پنجشنبه، بهمن ۰۹، ۱۳۸۲

ملك + لونا پارك


بچه بوديم. من و برادرم. فكر كنم من 9 ساله بودم و برادرم 6 ساله. مادرم زن دائيم و پسر دائيم و دختر دائيم رو رسوند شهربازي كه اون موقع لونا پارك بود اسمش. هر چقدر ما گريه و التماس كرديم كه ما هم بريم با اونها، مادرم قبول نكرد. نمي‌دونم چه كار داشت خونه. به هر حال هر چه كه بود. سالها بعد من و برادرم به اتفاق از اون خاطره به عنوان يه خاطره بد، يه حسرت، ياد مي‌كرديم. امشب هم حسي شبيه اون خاطره داشتم. نه بدتر. خيلي بدتر. احساس حقارت كردم امشب. اين كه جايگاه من كجا بود و الان به كجا رسيده اذيتم كرد. آره مقصر خودم بودم شايد ...ولي جزاي آن خيلي سنگينه. شونه‌هام داره خم ميشه زير اين بار.
من ملك بودم و فردوس برين جايم بود. روزي دوباره ملك خواهم شد. يقين دارم.


چهارشنبه، بهمن ۰۸، ۱۳۸۲

نذر



نذر كردم گر از اين غم به در آيم روزي
تا در ميكده شادان و غزل خوان بروم

به هواداري او ذره صفت رقص كنان
تا لب چشمه خورشيد درخشان بروم

دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲

ششم بهمن



خالي از انرژيم. امروز توي شركت ناي بالا و پايين رفتن از پله‌ها رو هم نداشتم. لبريز از اضطرابم. كلي كار عقب افتاده دارم. از اون طرف عموها هي زنگ مي‌زنند و خبر از انحصار وراثت مي‌گيرند و من اصلا حس شروع كار رو ندارم. 2-3 شب پيش هم موتورسواري كه به بابا زده و باعث فوتش شده بود با زنش و خواهرش اومده بودند. نذاشتم بيان توي خونه. همون دم در كلي التماس و گريه زاري كردند. و من چه مي‌تونستم بگم؟ كي خسارات معنوي و مادي فوت پدرم جبران مي‌كنه؟ نمي‌دونم توي اين شرايط اين هم نور علي نور شده. ميگن كه فكر كن براي خودتون همچين حادثه‌اي پيش ميومد. ميگم كه من هيچ وقت بدون گواهينامه پشت فرمون نميشينم كه حالا اين طوري بدبخت بشم!! چي بگم ديگه.
امروز ششم بهمن بود. بيست و پنجمين سالگرد شهادت داييم كه جلوي دانشگاه تير خورد. فكر كنم پارسال مفصل درباره‌اش نوشتم. امسال من نتونستم برم مراسم. مرخصيهام تموم شده و از بس توي شركت تاخير و غيبت داشتم ديگه نميتونستم جيم بشم. امروز هم مثل 25 سال گذشته مراسم سالگرد گل سر سبد خانواده مادرم بود. مادربزرگم كه 3-4 ساله زمين گيره امروز بعد از سالها بردند سر قبر پسرش. جريان فوت پدر من رو هم بالاخره بهش گفتند. ظاهرا كلي شلوغ كاري كرده. بيچاره بالاخره باورش شد.
مادرم خيلي نگران منه، عوض اينكه من نگرانش باشم. نگران اين كه اينقدر توي اين مدت سر قضيه پدر و مادربزرگم بهش فشار اومده كه آثار و علائم درد مفاصل توش ظاهر شده. ولي من ....بگذريم. هيچوقت ظاهرا نمي‌خوايم قدر پدر و مادر رو بدونيم. و راستي.......امروز هم گذشت.

و من......” من چشم از او چگونه توانم نگاه داشت، كه اول نظر به ديدن او ديده‌ور شدم.“

جمعه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۲

سينه مالامال درد است


خدايا چرا غروبهاي جمعه رو اين قدر دلگير آفريدي؟
خدايا چرا اين جوري شد اوضاع؟
خدايا....مصيبتت رو هم شكر. چي بگم ديگه.

