عشق .....در فصل برگريزان......پاييزان.
اگر بخوام براي عشق يك فصل رو منتسب كنيم بدون شك اون فصل براي من پاييز خواهد بود.
پاييز رو هميشه دوست داشتم....
پ.ن.
يه نفر دوست داره دروغ بگه و يكي ديگه رو خر كنه. يه نفر ديگه هم از خر باقي موندن راضيه خب. ايشالله كه بزه !!!
پنجشنبه، آذر ۰۵، ۱۳۸۳
شنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۳
نسخه دي وي دي آخرين فيلم برتولوچي رو ديدم. طبق معمول بقيه كارهاي برتولوچي، عجيب و غريب و پر از صحنههاي پرنو مانند فيلم آخرين تانگو در پاريس و زيبايي ربوده شده. فيلمي درباره سينما، سكس و سياست. خود برتولوچي علاقه خودش رو در توضيحاتي در مورد سينماي موج نوي فرانسه...گدار و تروفو و...بيان ميكنه . پس زمينه فيلم كاملا به وقايع بهار سال 1968 پاريس و جنبش دانشجويي اون سالها اختصاص داره. بعضي قسمتها كاملا مانند صحنههاي مستند اون سالها ساخته شده. توي اين جريانات ماتيو دانشجوي آمريكايي ساكن پاريس كه تفريحش ديدن فيلم در سينماتك پاريسه، با دختري فرانسوي بنام ايزابل و برادرش تئو آشنا ميشه. خواهر و برادري دو قلو و عاشق سينما و سياست. ماتيو براي شام به خونه اونا دعوت ميشه. پدر نويسنده معروف و فيلسوف و مادر يك آمريكايي. ماتيو شب را هم با آنها ميماند. نيمههاي شب وقتي از كنار اتاق بچهها رد ميشود با صحنه عجيبي روبرو ميشود. خواهر و برادر، لخت مادر زاد در آغوش هم خوابيدهاند. صبح فردا پدر و مادر بچهها براي يكماه به سفر ميروند و ماتيو نزد بچهها ميماند. چند روز بعد آنها طي يك شرطبندي ماتيو را مجبور به همخوابگي با دختر ميكنند!!! و....ساير مسائل عجيب و غريب ساديسمي و مازوخيسمي و...انقلاب دانشجويي هم اين وسط در جريان بود. بگذريم. فيلم عجيبي بود. اين برتولوچي يه كم قاطي داره به نظرم. آدميزادانه ترين فيلمش همون آخرين امپراطور و بوداي كوچك بوده.
يه توضيح در مورد پست قبليم بدم كه شايد خيلي هم لازم نباشه ولي به هرحال.....اين كه يه آدم يه زماني درباره يك نفر عاشقانه بنويسه و بعدها در مورد يه آدم ديگه..به خودي خود مشكلي نيست. همين طور كه خودمن قبلا در مورد يك نفر ديگه مينوشتم و بعدها در مورد يكي ديگه و ....شايد بعد تر ها در مورد يكي ديگه!!! ولي مشكل چيزيه به نام دروغ گفتن در عين حال كه طرفت تو رو به عنوان يك آدم صادق ميشناسه. مشكل اينه كه وقتي هنوز يه رابطه هست اونهم توي شرايطي كه بعدها خودت هم قبول داري طرفت توي شرايط بدي بوده...پاي يه نفر ديگه وسط بكشي و ... مشكل اينه كه اين يكي رو از اون يكي پنهان كني و بالعكس و با هردو يه جورايي ادامه بدي. مشكل اينه كه قول و قرار بدي و يه مطلبي رو به عنوان نشونه بگيري و بعد زير همه چيز بزني. بعد از ماهها. ديگه مهم نيست. شايد من چوپ صداقتم رو خوردم و همونجوري كه به خودش گفتم.....اون چوب مهربونيش رو.....شايد....به هر حال گذشت....تجربهاي بود.
حتما خير و خواست خدا در اين بوده.
امشب فهميدم اين گربه مادر (پيشو) كه هر شب مياد پشت در اتاق من ميخوابه، تقريبا از هيچ موجودي نميترسه به جز اميرحسين!! اونهم وقتي براش اداي گوريل رو در مياره!!
