چهارشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۲

تهران – سه شنبه


خواب
• خواب دیدم مثل خیلی وقتها کنار دستم توی ماشین نشسته، با سرعت داریم می¬ریم یهو ماشین¬های جلویی می¬ایستند، من با شدت ترمز می¬کنم. ولی ماشین داره همین طور می¬ره و نمی ایسته. تقریبا مطمئنم که می¬خوریم به ماشین جلویی. ولی در آخرین لحظه می¬ایستیم. می¬گم یه مو فاصله داشت. می¬گه آره.

(توی اتوبان، موقع برگشتن که به نوشتن این مطلب توی وبلاگم فکر می¬کردم. نوار داشت می¬خوند. پرویز پرستویی داشت دکلمه می¬کرد و خیلی عجیب بود که دقیقا این رو می¬خوند.
تنم مور مور شد.
" یک بار خواب دیدن تو به تمام عمر می¬ارزد. پس نگو، پس نگو که رویای بعد از دسترس خوش نیست. قبول ندارم.
گر چه به ظاهر جسم خسته است، ولی دل، دریایی است. تاب و توانش بیش از اینهاست.
دوستت دارم و تاوان آن هر چه باشد، باشد.
دوستت خواهم داشت، بیشتر از دیروز. باکی ندارم از هیچ کس و هر کس.
که تو را دارم عزیز(م)."


نمی¬دونم اینها واقعا نشانه است یا من دوست دارم نشانه باشد. دلخوش کنی.


فرشته مهربون

می¬گه که مواظب خودت باش. می¬گم نمی¬تونم، دست خودم نیست.
نمی¬دونه یا یادش نیست که وقتی فرشته مهربون و محافظ من نیست، خب نمیشه. همونکه قبلا هم تو وبلاگم نوشته بودم. یک شب بر من ظاهر شد و دعا کرد، فردا فوتبال خوبی بازی کنم و من فرداش مارادونا شده بودم!!! همونکه یک گردنبند نقره الله بهم هدیه داد که محافظم باشه و من همیشه می¬خواستم این گردنبند به گردنم باشه تا آخر عمر، به یاد عشق و مهربونی اون فرشته مهربون. ولی وقتی اون فرشته نباشه.....


روحم

شب با اصرار پسر خاله¬ام که از اوضاع من مطلع شده رفتم فوتبال. ولی اصلا حوصله¬ای نبود. وسط فوتبال هم استرس و فکر. داغون شدم اصلا نمی¬چسبید. یه تیکه بزرگی از روح من جایی جا مانده است. نوشته بود، " این رابطه با گوشت و پوستم عجین شده و جدا شدن و قطع شدن، غیر قابل تصوره." آره راست می¬گفت....نمی¬شه لامصب.
بعد از فوتبال، بیرون سالن برف نشسته و داره میاد هنوز. یاد برف، یاد پارسال ولنجک، اون شب برفی و بورانی و تماس دستها، تکونم می¬ده.


الهیه – حبل الورید

با پسرخاله¬ام رفتیم خونه¬شون که شبی رو گپ بزنیم. توی دو ماشین مجزا. کوچه¬های الهیه........خدا. اون شب. اون شبها. تعویض آدامس.....
خدایا نمی¬دونم باز داری با من چکار می¬کنی. باز داری چه بلایی سرم میاری؟! خدایا هر چی دعا کردم که پدرم رو برگردون گوش نکردی. اون شبها توی بیمارستان موقع غروب که صدای اذان موذن زاده می¬اومد یادمه بیرون رو نگاه می¬کردم. اون سرخی آسمون، اون ساختمون و اون ضد هوایی...چقدر دعا، چقدر اشک. ولی فایده¬ای نکرد. خدایا ای دفعه گوش کن. این یکی رو از من نگیر..خدا.....ازت کمک می¬خوام. ایاک نستعین. آره قبول دارم همیشه تو ایاک نعبد کم گذاشتم و کم آوردم ولی تو ایاک نستعین نه. آره دارم التماست می¬کنم. تو که خودت گفتی از رگ گردن نزدیکتری.... خدا.....کمک کن.


