یکشنبه، آبان ۲۶، ۱۳۸۷

پدربزرگ

چند وقت پیش یکی از دوستان خوابی دیده بود که مفهومش برای من این بود که پدر بزرگ مادریم به زودی از این دنیا می رود....درسته که 92 سالش بود ولی به طرز باور نکردنی روپا بود و حافظه اش هم مثل ساعت کار می کرد…نوشتن کتاب جدیدش رو تازه تمام کرده بود …کتابی به اسم سردار کربلا ابوالفضل عباس، ( که البته عباس اسم پسر شهید و ارشد پدربزرگم هم بود..) سه کتاب قبلی که راجع به زندگی پیامبران و ائمه و سخنان ایشان بود قبلاً منتشر شده بود. خلاصه دنبال این بودم که حتماً به پدربزرگ سری بزنم تا قبل از اینکه دیر بشه….یکی دو هفته قبل تلفنی با اون صحبت کردم که گفت همیشه ما رو دعا می کنه و اینکه عکس مرحوم پدرم و مادربزرگم روی میز اتاقشه…و هر شب براشون طلب مغفرت میکنه و فاتحه می فرسته و …من هم تشکر کردم و آرزو کردم که سایه اش همیشه بالای سر ما باشه…قبل از خداحافظی گفت که اگر تونستی یه سری به من بزن ببینمت خوشحال می شم و من گفتم چشم…و از اونجایی که همیشه زود دیر می شود….نشد که دیگه به حضورش برسم…
پدر بزرگم بیش از 50 سال بود که خادم افتخاری امام رضا (ع) بود و به طور معمول ماهی یکبار برای زیارت و انجام خدمت و کشیک به مشهد و حرم امام می رفت…خودش به تنهایی تو این سن و سال…امسال بلیط هواپیما و نوبت کشیکش طوری جور شده بود که درست روز میلاد امام رضا (ع) اون جا باشه و از این موضوع خوشحال بود و به مادرم گفته بود و قبل از رفتن هم آدرس ساکی که کفنش و سایر چیزهاش از جمله وصیت نامه و …توش بود رو به مادرم داده بود. روز دوشنبه 20 آبان که روز تولد امام بود…بعد از نماز مغرب عشا..از مسوؤل مربوطه می خواهد که اجازه بدهند اون سخنرانی کنه در مدح امام رضا و هم چنین در بزگداشت یکی از همکارانش که چند روز پیش فوت کرده بود…در بالای منبر سخنرانی بعد از مقدمه و سلام تحیت ….درست وقتی که در حال گفتن این جمله بود…." قال علی (ع) "...سرش به عقب می افته و تمام...(این جزئیات را مرد روحانی که هنگام فوت پدربزرگم اون جا حضور داشته بعد از دفن پدربزگم و و قتی برای رساندن تسلیت واعظ طبسی آمده بود تعریف کرد...)
محل دفن پدربزرگم در زیرزمین صحن آزادی حرم امام رضا (ع) و در یکی از نزدیکترین مکانهای ممکن به ضریح بود و تصویری که لحظه دفن توی ذهنم حک شده چیز عجیبی بود..قبرها اونجا سه طبقه است و هر سه طبقه آماده و ساخته شده است...محل دفن پدربزگم در پایین ترین طبقه بود...یک سوراخ 70 در 70 سانتی متر...به صورت عمودی بود که باید جنازه رو کاملاً عمود می کردیم و به پایین می فرستادیم...یکی از دایی هام در کمر کش حفره ایستاده بود و جنازه رو که ما از بالا نگه داشته بودیم بغل می کرد و نفر پایینی که توی قبر چمباتمه زده بود...پا و کمرش و می گرفت و می خوابوندش داخل قبر.....و بعد از تلقین دائیم از همون بالا اسم پدرش رو با گریه فریاد زد و گفت که به آرزوت رسیدی ...و واقعاً به آروزش رسید که در جوار امام رضا (ع) دفن بشه و اونهم در چه روزی از دنیا بره و ....واقعاً انگار همه رو تیک زده باشه و انجام شده باشه...خدایش بیامرزاد.
پ.ن. : مراسم ختمی در تهران هم برای پدر بزرگم در روز یکشنبه 26 آبان 87 (امروز) در مسجد جامع شهرک غرب روبروی مجتمع میلاد نور از ساعت 15:30 تا 17 برگزار می شود.
آگهی در روزنامه همشهری امروز 26/8/87 و دیروز در اطلاعات منتشر شده است.

۳ نظر:

عماد گفت...

خداوند همه ما رو ببخشد و بیامرزد...

Raha گفت...

خداوند بیامرزدش
من تازه همین امشب متوجه شدم
مرد خوبی بود.
خدا رحمتش کند.

فرزاد گفت...

سلام هومن جان

من امروز عکس شما در اورکات دیدم و احتمال دادم که شاید مشکلی پیش آمده باشه. وقتی که وب لاگت را خوندم متوجه شدم که قضیه چیه. خیلی بهت تسلیت میگم. امیدوارم روح پدرتون و پدربزرگتون شاد باشه. ما را در غم خودت شریک بدون