ماه رمضون هم تموم شد. ماه رمضون سريع و عجيب و شامل حوادث بد و خوب بود. عيد همگي مبارك.
دوشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۸۳
باران ميبارد...باران پاييزي....زيباست. پيشو گربه حياطمان براي دومين ظرف امسال زايمان كرده اين بار چهار بچه گربه كوكولي..... يكي از يكي بامزه تر......روزگار غريبي است. به نحو غير قابل تصوري پردهها كنار رفته. حتما خير بوده و خواست خدا.....شايد كه چو وابيني خير تو در اين باشد. روزگار غريبي است نازنين. به تو ميگفت كه هيچ لذتي برايش بالاتر از بودن با تو نبوده و حرفهاي زيبا و عاشقانه...اكنون به نفر ديگري.....همان حرفها. روزگار غريبي است....وبلاگ اختصاصي با نام مستعار نجوا براي تو مينوشت.....اكنون.....بازي ظاهرا قرار نيست تمام شود ....نوشتههاي زير كه از اين پس و تا زماني نامعلوم در اين وبلاگ ادامه خواهد داشت. نوشته هاي نجواست براي من. فعلا با همان اسم مستعار. اينكه بعدا چه شود ... انتشار نوشتهها قطع شود يا نشود ...اسمها مستعار بماند يا نماند...نميدانم ...اين كه انتشار اين نوشتهها كار درستيه يا نه....فعلا كه نظرم اينه....روزگار غريبي است.....ولي ايام به كام.....بگذريم.
Tuesday, February 18, 2003
●
کنارمه ، نمی بینمش اما هست . هر از گاهی سرش رو میاره جلو و چیزی رو به زمزمه می گه ، از فیلم یا از بازیگرهاش . لبخند می زنم و سری تکون می دم ؛ نگاه و لبخند رو نمی بینه ، بهتر !! احتمالا فکر می کنه من غرق دنیای فیلمم . دارم ماجرا رو دنبال می کنم البته ، اما شاید خوشایندترین حسی که دارم خوشحالیه حضور اونه ... دستاش رو حلقه می کنه تو هم . دوست دارم با فشار دادن بازوش خوشحالیم رو بهش منتقل کنم ... نه دوست دارم با گرفتن بازوش از حضورش مطمئن شم . آدمک می پره جلو . " احمق نکنی این کار رو ها ، مردها جنبه ی این ابراز علاقه ها رو ندارن ، جو می گیردشون و فکر می کنن دیگه خبریه ! هر چی بیشتر ناز داشته باشی و خودت رو بی تفاوت تر نشون بدی عزیزتری . بگذار اگر خواست اون دستای تو رو بگیره ..." آرنجش رو تکیه می ده رو دسته صندلی . فکر می کنی اگر این لحظه بازوش رو نگیری همیشه تو حسرتش می مونی . شاید هیچ زمان دیگه ای با این آرامش کنار هم نباشین . آروم دستم رو میندازم دور بازوش . آدمک سر تکون می ده " بالاخره کار خودت رو کردی ، اون از کجا بدونه که برای تو خاصه که تو اینجوری احساست رو بهش نشون می دی ، شاید هم فکر کنه که چه دختر سبکی ! و تازه چقدر هم این حرکت تو براش بی تفاوت بود ، بعدا به خودش می گه تا چهار بار ازش تعریف کردم فکر کرده لابد دوستش دارم که اینجوری ابراز علاقه می کنه ، چه بی جنبه !!" از دست خودم ناراحت می شم که مثل دیگران بلد نیستم با دست پس بزنم با پا پیش بکشم . بلد نیستم کاری کنم که اگر علاقه ای هست اول اون ابراز کنه . بلد نیستم برای ناز کردن خودم رو بی تفاوت نشون بدم ... آروم دستم رو تکون می دم که از زیر بازوش بیارم بیرون ، با اون یکی دستش انگشتام رو می گیره و همه ی تردید ها ناپدید می شن ...
نجوا 10:46 PM
comments(1)
●
سلام ...