پنجره

طبقه چهاردهم برج و باز تهران در زیر پا و باز همان پنجره. همان که پارسال نوشته بودم. وسوسه پریدن. پنجره را باز میکنم و کاملا به بیرون خم می¬شوم. باز همان وسوسه...مرز پریدن و ماندن. مویی است. وسوسه. تعلیق. رهایی. آزادی. ولی نه....بیرون برف می¬بارد. نمی¬پرم. نه. به خاطر مادرم که هر چه داغ بوده دیده. هر چی رنج بوده کشیده و به خاطر بقیه که دوستم دارند احتمالا. به خاطر هر چی....نپریدم. ولی وسوسه.....مرز پریدن و ماندن. مویی است.....


دوشنبه، دی ۰۱، ۱۳۸۲

وا كن از تن، رخت رفتن


صبح - نوار حال من بي توي عليرضا عصار توي ماشينته. صبح كه ضبط ماشين رو وسط اتوبان روشن مي‌كني. يه آهنگي پخش ميشه به نام ” بايد رفتن “. (بشنويد).از اين آهنگ توي يكماه اخير خيلي خوشت اومده بود و توجهت رو جلب مي‌كرد. توي سفر به اصفهان هم هر وقت به اين آهنگ مي‌رسيدي ولووم رو مي‌بردي بالا. ولي امروز وقتي آهنگ پخش مي‌شد. ديدي انگار حرفهاي تو به اونه و در جواب حرفهاييه كه اون عزيز دلت ميزنه و تكون خوردي باز....

بايد بودن تو، باش
هي نگو سفر، محاله
حنجره گل مي‌شه بي تو
با تو آوازم زلاله
بستن بيهوده بسه
كه خيال خام رفتن
تو نباشي كي بگيره
خستگي رو از تن من
قصه‌تو من مي‌نويسم
هي نگو اين سرنوشته
بي تو بودن اوج تلخي
موندن پشت بهشته
واكن از تن رخت رفتن
محرم خواب شبونه
عشقو تن پوش تنم كن
مثل هر شب عاشقونه

(بابك روزبه)

عصر-غروب-سرشب......فكر مي‌كني كه خوب بود،‌ در اين شرايط غنيمت بود،‌ البته براي تو و شايد تو اذيتي بيش نبودي براي اون.

شب- خانه مادربزرگ - كمي آجيل خوري - برادرت هم بعد از 3 ماه ريشش رو زده.اولين شب يلدا بي حضور پدر، مثل اولينهاي ديگر بي حضور او. مثل اولين ماه رمضوني كه بي حضور گذشت و دلت تنگ او. يادت مياد، هميشه نمازش رو قبل از افطار مي‌خوند نه به خاطر ثوابش شايد. به خاطر وسواس بود،‌ شايد، ولي بود و حالا نيست. اولين بارشهاي برف و باران بي‌حضور او . صبحها كه يهو فكر مي‌كني‌ صداي در راهرو شنيدي و از خواب مي‌پري و اولش به نظرت مياد،‌ خوب، پدر داره ميره شير بخره، ولي بعد به خودت مياي....افسوس.
مادربزرگت حال پدر را مي‌پرسد باز. مادرت مي‌گويد كه بهش گفته‌ام كه اون ديگه مرده و نيست ولي باور نكرده و يا نمي‌خواد باور كنه. تو با بي رحمي مي‌گي: مي‌خواي الان بهش بگم صريح....مادر مي‌گه نه...الان آخر شبه و ولش كن. و تو ميگي بد نيست. مادر بزرگ ميگه: حرف مي‌تونه بزنه؟ من رو ببريد پيشش، زبونش باز مي‌شه!

آخر شب - تنها توي اتوبان رسالت - تصميم داري با آخرين سرعت ممكن كه مي‌توني بروني. عقربه 150 رو رد مي‌كنه. يه جا ماشين داره از كنترل خارج ميشه و توي يك پستي و بلندي چرخهاي عقب قشنگ از زمين بلند مي‌شن. دست از حماقت بر مي‌داري. تصوير يه ماتيز نقره‌اي چپ كرده توي برنامه پخش 5 مياد جلوي چشمت....

آخر شب - از اين كليپ شب يلدا خوشت مياد.....

آخر آخر شب - يعني بامداد روز بعد- فال شب يلدا.