سينه مالامال درد است اي دريغا همدمي
دل زتنهايي به جان آمد خـــدا را همدمي

چشم آسايش كه دارد از سپهر تيز رو
ســـاقيا جامي به من ده تا بياسايم دمي

زيــركي را گفتم اين احوال بين خنديد و گفت
صعب روزي بوالعجب كاري پريشان عالمي

سوختم در چاه صبر از بهر آن شــمع چو گل
شاه تركان فارغ است از حال ما؟ كو رستمي؟

در طـــريق عشقبازي امن و آسايش بلاست
ريش باد آن دل كه با درد تو خواهد مرهمي

اهــل كام و ناز را در كوي رندي راه نيست
رهروي بايد جهان سوزي نه خامي بي غمي

آدمي در عالم خاكي نمي‌آيد به دست
عالمي ديگر ببايد ساخت وز نو آدمي

خيز تا خاطر بدان ترك سمرقندي دهيم
كز نسـيمش بوي جوي موليان آيد همي

گريه حافظ چه سنجد پيش استغناي عشق
كاندرين طـــوفان نمايد هفت دريا شبنمي

يه مطلب خيلي زيبا هم هست مال يه وبلاگ ديگه،‌مال 3 ماه پيش. مربوط ميشه به يك غروب جمعه. غروبي كه دلگير نبود.

● در تاریک روشنای اول شب
همه چیز به هیات سایه بود
خاکستری ...

هر چه که در نظر بود خاکستری بود
و هر چه که از نظر دور بود خاکستری بود
و خاطرات خاکستری بود
و هر چه که شنیده بودم خاکستری بود
و سکوت خاکستری بود ...

تو در میان خاکسترها گرم بودی
و سایه خنک بود
و گرما خاکستری نبود
و تو سایه نبودی ...

تو مثال نقض همه ی خاکستری ها بودی ...



پنجشنبه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۲

سه‌شنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲

Tiffany twisted


اين مغز لامصب من لحظه‌اي آروم و قرار نداره. از وقتي كه خوابم مي‌بره تا صبح 10-20 بار كه بيدار مي‌شم بعدش هم همه‌اش در حال خواب ديدن هستم تصاوير آشفته و مغشوش و خوابهاي مختلف. فكر كنم اگر يه دستگاهي بود كه فيلم مي‌گرفت برنامه‌هاي يك شبكه تلويزيوني تامين ميِ‌شد!! وقتي سر كار هستم همه‌اش تصاوير مختلف و خاطرات مختلف مياد توي ذهنم كه خوب بعضيهاش با ربطه تصاويري از خاطرات او،‌ جاهاي مختلفي كه رد ميشم و خاطرات، تصاوير پدر و...ولي بعضي تصاوير بي ربط مياد. اين روزها موقع محاسبه مثلا يه تير بتني، همه‌اش تصويري از يه تئاتري كه توي يوسف آباد فرهنگسراي شفق ديدم 2-3 سال پيش مياد توي ذهنم و بعدش حركت چند نفري با بچةها به سمت فاطمي. نمي‌دونم چرا. در لحظات خاصي تصاويري از عموي پدرم كه همسن پدرم بود و تقريبا 2 سال پيش فوت كرد در حال سيگار كشيدن مياد توي ذهنم و نمي‌دونم چرا. و خيلي تصاوير بي ربط ديگه. نمي‌دونم .....ياد فيلم ذهن زيبا و راسل كرو ميفتم...و شيزوفرني!! قاطي كردم بالكل. امشب هم باري چهارمين بار ظرف 4 روز گذشته تصادف كردم با ماشين كوبيدم پشت يه پرايد كه اونهم كوبيد به ماشين جلويي!! خوشبختانه فقط ماشين خودم آسيب ديد. خلاصه اينكه اين مغز ما يه ذره اتصالي كرده.و البته فقط مغز نيست. قلبه كه داره فشرده ميشه. از صبح هم هتل كالفيرنياي خونم بالا رفته بود . 3-4 بار گوش كردم و توي ذهنم هم كه خوب همه‌اش بود.
Tiffany twisted
نمي‌دونم. يك عدم آرامش و اضطراب دارم بد فرم. يهو به خودم ميام مي‌بينم دارم توي شركت قدم مي‌زنم. هوس كردم يه جاي خيلي آروم باشم با همراهم. با اون. صبح بيدار شده باشيم و يك فضاي مه گرفته و يك درياچه آرام. قطرات شبنم و سكوت.....سكوت و تكيه كردن به هم. اطمينان و آرامش. حرف زدن در سكوت.
اين حالت عدم آرامش شديد من رو ياد يادداشتي انداخت كه چند ماه پيش نوشته بودم. به نام ”خانه‌اي روي آب “ و اون يادداشت پيامي داشت براي خودم و آرزوي ايجاد خانه‌اي محكم و امن. ولي روزگار مهلت نداد و حالا باز به شدت محتاج ساختن آن خانه محكم هستم در شرايطي بسيار حادتر. و نه به تنهايي. يادداشتم اين بود.تاريخ يادداشت مال سه شنبه 17 آوريل 2003 است. تقريبا 21-22 فروردين امسال. عجيبه.
(كامنتهاي بچه‌ها هم مال اون موقع جالبه)
خانه‌اي روي آب - اين يك فيلم نيست