اسم من نجوا نیست ، اما اینجا من رو به نام نجوا خواهید شناخت . نجوا یه دختر معمولیه مثل هزار هزار دختر دیگه ... پر از افکار و احساسات گاها ضد و نقیض . اینجا رو انتخاب کردم برای گفتن حرفایی که تو چشم دیگران نمی تونم بیانشون کنم و نجواهای عاشقانه ی بی سمت و سو که پنهان کردنشون من رو از خودم دور می کنه ...
دوباره سلام ... خوشحالم که این بلاگ رو دارم !
نجوا 10:45 PM
یکشنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۳
اذا وقعت الواقعه/ باز رمضان و ربناي شجريان و بيات ترك و اذان موذن زاده و افطار.../
ليس لوقعتها كاذبه/ طوفان...../ اذا رجت الارض رجا / شادمهر عقيلي.....من آدم خوبي بودم بخاطر تو بد شدم//Legend of the Fall /براد پيت ....كولاك /لست عليهم بمصيطر
در تنگناي حيرتم از نخوت رقيب.....يارب مباد آنكه گدا معتبر شود / دارن آمبروز..نفر اول و دوم رو دريبل ميزنه..35 متر تا دروازه بولتون مانده....شوت پاي راست .كات بيرون پا...سجاف دروازه ..گلللللللل..نيوكاسل 1- بولتون 1 / چاي نت = آپديت / 43000 كيلومتر / سيم كيلومتر قاط زده!!! / يه دور دور كره زمين زدم به گمونم / رابرت دنيرو (راننده تاكسي): ” ممكنه ضربهاي به من بزني .ولي من نيز ضربه اي به تو خواهم زد.“ / پاييز / هزار رنگ / چه روياهايي تبه گشت..../ گردنبند نقره الله /...
سهشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۳
نه وقت داشتم و نه حوصله......براي نوشتن. حتي حوصله غر زدن هم ندارم. توي شهريور ماه 278 ساعت كاري داشتم كه ركورد تاريخ زندگيم بود!! ولي موقع دادن حقوق رئيسمون حقوق هممون رو به يه بهانهاي يه چيزي ازش كم كرد كه چرا براي روز تعطيل ساعت كاري بخوريد و....هيچ وقت بهش اعتماد نداشتم بهش و باز هم ندارم. به طور جدي به رفتن از اين شركت فكر ميكنم. پول مساله اي نيست ولي وقتي رئيست تو روز روشن زير قول و قرار و شرايط ميزنه. ديگه واقعا حسي باقي نميمونه. از اون روز به بعد باز كارم رو سبك كردم در اوج سر شلوغي دير ميام و زود ميرم.
يه آقاي ايتاليايي كه يكسال هم از من كوچيكتره توي شركتمونه فعلا. كلي بهم اعتماد به نفس داد و سعي ميكنم باهاش انگليسي بلغور كنم. خوبه برام. توي كار با نرم افزار ايتبس هم حريف ميطلبيم!! كلي كار بيرون از شركت هم يهو ريخته سرم.
اسپيكر گرفتم براي كامپيوترم توي شركت. آهنگيهايي كه فعلا روزي خدادبار گوش ميديم.
Bang bang - nancy sinatra ,desert rose - sting
توي اين مدت اتفاق مهم سالگرد مرگ پدرم بود. و يادآوري لحظاتي كه هرگز فراموش نميكنم. روزي كه وقتي سر كوچه رسيدم و زانوهام يهو خم شد و پام جلو نميرفت. فهميدم كه پدرم مرده. وقتي رسيدم خونه خواهرم فقط مطمئنم كرد و من بودم كه سرم روي پاهاي مادرم بود و گريه ميكردم و مادرم بود كه ضجه ميزد. من بودم كه بي هدف راه ميرفتم و هرچي دم دستم بود پرت ميكردم. و خواهرم بود كه گريه ميكرد و برادرم كه سكوت كرده بود. من بودم كه ملحفه رو صورت پدرم كنار زدم. راحت خوابيده بود توي خونه. هيچ وقت اين قدر آروم نديده بودمش. هي خيال ميكردم خوابه و داره نفس ميكشه. دو بار خواستم داد بزنم كه زنده است ولي ديدم نه....اميدي به بهبودي پدرم نبود ولي شب قبلش يه اقاي انرژي درمان كلي اميدواري داده بود وقتي عزيز دلم رو رسوندم و برگشتم خونه. همه بهم گفتن كه خوب ميشه. ولي درست وقتي يه كم اميدوار ميشي....فرداش همه چي تموم ميشه. بگذريم.