اي صبـا نكهتي از كوي فلاني به من آر
زار و بيمار غمم، راحت جاني به من آر

قلب بي حاصل ما را بزن اكســــير مراد
يعني از خاك در دوست نشاني به مـن آر

در كمين گاه نظر با دل خويشم جنگ است
ز ابرو و غمزه او تير و كماني به من آر

در غريبي و فراق و غـــــــم دل پير شدم
ساغر مي ز كف تازه جـــواني به من آر

منكران را هم از اين مي دو سه ساغر بچشان
و گر ايشان نســـــــتانند رواني به من آر

ســــــــاقيا عشرت امروز به فردا مفــكن
يا ز ديــــــــوان قضا خط اماني به من آر

دلم از دست بشد دوش چو حـافظ مي‌گفت
كاي صبا نكهتي از كوي فلاني به من آر

ساعت دو و نيم صبح - با خودت فكر ميكني كه خيلي خوبه و نعمته كه دوستهايي داري كه مي‌توني بهشون اعتماد كني،‌ مي‌توني باهاشون راحت درد و دل كني.

جمعه، آذر ۲۸، ۱۳۸۲

داستان - 3


شبهاي روشن
شبهاي روشن
دختر پس از روز سوم كه پسر سر قرار نيامده است به استاد مي‌گويد: ” احساس مي‌كنم كه خودم رو سبك كرده‌ام.“
استاد مي‌گويد: (نقل به مضمون). ” اگر منظورت از سبك شدن،‌ بالا رفتن و بال گرفتنه كه خوبه ولي اگر منظورت كوچك شدنه كه عاشق با هر چه سبك شدن و تكرار آن، بالاتر مي‌رود و باز هم خوبه.“

و مرد با خود فكر مي‌كند كه آري از هر كاري كه از دستم بر بيايد دريغ نمي‌كنم و بالاتر مي‌روم.
.....
در آخر شب مرد نگاه مي‌كند كه كاغذي كه روي آن نت برداري كرده. بروشور كنسرتي است، كه اندكي قبل با او رفته بود و يادش مياد كه آن شب خودش چقدر بد اخلاق بود و بي حوصله و چقدر او را آزار داد....و اين عذابش را فزوني مي‌بخشد. بسوز دلا......بسوز.

داستان - 2


پيدا شو
توي ترافيك برگشت راديو مي‌خواند:
شنيدم وقتي بياي غصه‌هامون تموم ميشه
قحطي گريه مياد، خنده چه قدر ارزون ميشه (يه همچين چيزي)

و باز عليرضا عصار است كه مي‌خواند:
” اين حاااااال من بي تو است
بغض غزلي بي لب
افتاده ترين خورشيد زير سم اسب شب
اين حاااال من بي تو است
دلداده‌تر از فرهاد،‌ شوريده‌تر از مجنون
حسرت بدلي،‌ در باد
پيدا شو كه مي‌ترسم،‌ از بستر بي قصه
پيدا شو نفس برده،‌ مي‌ترسه ازت غصه
بي وقفه‌ترين عاشق موندم كه تو پيدا شي
بي تو همه چي تلخه، بايد كه تو هم باشي“

و مرد باز اشكهايش را پنهان مي‌كند....خواهرش را به خانه مادربزرگ مي‌رساند. مادر بزرگ زمين‌گيري كه موقع خداحافظي از مرد مي‌خواهد كه: جان تو و جان پدرت،‌ مواظب بابا باش.“ و خبر ندارد كه پدر ديگر نيست....
مرد موقع برگشت به خانه تنها توي بزرگراه است و به انتظار فكر مي‌كند و ياد 28 اسفند پارسال مي‌افتد. آن جا كه اون در كافي شاپ در حال گريه بود و مرد بازوي او را فشرده و به او قول داده بود كه 28 اسفند سال بعد، توي همين پارك ساعت 8، هر دو با هم خواهند بود.و مرد همان موقع هم به نوعي انتخابش را كرده بود و منتظر زمان بود. مرد حالا فكر مي‌كند كه 28 اسفند امسال رو پل، توي همون پارك منتظر خواهد بود تا او بيايد. منتظر خواهد بود در هر شرايطي ، حتي اگر از آسمان سنگ ببارد، مگر اينكه ديگر....زنده نباشد. او....خواهد آمد.