احساس بديه در گذشته هم بارها و در موارد مختلف، اين احساس رو داشتي. در شرايطي حادتر و بدتر. هر چه قدر هم مطمئن باشي كه نه، از جانب اون كاري صورت نمي‌گيره. باز هم اين هم حس، اين حس لعنتي، باز هم اين حسادت اذيتت كرده و مي‌كنه. با خودت فكر مي‌كني، به تو چه؟ تو چه كاره‌اي؟! ولي بازنمي‌توني آروم بگيري نمي‌توني خودت رو راضي كني. شايد هم اين نوعي مجازاته. از جانب خدا. نوعي مجازات براي اينكه احساسات ديگري رو هم درك كني. بفهمي ديگري هم چه زجري مي‌كشه در قبال رفتارهاي تو. و چه ظلمي بر اون مي‌ره، هر چند كه قصدت اذيت و ظلم نباشه، به هيچ وجه. هر چند اين وسط خودت هم ندوني كه چكار بايد كرد؟ لااقل 100 درصد ندوني. تمام بعد از ظهر، سر ناهر و بعد از اون فكرت مشغوله و قلبت فشرده و پر از استرس. رنج كشيدن فضيلت نيست ولي بكش و بچش، شايد برات بهتر باشه. شايد كمكت كنه. شايد...شايد روزي...شايد روزي اين خانه روي آب، در جايي مستحكم بنا شود، در امن و آسايش. به اميد آن روز.








یکشنبه، دی ۲۸، ۱۳۸۲

اي سراپا همه خوبي


بيست و هشتم دي هزار و سيصد و هشتاد و دو - 1 بامداد

” به تو مي‌انديشم!
اي سراپا همه خوبي، تك و تنها به تو مي‌انديشم!
همه وقت،
همه جا،
من به هر حال كه باشم به تو مي‌انديشم!
تو بدان اين را
تنها تو بدان،
تو بيا،
تو بمان با من تنها تو بمان.
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب!
من فداي تو، به جاي همه گلها تو بخند!
اينك اين من كه به پاي تو درافتادم باز.
ريسماني كن از آن موي دراز،
تو بگير!
تو ببند!
تو بخواه!
پاسخ چلچله‌ها را تو بگو.
قصه ابر هوا را تو بخوان!
تو بمان با من، تنها تو بمان!
در دل ساغر هستي تو بجوش!
من، همين يك نفس از جرعه جانم باقي است،
آخرين جرعه اين جام تهي را تو بنوش!“

فريدون مشيري

جمعه، دی ۲۶، ۱۳۸۲

بوستاني است كه هرگز نزند باد خزانش



كنسرت محمد رضا شجريان - تهران - تالار وزارت كشور - چهارشنبه 24/10/82


جايي كه نشسته بوديم جاي خوبي بود. مسلط بوديم و دوربين شكاري هم داشتيم. البته از كنسرت هم فيلمبرداري مي‌شد و روي دو مانيتور تصاوير نزديك هم داشتيم. دكور صحنه صحنه‌هايي از خرابه‌هاي ارگ بم بود كه به خوبي ساخته شده بود و معلوم بود كه زحمت و سليقه خرج شده براش.
پس از پيام استاد به مناسبت زلزله بم. كنسرت شروع شد. محمدرضا شجريان خواننده،‌ همايون شجريان خواننده و نوازنده تمبك، عليزاده نوازنده تار و سازنده برخي قطعات، كيهان كلهر نوازنده كمانچه و سازنده برخي قطعات بودند.
در همان شروع كنسرت ضربه كاري وارد شد.

” بي همگان بسر شود،‌ بي تو به سر نمي‌شود
داغ تو دارد اين دلم جاي دگر نمي‌شود
و...“
بعد از اون آواز كرد بيات سروده سايه بود كه تكان دهنده بود براي من.
و بعد تصنيف ” دل ديوانه “ سروده باباطاهر عريان.
هم نوازي مثنوي اشعار عطار نيشابوري و باز ” بي همگان به سر شود “ اين بار به صورت تصنيف

بعد از استراحت 40-50 دقيقه‌اي بخش دوم شروع شد. مقدمه ساخته عليزاده و بعد غزلي بسيار زيبا از سعدي در دستگاه راست پنجگاه.