چند شب قبل از سالگرد پدرم خوابش رو ديدم. كه توي بستر بيماري و كما هستش و داره تموم ميكنه. يهو به حرف مياد و ميگه من شرمنده شماها هستم. من در حال گريه ميگم قربونت برم اين حرفها چيه ميزني؟ ميگه خيلي اذيتتون كردم توي اين مدت مريضي. شماها هر كار تونستين كردين. من گريه ميكردم.....از خواب پريدم.
يه اتفاق تكان دهنده ديگه هم افتاده......فعلا آرامش قبل از طوفانه. كم كم داره گرد و خاك بلند ميشه.
تبريك مجدد به دختر عموي ساكن در اورنج كانتي ايرواين كاليفرنيا، بابت ازدواجش و تشكر بابت تلفني كه زد و گپ طولاني.
شبكه الجزيره اسپرت رو تازه كشف كردم با پخش فوتبال باشگاههاي اسپانيا. بازي ايران و آلمان هم چسبيد. بخصوص اگر با داييها و خونه دختر خاله ببيني. بعدش هم تا بوق سگ پوكر بازي كني. خيلي وقت بود كه اين قدر از ورق بازي لذت نبرده بودم. هر چند مقاديري پول از دست داديم رفت!!!!!
اواخر شهريور يك روزه و براي اولين بار رفتم تبريز ماموريت. ائل گلي قشنگ بود و ديگر هيچ. شهر بي ريختيه!! قراره يه كارهاي طراحي مترو رو ما انجام بديم.
حالگيري بود نرسيدن فيلم چاي نت به جشنواره كودك اصفهان..حالا بعدا مينويسم.
يه شب خواب ديدم آهنگي كه اون بالا اسمش رو نوشتم از گروه لينكين پارك داره پخش ميشه. به آقايي ميگم اين آهنگه فلانه از گروه لينكين پارك....ميگه چي چين پارك؟ ميگم بيخيال بابا.
از خواب بيدار ميشم. كانال شو خارجي رو ميزنم همون آهنگه. سوار ماشين ميشم. ضبط رو روشن ميكنم همون آهنگه....
خيلي خيلي با اين آهنگ جديد بريتني اسپيرز حال ميكنم. با پيانوي زيباي پس زمينه و تصاوير زيباي كليپش.
every time
بسه ديگه. شايد دير به دير بنويسم شايد هم اصلا ننويسم. فعلا خداحافظ......روزگار بهتري فرا ميرسد......
شنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۳
توي شركت وحشتناك سرم شلوغه. دارم ميميرم رسما. مسائل بيرون از شركت هم خب فكر و دلم رو راحت نميذاره. امشب تا حدود ساعت 10 شب شركت بودم. الان نايي ندارم.منتظرم نيمه نهايي تنيس يو اس اوپن رو مستقيم ببينم.و منتظر.....توي اينجا ، يعني وبلاگم بنا به دلايل و شرايط خاصي مجبورم خودسانسوري كنم. چند تا مطلب به نظر خودم قشنگ داشتم كه خب نميتونم بنويسم. شايد وقتي ديگر.بالاخره همه چيز درست ميشه.
امروز يازده سپتامبر هست. مطلب دو سال پيش وبلاگم رو عينا اينجا تكرار ميكنم.
تا بعد.
SEPTEMBER ELEVEN
خوب، يازده سپتامبر هم رسيد. يه مطلبي توي هفته نامه پيام آور در اين مورد چاپ شد كه عينا نقل ميكنم.