1 - داستان


اتوبان
مرد صبح از خواب بيدار مي‌شود. اولين كاري كه مي‌كند،‌ بلند فرياد ميزند خدايا من رو بكش! 45 دقيقه توي رختخواب غلت مي‌زند،‌ هيچ انرژي و اميدي نمانده است. بلندمي‌ شود كه به سر كار برود. جلوي در يك ماشين پارك است هر چقدر لگد مي‌زند و صداي دزدگيرماشين را در‌ مي‌آورد و زنگ همسايه‌ها را مي‌زند تا 10 دقيقه خبري نيست. بعدش كلي دعوا راه مي‌اندازد با طرف. توي اتوبان به ترافيك چراغ كردستان مي‌رسد. حس مي‌كند زيادي ساكته. نوار ناصر عبداللهي رو مي‌گذارد. درست همين جا.مي‌خواند:
” گوشه گوشه اين دل خراب، سرشار از عطر نگاه توست، عزيز دل.(دكلمه پرستويي).
شروع آهنگ:
پشت اين پنجره‌ها وقتي بارون مي‌باره
وقتي آهسته غروب تو خونه پا مي‌ذاره
وقتي هر لحظه، نسيم توي باغچه‌ها مياد
توي خاك گلدون،‌ بذر حسرت مي‌كاره
وقتي شبنم مي‌شينه رو غبار جادها
وقتي هر خاطره‌اي تو رو يادم مياره
وقتي توي آينه خودمو گم مي‌كنم
مي‌دونم كه لحظه‌هام رنگ آبي نداره
تازه احساس مي‌كنم كه چشام بارونيه
پشت اين پنجره‌ها داره بارون ميباره“
و چشمان مرد باراني مي‌شود و باراني شديد. سعي مي‌كند توي ترافيك طولاني و حركت سانتي متري ماشينها سرش رو جوري بگيره كه راننده‌هاي احتمالا متعجب ساير ماشينها گريه‌شو نبينند.
موضوع گريه‌اش چيز ديگه‌اي بود ولي ياد وقتي مي‌افته كه سر پرستار بخش 6 بيمارستان بهش گفت كه پدرش ديگه خوب نميشه و يك زندگي گياهي داره تا تموم بشه...يادشه كه اون روز تنها داشت بر مي‌گشت، بغش گلوش رو گرفته بود. از خدا مي‌خواست اينجا توي لابي بيمارستان گريه‌اش نكيره. خدايا اين جا نه. ولي نشد توي اون شلوغي جمعيت عجول آخرين لحظات ملاقات. گريه‌اش گرفته بود و چه گريه‌اي. با حالت هروله‌اي مي‌رفت و گريه مي‌كرد جلوش عابرين متعجب رو پشت پرده‌ تاري مي‌ديد و سعي مي‌كرد سرش رو پايين بگيره. خودشو رسوند به ماشين و دل سير....

مرد، تمام روز توي شركت منتظر تلفن اوست و با هر زنگ تلفن از جا بر مي‌خيزد ولي خبري نيست. در تمام مدت اين شعر باباطاهر توي مغزش مي‌كوبد.

” گلي كه خوم بدادم پيچ و تابش
به آب ديدگانم دادم آبــــــــــش
به درگاه الهــــــي كي روا بود
گل از مو ديگري گيرد گلابش “
سينما
عصري به اصرار ديشب خواهرش. مرد و خواهرش مي‌روند سينما براي ديدن فيلم ” شبهاي روشن“. خواهرش ديشب پرسيده بود كه اون نمياد و مرد گفته بود كه او فعلا در دسترس نيست و حالا دوباره حال او رو مي‌پرسيد و مرد گفت كه 2 هفته است كه نديده اون رو و سكوت...
توي سالن سينما فرهنگ -كه براي بار اول آمده است- مثل ديوونه‌ها هر كس رو كه مي‌بيند نگاه ميكند كه نكنه اون باشه با يكي ديگه و اون وقت عكس العملش چي مي‌تونه باشه؟

