جمعه، خرداد ۰۹، ۱۳۸۲

كسوف


فردا صبح ، 10 خرداد. كسوف خواهيم داشت كه توي تهران هم ديده مي‌شه و حداكثر گرفتگي 35% سطح خورشيد خواهد بود. يادتون نره . ساعت 7:12 صبح اوج مطلبه! مواظب چشمهاي نازنيتون هم باشيد.

Minority Report




بالاخره فيلم گزارش اقليت رو توي حوزه ديدم. فيلم خوبي بود. يه سالي بود كه منتظر ديدن با كيفيت اين فيلم بودم. فيلمي از اسپيلبرگ و بازي تام كروز. از تام كروز اصلا به اندازه مثلا آل‌پاچينو و دنيرو و نيكلسون و تام هنكس و ...خوشم نمياد ولي خوب بازي كرده بود توي اين فيلم. جريان فيلم مال حدوداي سال 2050 هستش كه واحد پيگيري از جنايت پليس، مجرم و قاتل رو از قبل از وقوع جرم شناسايي مي‌كنه و بازاداشت مي‌كنه. تام كروز خودش از مجريان اين سيستمه ولي براش پاپوش درست مي‌كنند و خودش به عنوان يك قاتل در آينده تحت تعقيب قرار مي‌گيره و...فيلم لحظات عجيب و ترسناكي هم داشت. به خصوص زني به نام آگاتا كه نمي‌شد گفت يك انسان بود وسيله اي بود براي پيگويي جنايت. صحنه‌هاي حضور اين زن با اون چهره‌اش و پيشگوئيهاش ترسناك بود.فضاي فيلم كلا سياه بود. تو مايه‌هاي فيلم هفت. سكانس پاياني فيلم كه آگاتا و دوقلوها رو نشون مي‌داد كه توي خونه دارند دور از ساير مردم راحت و آروم زندگي مي كنند و بعد حركت دوربين به سمت بالا و نمايي از خانه و منظره درياچه و غروب كه لحظه به لحظه دوربين بالاتر مي‌رفت و مناظر دورتر، بسيار آرامش بخش و زيبا بود. ياد صحنه پاياني فيلم سولاريس افتادم. پسر در آغوش پدر و بعد دور شدن و بالا رفتن دوربين و حالا منظره ‌ خانه و درياچه و ابرها و پدر و پسر را به صورت نقطه‌آي در دور دست مي‌بينيم. دوست دارم درباره فيلم ” بي‌خوابي “ و بازي آل‌پاچينو هم بنويسم كه خيلي عالي بود. هنوز فرصت نكردم.


آهان يه چيز ديگه، جلوه‌هاي ويژه فيلم خب خيلي خوبه. ولي به نظر من توي سال 2050 شكل ماشينها و ...اون شكلي نميشه كه توي فيلم نشون ميده. يادمه بچه كه بودم مجله دانشمند مي‌گرفتم. (بابا دانشمند!! بابا ماري كوري!!). اون موقع مي‌گفت سال 2000 پياده‌روها متحركند بجاي ماشين و...چيزهاي عجيب و غزيب ديگه ولي عمرا همچين خبرهايي نيست الان.


خشونت


و باز هم فوتبال ....امروز توي فوتبال سالني خشونت زياد بود. يكي از دوستام مچ پاش طي برخورد با يكي ديگه ورم كرد و تعطيل شد، اين هوا!! بايد بره توي گچ. بچه‌ها مي‌گفتند واي چي شده من مي‌گفتم نه بابا چيزي نيست.، مي خواستم روحيه طرف حفظ بشه! پسر دائيم هم روي مچ پاش اومد پايين يه كم آسيب ديد. تا حالا آسيب ديدگيش رو نديده بودم. يه پسره هم بود توپ رو از توي دست فرشيد رفيقم زد تو گل. بهش گفتم كه خطا كردي فرضا هم كه خطا نباشه نبايد اونجوري بزني و انگشت گلر رو له كني. خلاصه گل گرفتند. من هم چند ثانيه بعدتوي بازي يه لگد نثار طرف كردم!! اونهم مي‌گفت هلمز همچين مي‌زنم پات بشكنه!! گفتم عمرا! (حالا درسته كه ما يه كم نحيفيم ولي توي شكوندن پا فكر كنم پاي اون بشكنه!! يه كم آخه آره...). خلاصه خون جلوي چشمام گرفته بود. ولي بازي هم چسبيد. ( 15 ).