” يازده سپتامبر سياه، يازده سپتامبر خونين. نه اشتباه نشود، يازده سپتامبر 2001 نيويورك را نميگويم. يازدهم سپتامبر 1973، استاديومي در پايتخت شيلي. آلنده را كشتهاند، اما تكتك اين بازداشت شدهها ميتوانند آلندهاي ديگر باشند. 5 هزار نفرند با سيمايي آكنده از خشم و نفرت، نه آرامش و نه سازش. بايد نگاه كني تا ببيني و باور كني كه تك تك اينها ميتوانند آلندهاي ديگر باشند، رهبر باشند، اسطوره باشند. آي جلاد نگاه كن. ميشناسي؟ اين دانشجوي موفرفري را هم حتما يادت هست. حداقل عكسهايش را ديدهاي، صدايش را شنيدهاي، شنيدهاي كه از پوبلاسيئنها ميخواند، ديدهاي كه با گيتارش چه آتشي ميسوزاند و چطور چرت خلقي را پاره كرد. ” ويكتور خارا“ي معروف، ويكتور خاراي محبوب، همان كه معناي نامش پيروزي است. حالا حتي مسلسل را هم از او گرفتهاند و با اين جماعت خشمگين، در اين استاديوم حومه در بند جلاد است.
” هاي آوازه خوان، گيتارت كو؟ نميخواهي برايمان بخواني؟“
نگاهت ميكند. ميداند اين دعوتي است به اختتام و پاياني در خور نامش، هنرش و آزادگياش. استاديوم سراسر سكوت است. سراپا گوش، سراپا چشم...چند گامي جلو ميآيد. سينه در سينه جلاد، چشم در چشم هيولا.
” گيتارش را بياوريد.“
گيتار را ميآورند و تبر هم. دستهاي خارا افتادند، اما خارا نيفتاد.
” بيا بگير. گيتارت را بگير و بزن، بخوان جوانك آوازه خوان!“
آن وقت استاديوم سراسر سكوت، مركز جهان بود. خاراي مجروح چشم گرداند، به جاي جلاد و حتي ياران بغض خوردهاش، چهره تكتك اسطورهها برايش نمايان شد. دوباره طنين خنده كريه جلادان در گوشش پيچيد: ” بگير، بزن ، بخوان“
و خواند. ” وحدت “ را خواند. سالها بعد، اين صدا را با ترجمه شاملو ميشنوم. با متني كوتاه پشت قاب آجري رنگ نوار كه آخر قصه را اينچنين تعريف ميكند: 5 هزار اسير استاديوم با خاراي دست بريده همصدا شدند. جلادان بر آشفتند و او را به گلوله بستند. ويكتور پيروز شد، او به اسطورهها پيوست. “
شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۳
شجريان داره ميخونه:
” از در در آمدي و من از خود به در شدم
گويي كزين جهان به جهان دگر شدم...
گفتم ببينمش مگرم درد اشتياق
ساكت شود، بديدم و مشتاقتر شدم...“
خيابانها پر ترافيك و شلوغ ...انبوه ماشينها.
پ.ن.
نميتونم بنويسم فعلا.
يه يادداشتهايي از گذشته رو ميذارم ...