فيلم با شعري زيبا از فرخي يزدي شروع مي‌شود. داستان استاد ادبيات دانشگاه تنهايي است كه هيچ وقت ظاهرا عاشق نشده است. شب توي خيابون با دختري تنها كه ماشينها مزاحمش مي‌شوند روبرو مي‌شود. دختر بهش اعتماد مي‌كنه و به خونه استاد پناه مياره. به اين شرط كه عشقي پيش نياد. دختر قراره كه بعد از يكسال دوري از مرد دلخواهش اون رو ببينه و قراره طي 4 شب هر شب ساعت 10 تا 11 توي خيابوني در الهيه منتظر باشه. شب اول گذشته بود و اون نيومد.
دختر هم عاشق ادبيات بود و محور اصلي مكالمات استاد و دختر در خانه شعر،‌ ادبيات و عشق است. صبح فردا دختر كه تا حالا نامه عاشقانه ننوشته از استاد خواهش مي‌كند كه از طرف اون نامه بنويسه تا اون به آدرسي كه داره پست كنه و استاد مي‌نويسه همراه با غزل بسيار زيبايي از سعدي. استاد صبح تحقيق مي‌كنه و آدرسها از پسر خبري ندارند. ولي به دختر اميد مي‌دهد تا او اميدوار باشد. شب دوم هم مي‌گذرد. اين بار با هم منتظر هستند و پسر باز هم نمي‌آيد.....صبح فردا استاد موقع رفتن سر كار شور و شوق زيادي دارد و در خيابان با خود مي‌گويد: ” من مردم اين شهر رو دوست دارم چون يكيشون رو مي‌شناسم.“ عصري با زن به سينما مي‌روند فيلم ليلا.
ليلا ،‌ در حالي كه علي مصفا با باران، دخترش وارد منزل آنها مي‌ِشود، با خود مي‌گويد: ” باران دختر رضا. شايد روزي همه چيز رو براي باران تعريف كنم كه....“

و مرد با خود فكر مي‌كند كه روزي همه چيز را براي باران،‌ دخترش خواهد گفت.اگر عمري باقي باشد.
در ادامه فيلم دختر تقريبا از بازگشت پسر نا اميد شده. و استاد حالا عاشق و علاقه‌مند دختر است و عشق او را هم ستايش مي‌كند ولي به او از عشق خودش نمي‌گويد. وقتي دختر در حال تلفن زدن است. دوست كتابفروش استاد با استاد صحبت مي‌كند و استاد از عشق مي‌گويد و اين كه :” اگر ته مونده عشق قبلي واقعا وجود داشته باشه، دختر نميتونه كس ديگه‌اي رو به دلش راه بده.“
وچشمان مرد دوباره باراني شده‌است و سعي مي‌كند اشكهاي غلتان را از خواهرش پنهان كند.
شب دختر به استاد مي‌گويد توي اين چند روز كه با استاد زندگي كرده به اندازه ده سال چيز ياد گرفته و بزرگ شده و مفاهيم جديدي از زندگي رو درك كرده....
استاد به دختر نااميد مي‌گويد كه فردا شب حتما اوني رو دوستت داره خواهي ديد. روز چهارم روزي به شدت باراني است. استاد براي شب توي رستوارن با دختر قرار گذاشته تا بعدش به سر قرار اصلي بروند. استاد پس از فروش تمام كتابهايش به رستوران مي‌رود. دختر كه بعدا مي‌فهميم توي ترافيك گير كرده. دير مي‌رسد و استاد نگران و اشك در چشم. وقتي دختر رسيد. استاد گفت انتظار خيلي سخته و تو چطور مي‌توني اين همه انتظار بكشي.

و مرد با خود فكر مي‌كند كه آره، انتظار خيلي سخته و حالا خودش داره درك مي‌كنه كه اون چي مي‌كشيده...
ساعت 11 شب شده و دو نفري سر قرار هستند. پايان 4 روز انتظار و پسر نيامده. استاد از دختر خواستگاري مي‌كند و مي‌گويد كه دوستش دارد. دختر مي‌خواهد بداند كه از روي ترحم نباشد و مشغول فكر كردن مي‌شود و در آستانه جواب دادن. پسر پيدا مي‌شود و با هم مي‌روند.
استاد، تنها در كافه نشسته است. دختر دوباره مي‌آيد و مي‌گويد كه به سختي استاد رو پيدا كرده. مي‌گويد كه مي‌خواهد مطمئن باشد كه استاد به راحتي و سلامتي به زندگيش ادامه مي‌دهد. استاد مي‌گويد كه خوشي و لذت و عشق اين چهار روز براي تمام زندگيش كافي خواهد بود.

و مرد با خودش مي‌گويد كه فردا مي‌شود يكسال، و او به هيچ وجه نمي‌تواند رابطه‌اي را كه با گوشت و پوست و خونش عجين شده پايان يافته تلقي كند. استاد به قول خودش خيالباف بود ولي زندگي واقعي و رابطه عاشقانه يكساله چيز ديگري است. و باران مي‌بارد...

چهارشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۲

تو با خداي خود انداز كار و دل خوش دار



امشب توي حال خراب و اوضاع درام فال حافظ گرفتم. حافظ هميشه باهام رو راست بوده. چيزي كه اومد شعري بود كه به نظر من كاملا مرتبط بود و خوب.