” هر كه سوداي تو دارد چه غم از ترك جهانش
نگران تو چه و انديشه و بيـــــــــــم از دگرانش

آن پي مهر تو گيرد كه نگيرد پي خويشش
وآن سر وصل تو دارد كه ندارد غم جانش

هركه از يار تحــــــــــمل نكند، يار مگويش
وان كه در عشق ملامت نكشد، مرد مخوانش

بــــه جفايي و قفايي نرود عاشق صادق
مژه بر هم نزد گر بزني تير و صلابش

گفتم از ورطه عشقت به صبوري به در آيم
باز مي‌بينم و دريا نه پديده است كـــــنارش

عهد ما با تو نه عهدي است كه تغير بپذيرد
بوســـتـاني است كه هرگز نزند باد خزانش

گر فلاطون به حكيمي مرض عشق بپوشد
عاقبــــــت پرده بر افتد ز سر راز نهانش

نرسد ناله سعدي به كسي در همه عالم
كه نـه تصوير كند كز درديست فغانش“

سپس تصنيف سمن بويان با شعر حافظ اجرا شد و بعد قطعه ني ريز و آواز و شعر حافظ.
بعداز چهر مضراب دشتي نوبت به تصنيف فرياد رسيد با كلام اخوان ثالث. واقعا هم نوايي شجريان پدر و پسر زيبا بود و تشخيص كلامشان از هم دشوار. واقعا عجيب بود. استاد مسلم ديگري در راه است.

بعد از آن آواز با شعر باباطاهر عريان
” فلك كي بشنوه آه و فغونم
يك عمري بگذرونم با غم و درد
....“
و بعد از آن تصنيف زيباي ” بوسه‌هاي باران “ ، غزلي از شفيعي كدكني

” اي مهربان‌تر از برگ در بوسه‌هاي باران
بيداري ستـــــــــــــــــاره در چشم جويباران

آيينه نگاهت پيوند صبح و ساحل
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران

بـــاز آي كه در هوايت خاموشي جنونم
فريادها برانگيخت از سنگ كوهساران

اي جويبار جاري، زين سايه برگ نگريز
كين گونه‌ فرصت از كف دادم بي‌شمـاران

گفتي به روزگاري مهري نشسته بر دل
بيرون نمي‌توان كرد حتي به روزگاران

بيگانگي ز حـــــد رفت، اي آشنا نپرهيز
زين عاشق پشيمان، سر خيل شرمساران

بيش از من و تو بسيار بودند و نقش بستند
ديـــــــــوار زندگي را، زين گونه يادگاران

وين نغمه محبــــت بعد از من و تو ماند
تا در زمانه باقي است آواز باد و باران“

خلاصه اينكه كنسرت زيبايي بود و ديدن و شنيدن صداي استاد بعد از 7 سال خاطره بر انگيز. حالي برديم هرچند........بگذريم.

چهارشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۲

Fatal error


از بچه‌گي طوري تربيت شدم توي خانواده و شايد مدرسه كه روراست بودم و صاف و ساده. فكر كنم البته.
بعضي وقتها واقعا مي‌مونم كه چه رفتاري و چه روشي درست تر بوده. گاهي بهم گفته شده كه دوست داشتم كه وقتي گفتم مي‌خوام فلاني رو ببينم ، مي‌گفتي نه!! با خودم فكر مي‌كنم كه بابا مثلا ما يه كم ادعاي روشنفكري داريم. يك ديدار ساده كاري چه اشكالي مي‌تونسته داشته باشه. تازه شايد اون موقع متهم به غيرتي بودن الكي مي‌شدم چه مي‌دونم. باز بهم گفته مي‌شه كه اگر كنار مي‌نشستي و سكوت مي‌كردي شايد بهتر از به در و ديوار كوبيدن بود و نتيجه مي‌گرفتي. شايد!! با خودت فكر مي‌كني كه كاري كه درست بوده از نظر خودت رو انجام دادي، تازه اون وقت شايد اين جوري گفته مي‌شد كه ببين اصلا به فكر ماهم نيست. عين خيالش هم نيست اصلا انگار دوست داشت كه همچين اتفاقي بيفته!! بابا به خدا قاط زدم. بابا زندگي به خدا ساده‌تر از اين حرفهاست. فتال ارور داديم رفت!!

يكي كامنت گذاشته واسه مطلب قبليم كه حالم به هم خورد از اين همه ضعفت و...
خوشحال مي‌شدم با اسم و رسم اينجا مطلب مي‌نوشتي< بيشتر باهم صحبت مي‌کرديم. بعدش هم آدمهاي ديگه هم زندگي و مشکلات خودشون رو دارند< منهم مال خودم رو. حال خودم رو. وبلاگ خودم رو. نوشتّ‌هاي خودم رو. حالتون هم اگر بهم مي‌خوره اينجا رو بيخيال بشيد خب.