” وقتي هستش من همونيم كه هستم، خود خود خودم...وقتي نيست انگار منم خودم نيستم، همهاش يه گوشه دلم خاليه...“
” سير كه نگاهت كنم
دستانت را هم كه در دست بگيرم
تمام زمزمههايم را هم كه در گوشت بخوانم
بوي خوب تنت هم كه در مشامم بپيچد
ديوانهتر ميشوم، ديوانهتر از ديوانهاي كه هستم
...“
یکشنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۸۳
دوشنبه - پسر خاله داره براي حداقل 6 ماه ميره كانادا / هيچكس ايران نيست كه بدرقهاش كنه / من و دو تا دايي / چمدان / وزنه برداري المپيك / توي ماشين من و پسرخاله نشستيم / شجريان ميخونه / از من ايشان را هزاران ياد باد .../ دلش گرفته / استرس داره / جرثقيل!!! / ورودي پروازهاي خارجي بسته است!!! / چمدون به دست 200-300 متر دو سرعت!!! / آغوش / بغض / دلم تنگ ميشه /
سه شنبه - مهمان مامان/ داريوش مهرجويي / خوب بود، بد نبود / نوار قاصدك شجريان / فقط نواي سنتور كافيه كه آدم اشكش در بياد و بره توي يك هواي ديگه / ولي.....هيچ نوايي خوشتر از صداي تو نيست /
چهارشنبه - صبح يافت آباد / حركت به سمت فرودگاه با ماشين خودم / ساعت 10:30 بليط داريم / ترافيك خفن / نااميدي / مهندس ب و ه هم پشت ترافيك موندهاند، كمي اميدواري / جا گير آوردن توي پاركينگ فرودگاه / سه نفري با هم ميرسيم / كارت پرواز / تيك آف!!! / شيراز / ساعت 12 تا 15:45 زير آفتاب، بدون عينك آفتابي گمشده و كلاه جا گذاشته / بازديد از محل گود برداري متروي شيراز و دستگاه حفار معركه / بازديد از كارخانه توليد سگمنت (قطعات پيش ساخته بتني) / 45 دقيقه با آژانس شيراز گردي دنبال يك رستوران باز / گرما / غذا / شروع سر درد ميگرني / بليط برگشت 23:45 !!!!/ باغ ارم / خاطرات خوب / با خودم فكر ميكنم كه معمولا من مسيرها و مكانها خوب يادم نميمونه ولي شيراز رو به خاطر خاطرات خوبش خوب بلدم، بچهها كف كردن كه من چطور با يك بار شيراز اومدن شهر رو بلدم تقريبا!! / هتل هما - كافي شاپ / قهوه - مسكن - سردرد / حافظيه / فال براي خودم و خودت....نميدونم نيتت چي بود ......
فال خودت ....
دلا بسوز كه سوز دل تو كارها بكند
نيازنيمشبي دفـــــــــــع صد بلا بكند
...
تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار
كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكنــــــــــــد
فال خودم.......
هزار شكر كه ديدم و به كام خويشت باز
ز روي صدق و صفا گشته با دلم دمساز
روندگان طـــــــــــــــريقت ره بلا سپرند
رفيق عشق چه غم دارد از نشيب و فراز
غم حبيب نهان به ز جستجوي رقيب
كه نيست سينه ارباب كينه محرم راز
اگر چه حسن تو از عشق غير مستغني است
من آن نيم كه از اين عشق بازي آيم باز
چه گويمت كه از سوز درون چه ميبينم
ز اشك پرس حكايت، كه من نيم غمــــاز
چــــه فتنه بود كه مشاطه قضا انگيخت
كه كرد نرگش مستش سيه به سرمه ناز
بدين سپاس كه مجلس منور است به تو
گرت چو شمع جفايي رسد بسوز و بساز
غرض كرشمه حسن است ورنه حاجت نيست
جمال دولت محمود را به زلف اياز
غزل سرايي ناهيد صرفهاي نبرد
در آن مقام كه حافظ بر آورد آواز
ارگ كريمخاني / فالوده / فرودگاه / هوار ملت / رضا زاده / يك ضرب / موبايل / {...} / دو ضرب / سرحال / توپولفه فقط كم مونده ملق بزنه!!! / سر درد / يك ربع توي اتوبوس فرودگاه / راه رو گم كرده راننده احتمالا / سر درد و سرگيجه + طنز (ساعت دو نيم برنامههاي خوب مولتي ويزيون شروع ميشه!!) / بچهها از خنده دارن ميتركند!! منهم سرم داره ميتركه ولي باز دارم شر و ور ميگم / خونه / ساعت دو و نيم / بيهوشي مطلق /
پنجشنبه - خواب / كار بي كار / كافي شاپ با بچهها/ تنهايي / مزخرف / بي حوصلگي / {...}
جمعه - فوتبال / المپيك / تكواندو / ساعي / طلا / نميشه گرفت /
شنبه - كار / زانتي ايتاليايي / كار / كار / كار / فكر / نگراني / استرس / 44 درصد افزايش حقوق!!!/ تلاشها يه كم نتيجه داد!! / زياد خوشحال نشدم / هفته نامه چلچراغ - سينما - چاي نت / دو تا از همكارها سوار ماشينم هستند اين بچه پر روئه هي ميگه من رو برسون آرياشهر ...هي ميگه / من ميگم آقاي مهندس م رو تا كرج ميرسونم ولي تو رو نميبرم / ميگه ميام كرج يه سر به پدرزنم ميزنم بعد برم گردون آريا شهر!!! / ميگم بخواب بابا / كل كل / سر عوارضي پيادهاش ميكنم / مهندس م رو ميبرم تا كرج!!! / بازگشت / اتوبان خلوت / 140 تا بيشتر نميرم / المپيك / كشتي / نقره / نشد / بي حوصلگي / كلافگي / گرما / دلتنگي /.....