دلا بســــوز كه سوز تو كارها بكند
نيــــاز نيمشبــــي دفع صد بلا بكند
عتاب يار پري چهره عاشقانه بكش
كه يك كرشمه تلافي صد جـــفا بكند
ز ملك تا ملــكوتش حجاب بـردارند
هر آن كه خدمت جام جهان نما بكند
طبيب عشق مسيحا دم است و مشفق ليك
چو درد تو نبيند كه را دوا بكنــــــد
تو با خداي خود انداز كار و دل خوشدار
كه رحم اگر نكند مدعي، خدا بكنـــد
ز بخت خفته ملولم بود كه بيـداري
به وقت فاتحه صبح يك دعا بكنــــد
بسوخت حافظ و بويي به زلف يار نبرد
مگر دلالت اين دولتش صبـا بكنـــد

اي خدا......مدد.

سه‌شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۸۲

جلسه وبلاگ نويسان


حالت گرفته باشه شديد، اون وقت خوبه وقتي يهو عرايض و بزرگ ميان پيشت. موضوعات بحث هم حول محور مدونا و و روبي پيره و نماز جماعت قزوين باشه. -جاش خالي بود امشب- به هر حال 10 دقيقه‌اي بيش نبود.
همه از پيشنهاد من براي پست اين مطلب به شدت استقبال كردند.
هر چند آخرش بزرگ بگه دهنت سرويس. تازه گوشي موبايل من رو هم ديده و كفش بريده.

توضيح:اوني كه جاش خالي بود روبي پيره بود. اشتباه نشه.

نا شكري



فقط سه ساعت خوابيدم و با ذهني آشفته و افكاري مغشوش، از خواب پريدم و الان هم اصلا خوابم نمي‌بره. من نميدونم كه ما چرا قدر نعمتهايي رو كه خداوند بهمون داده نمي‌دونيم،‌ و چرا وقتي كه از دستشون داديم و يا در حال از دست دادشون هستيم تازه مي‌فهميم كه اي واي، قدر ندونستيم. مرحوم پدرم بعضي وقتها كه از دست ما عصباني مي‌شد مي‌گفت كه وقتي من مردم،‌ قدر من رو مي‌دونيد. و راست مي‌گفت. وقتي كه توي كما بود من تازه فهميدم كه چقدر ناشكر بودم و قدر ناشناس و وقتي كه فوت كرد اين عدم حضورش و كفران نعمت خودم رو كاملا حس كردم. ولي ديگه چه سود؟
قدر نعمت سلامتي،‌ قدر پدر و مادر ، قدر بودن در كنار اونهايي كه دوستشون رو داريم بدونيم و هميشه شاكر باشيم. دارم پيام اخلاقي مي‌دم. ولي اشكال نداره بالاخره تجربه منه.

پ.ن. ساعت شد 8 صبح، بلاگ رولينگ رو درست كردم. عجيب هوس سيگار كردم. مصرف رفته بالا. مجبورم برم يه پاكت بخرم. اين نيز بگذرد.

یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲

...شيمبوريسكايش بودم


از روزگار .....دلم گرفته

شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۲

فالله خير حافظا


خواب ديدم جنازه پدرم رو داريم روي همون برانكارد مخصوص حمل جسد تشييع مي‌كنيم. سر و صورت پدرم معلومه. (مثل جنازه فلسطينيها).هر از چند گاهي حس مي‌كنم يهو از تعداد تشييع كنندگان در يك طرف تابوت كم ميشه و الانه كه بيفته ولي اين طور نميشه. با اين كه گاهي فقط دونفر گرفتنش، من در عقب و يكي ديگه در جلو. حتي توي دلم از برادرم شاكي ميشم كه چرا خيلي كمك نميكنه. ميرم سمت چپ جنازه كه حس مي‌كنم خالي شده . يهو شروع مي‌كنم به قرآن خوندن. ” ان الذي فرض عليك القرآن لرادك الي معاد....{ برادرم هم اومده كنار من و زير جنازه رو گرفته و داره با من مي‌خونه}...فالله خير حافظا و هو ارحم الراحمين“. امشب تحقيق كردم و ديدم اين دو تا آيه در دو سوره مختلف هستند و نميدونم ربطشون به هم چيه . اولي مال سوره قصص آيه 85 و دومي سوره يوسف آيه 64 . عجيبه.