پنجشنبه، خرداد ۰۸، ۱۳۸۲

F...



خوب ميلان قهرمان اروپا شد، حس و حال نوشتن هم ندارم. فكر نمي‌كردم مارچلو ليپي هم اهل گريه باشه. به هر حال...كلا و جزئا عجب شب مزخرفي بود. در تمام جوانب زندگي و فوتبال.

چهارشنبه، خرداد ۰۷، ۱۳۸۲

اي خدا

زندگي و مرگ و فوتبال


يه مربي معروف انگليسي گفته: ” فوتبال مساله مرگ و زندگي نيست، چيزي است فراتر از آن!! “ خب البته مسلما اين جمله اغراقه ولي بعضي وقتها حساسيت و رقابت توي فوتبال به مرز مرگ و زندگي مي رسه. نمونه‌اش رقابت امسال سلتيك و رنجرز براي قهرماني در اسكاتلنده. سالها پيش من طرفدار رنجرز بودم توي اسكاتلند ،‌ شايد به خاطر رنگ آبي پيراهنشون. ولي بعدا از بازيهاي سلتيك بيشتر خوشم اومد و سلتيكي شدم!! رقابت بين اين دو تيم رقابت بين دو مذهبه. سلتيكيهاي كاتوليك و رنجرزيهاي پروتستان. امسال همه چيز بين اين دو تيم به هفته آخر موكول شد. سلتيك چهارشنبه گذشته فينال جام يوفا رو 2-3 به پورتوي پرتغال باخت متاسفانه. بازي آخر رنجرز توي زمين خودش و جلوي تيم دانفرملاين بود و سلتيك توي زمين حريف جلوي تيم كيلمارنوك بازي مي‌كرد. قبل از اين بازيها دو تيم هم امتياز و حتي با تفاضل گل مساوي بودند. همه چيز به تعداد گلهاي بازي آخر مربوط بود. رنجرز 6-1 برد و سلتيك 4-0 و رنجرز بود كه قهرمان شد. جالب اينكه سلتيك دقيقه 80 يك پنالتي هدر داد و گل ششم رنجرز در دقيقه 91 به ثمر رسيد و به خاطر همين اتفاقات رنجرز قهرمان شد. آخر هيجان و... سال 1990 آرسنال و ليورپول آخرين بازي ليگ قهرماني انگليس رو بازي مي‌كردند. امتياز دو تيم طوري بود كه آرسنال براي قهرماني جلوي همين ليورپول نياز به پيروزي با اختلاف 2-0 داشت وگرنه ليورپول قهرمان مي‌شد. بازي 1-0 پيش مي رفت و تقريبا در دقيقه آخر فكر كنم يان رايت گل قهرماني رو براي آرسنال زد. و آرسنال با امتياز و تفاضل گل مساوي و فقط به خاطر گل زده بيشتر قهرمان شد. آخرش بود. يك فيلم مستند از ساخته شده از همون موقع و همون جريانات و حواشي بازيهاي آخر آرسنال. خيلي دوست دارم روزي اون فيلم رو ببينم.

دوشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۸۲

يك روز ديگر


صبح با احوالات سكسي از خواب بيدار مي‌شي. ساعت از نه هم گذشته و رفتن به يافت‌اباد رو موكول ميكني به سه شنبه. خيابونها خلوته و راحت ميرسي شركت. درست جلوي در شركت هم جاي پارك برات نگه داشتند. خوبه. كارت رو كه زدي سريع ميري روزنامه همشهري، ياس نو و جهان فوتبال مي‌خري. روزنامه‌ها رو سريع ورق ميزني. حتي يك كلمه هم از نامه 127 نماينده مجلس به رهبري ننوشته‌اند. پس به طور اكيدي نهي شده‌اند. براي بچه‌ها درباره نامه توضيح مي‌دي. با خودت فكر مي‌كني كه چطور در روز روشن مطلب به اين مهمي كه توسط نمايندگان ملت بيان شده به طور كامل سانسور مي‌شه. حتي صحبت از وجود اين نامه هم نيست چه برسه به متنش. با خودت فكر مي‌كني كه چطور عاليترين مقام مملكت توي سخنرانيهاش از اونهايي انتقاد مي‌كنه كه مي‌گن توي ايران آزادي بيان نيست!! حرص مي‌خوري. نزديك ظهر رئيس شركت مياد دنبال يه نرم افزاري خاصيه ، همكارت از فرصت استفاده مي‌كنه و پيشنهاد رفتن به نمايشگاه صنعت ساختمان رو ميده. تو و اون يكي همكارت هم همراهي مي‌كنيد. نتيجه اين ميشه كه سه نفري با ماشين تو مي‌رين نمايشگاه. نمايشگاه كوچك و كم باري بود. نرم‌افزار رو هم گير نياورديد. آب و هوا خيلي بهاري و خوب بود. {...}. ديديد وقت داريد نمايشگاه صنايع غذايي هم رفتيد. غرفه روزانه از همه‌اش باحالتر بود، يه چيزايي خريديد. بعدش رفتيد مجتمع پايتخت و آبي كامپيوتر و باز هم نرم‌افزار رو پيدا نكرديد. يهو مي‌بيني كه عينك آفتابيت كه به دگمه تي‌شرتت آويزون كرده بودي نيست. با دوستات تمام توي ماشين و دور بر ماشين رو مي‌گردي. ولي پيدا نميشه. دولا مي‌شي و زير پل روي جوب رو مي‌بيني. در نگاه اول شوكه ميشي چون در 50-60 سانتي صورتت يه موش گنده داره يه چيزي رو مي‌جوئه. (الان هم تصويرش توي ذهنته). مياي بالا. باز دولا ميِشي ولي عينك نيست. مي‌خواي خودت رو بيخيال نشون بدي كه مال دنيا ارزش اين حرفها رو نداره. ولي خب در درونت يه كم ناراحتي. اصولا از اينكه وسائلت گم بشه خب ناراحت ميشي. بچه‌ها هم حالشون گرفته است ولي سعي مي‌كنند باهات شوخي كنند. دم شركت از ماشين كه مي‌خواي پياده شي مي‌بيني كه عينك توي كمربند ماشين گير كرده. خر كيف ميشي! بعد از شركت مي‌ري سينما.يه دوستت زحمت كشيده و زودتر بليط گرفته. اون يكي دوستت همچين خونسرد و مثل خيلي وقتها با تاخير مي‌رسه!! فيلم ” از كنار هم مي‌گذريم “ رو مي بينيد. فيلم نسبتا خوبي بود. يه جورايي توي مقياس كوچكتر شبيه كارهاي كيشلوفسكي ولي بر خلاف اونها نقطه اوج نداره. زندگي عادي چند نفر كه هي تصادفي و از روي قسمت با هم برخورد مي‌كنند. نقطه اوج قبلا براي اونها اتفاق افتاده. هر چند پايان فيلم شايد يه مقداري يه نقطه عطف داشته باشه. به هر حال اولين فيلم بلند ايرج كريمي، فيلم خوبي بود به نظرت. بعدش مي‌رين سه نفري يه چيزي مي‌خورين! و بعد تو به بعضي رفتارها فكر مي‌كني كه تازگيها برات آزار دهنده تر شده‌اند.سر پيچ كوچه بن بستتون نور ماشين ميفته روي دو - سه تا پسر جوون كه دارند مواد رد و بدل مي‌كنند و با نور ماشين خشكشون مي‌زنه. مي‌پيچه توي كوچه با مكث. خصمانه نگاه مي‌كني و اونها هم. جرات نمي‌كني چيزي بگي ولي. ياد همسايه دويار به ديوار جديدتون مي‌ا‌فتي كه به احتمال قوي رسما شيره‌كش خونه تاسيس كرده. و ياد اينكه قديما اين محله جاي بهتري بود. و بعد خانه و يك چرت كامل نيم ساعته روي مبل و جلوي تلويزيون. خواهرت از عروسك گاو روزانه كيف كرده و تو خوشحالي. جزئيات...جزئيات...جزئيات...مزه زندگي هستند. فكر مي‌كني كاش مي‌شد از خيلي جزئيات زيبا هم نوشت.