يكشنبه - همكار ديشبي ميگه خيلي نامردي!!! توي عرض بزرگراه نزديك بود برم زير ماشين / جريان كرج رفتن ديشب سوژه شده، خنده بچهها / كار / فكر / كار / فكر / كمي آرامش / فردا روز پدر / پدر / فردا تعطيل نيستم!!! / خونه / قرارها گذاشته ميشود /..../ ولايت علي ابن ابي طالب حصني ..../ والسلام
یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳
زمان به كندي هر چه تمام تر ميگذرد. دلتنگي و بي حوصلگي.
چنان مشتاقم اي دلبر به ديدارت.........كه گر روزي كشم آهي، بسوزد هفت دريا را
به پيشنهاد راننده تاكسي و در كنار بزرگ و گوشه گير ميري زمين تنيس. زير نورافكن نشستي و فكر ميكني و روزنامه ميخوني و گپ ميزني. دو نفر ديگه بازي ميكنند. با گوشه گير به يك نتيجه مشترك ميرسي. اينكه مثلا جوون هستيد ولي دوست داريد زمان مثل برق بگذره توي اين
بهترين سالهاي زندگي. تو دوست داري كه چشم رو هم بذاري و بعد يهو ببيني 3 ماه ديگه است و.....گوشه گير دوست داره چشمش رو ببنده و باز كنه و 6 ماه ديگه باشه و دوست ديگه اش دوست داره 3 سال ديگه باشه. همه يه جوري در انتظار گذر سريع زمان هستيد....چرا؟...بگذريم.
پ.ن.
*
آن سفر كرده كه صد قافله دل همره اوست
هر كجا هست خدايا به سلامت دارش...
به سلامت دارش...
به سلامت دارش...
سهشنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۳
امشب عروسي عباس بود. بعد از ظهر توي شركت نشسته بودم و فكر ميكردم كه چه لباسي بپوشم. پيرهن سفيد و كت و شلوار سرمهاي و كراوات و بعد يادم اومد كه گره كراوات رو هنوز ياد نگرفتهام! بيشتر وقتها بابا برام گره رو ميزد و حالا ديگه نميتونه از اون دنيا بياد گره كراوات واسم بزنه!! كراوات گره زدن رو هم ازش ياد نگرفتيم!! بالاخره يه كراوات از برادرم گرفتم كه از قبل پدر خانومش واسش گره زده بود!! با منصور و فرشيد رفتيم عروسي. و از نكات جالب كراوات زدن منصور بود. (ايها الناس خبر دار بشين!!). عروسي هم خوب بود. ولي خب عروسي كه مختلط نباشه و بزن و برقص توش نداشته باشه يه كم آرومه و حوصله سر ميبره.
ديگه نرفتيم خونه دوماد بزن و برقص. تقصير منصور شد!!!!
بگذريم....آره عباس عروسي كرد و حميد مولا!!(با تشديد روي لام) كه ميگفت {...} ،ديگه كلا مجبوره قطع اميد كنه!! حميد.......!!!!!!!! عباستو بردن!! بسه ديگه.....مزخرف نوشتيم.
پ.ن.
1- اين مطلب هم توي گروپ ياهو (دوره 11 مدرسه م ) و هم توي وبلاگم پابليش شد.
2- تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه ميگيرند در شاخ تلاجن، سايهها رنگ سياهي.....
3- نميدونم عباس اين نوشته رو ميخونه يا نه.....ولي اين جا هم دوباره بهش تبريك ميگم و ....خدا رحمت كنه مادرش رو. فاتحه.