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲

نخلهاي بي‌سر


امروز روز حماسه آزاد سازي خرمشهر بود. سوم خرداد 1361. ياد حماسه سازان خرمشهر به خير باد. آنهايي كه 34 روز با كمترين امكانات جنگيدند و يكسال و نيم بعد يارانشان خونين شهر را آزاد كردند. به خيرباد، ياد رضا دشتي و يارانش، ياد صالح... كه با بدن لخت زير آفتاب آرپيچي بر دوش تانك شكار مي‌كرد. ياد شهناز حاجي‌شاه كه خمپاره امانش نداد. ياد علي سليماني، كه يك قبل از آزادي خرمشهر تنها بدن تمام ذغال شده‌اش باقي مانده بود. ياد محمد جهان آرا كه نبود ، وقتي كه شهر آزاد گشته بود. كه نبود وقتي كه خون يارانش پر ثمر گشته بود. كه نبود، او كه نور دو چشمان ترشان بود. كه نبود....او كه از شدت حجب و حيا به دوربين فيلمبرداري هم نمي‌توانست نگاه كند ولي شير بيشه رزم بود. ياد نخلهاي بي سر، به خير باد.

پ . ن. ” نخلهاي بي سر“ اسم رمانيه به همين نام، نوشته قاسمعلي فراست. حداقل 5-6 بار اين كتاب رو خوندم. كاشكي يكي پيدا مي شد و اين داستان رو فيلم مي‌كرد. يكي مثل ابراهيم حاتمي كيا، يا احمدرضا درويش و يا رسول ملاقلي پور.

فرفوژه


و باز از حماقتهاي رئيس پتروشيمي فلان، همكارم براشون گارد ريل كنار جاده طارحي كرده تا ماشينها درون كانال نيفتند. طبق محاسبات قطر لوله پايين حدود 20 سانتي متر شده. رئيس پتروشيمي خواسته كه به خاطر قشنگي بيشتر اين قطر 40 سانتي متر بشه!! همكارم گفت بابا اين محاسبه مهندسي شده و ... و تازه ورق بيس پليت 22×22 هستش و شما نمي‌تونيد لوله 40 سانتي رو جوش بدين بهش. تازه كارمند پتروشيمي بر مي‌گرده ميگه ...اوا...من خيال كردم اينها سليقه‌ايه!!! اون يكي همكارم شوخي مي‌كرد و مي‌گفت بهشون بگين اگر مي‌خواهند خوشگلتر بشه گارد ريل فرفوژه!! براشون طراحي كنيم!! و در آخر از اونجايي كه من بعضي وقتها جنبه منفي قضيه سريع به ذهنم مي‌رسه. حدس زدم كه شايد پيمانكاري كه قراره تو مناقصه نصب گاردريلها برنده بشه. (آخه اين كارها،‌ يعني انتخاب پيمانكار قبل از برگزاري مناقصه، توي اين پروژه عاديه!!) آشنايي فاميلي چيزيه و مسلما وقتي قطر لوله دو برابر بشه، احتمالا كل مبلغ پيمان بجاي 170-180 ميليون ، ميشه 350 -360 ميليون. اميدوارم حدسم غلط باشه.

دوم خرداد هزار و سيصد و هفتاد و شش شمسي



امروز ششمين سالگرد حماسه دوم خرداد بود. آغاز عصري نو در تاريخ ايران. نه بزرگ دموكراتيك ملت ايران، با محوريت بزرگواري به نام ” سيد محمد خاتمي “ . اين تاريخ ماندگار خواهد ماند. اينچنين باد.