***فردا شب كنسرت شجريان. ايول. ولي كاشكي مي‌شد....

دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲

فرياد زير آب


تصويري از جمعه وقت برگشتن از بهشت زهرا توي ذهنم مونده. توي كوچه‌هاي اميرآباد. گربه‌اي 50-60 متر جلوتر وسط خيابون به خودش مي‌پيچيد و همون وسط بود. جلوتر كه رفتم ديدم داره استفراغ مي‌كنه!! استفراغي سفيد و خوشرنگ! ظاهرا صبحش شير ترشيده خورده بود.
و اما اميرآباد ، هميشه يه جور نوستالژيه براي من. خانه مادربزرگ و دايي. تصاوير دوچرخه سواري با برادر و پسردايي هميشه توي ذهنم مياد. نمي دونم چرا. و خاطرات بد و خب ديگه و خياباني كه به اسم دايي است. پشت استاديوم جايي كه خيليها ميان براي تمرين رانندگي و من اونجا اولين گامهاي رانندگي رو فرا گرفتم از مادرم و تصميم داشتم كه به يكي رانندگي رو اونجا ياد بدم كه فرصت نشد.

صبح - هي برو بالا و هي بيا پايين. هي تلفن بزن اين ور و اون ور.

تصويري از فيلم ديشب توي ذهنم مياد همه‌اش. فيلم كاليفرنيا با بازي براد پيت كه نقش يك قاتل روان پريش رو بازي كرده. صحته خشني كه توي توالت پمپ بنزين گذشت. راننده بنز داره ادرار مي‌كنه از اونهايي كه كيسه داره. پاش رو مي‌ذاره روي كاسه ديواري توالت. شير كيسه ادرارش رو باز مي‌كنه. براد پيت مياد تو. چاقو رو مي‌كشه و يارو رو جر واجر مي‌كنه. مخلوطي از خون و ادرار و آب و كاسه توالت شكسته همه جا رو فرا مي‌گيره. براد پيت خونسرد چاقو رو مي‌شوره. مسواكش رو در مياره و مسواك ميزنه.

ظهر - هيچ تمركزي روي كار ندارم. دنبال چند تا نامه مي‌گردم براي رئيس. دل و روده‌ام در حال پيچ خوردنه. به يك دوست تلفن ميزنم و يه كمي گله ازش مي‌كنم و شايد ناراحتش مي‌كنم.

بعد از ظهر - توپ به عقب بر مي‌گرده سمت راست زمين. محمد نوازي عالي سانتر مي‌كنه. روي شش قدم عنايتي بلند ميشه و ضربه سر. گلللللل.

همكارت به روشي كه برام جديده، داره براي چند نفر فال حافظ مي‌گيره. من هم نيت مي‌كنم و فالم اين در مياد.

صوفي نهاد دام و سر حقه باز كرد
بــــــــنياد مكر با فلك حقه باز كرد

بازي چرخ بشكندش بيضـــــه در كلاه
زيرا كه عرض شعبده با اهل راز كرد

ساقي بيا كه شاهد رعناي صوفيان
ديگر به جلوه آمد و آغـاز ناز كرد

اين مطرب از كجاست كه ساز عراق ساخت
و آهــــــــــــــنگ بازگشت ز راه حجاز كرد

اي دل بيــــا كه ما به پناه خدا رويم
زانچ آستين كوته و دست دراز كرد

صنعت مكن كه هر كه محبت نه راست، باخت
عشقش به روي دل در معنـــــــــــــي فراز كرد

فــــــــــردا كه پيشگاه حقيقت شود پديد
شرمنده رهروي كه عمل بر مجاز كرد

اي كبك خوشخرام كجا مي‌روي بايست
غره مشــــــــو كه گربه زاهد نماز كرد

حافظ مكن ملامت رندان كـــه در ازل
ما را خدا ز زهد و ريا بي نيـــاز كرد

از همكارم مي‌پرسم كه خوب اومده، ميگه نا مفهومه نميدونم ولي شاهدش خوبه. نظر خودم رو مي‌پرسه. ميگم فكر كنم خوبه ولي مطمئن نيستم.

توي ماشين مي‌رم مي‌شينم. آيةالكرسي.موبايل. برمي‌گردم شركت. بيچاره محمد جعفري. امروز چهل بار رفتم تو و اومدم بيرون از شركت.

غروب - دم در شركت، تلفن به داك.

بايد تا شنبه اسناد مناقصه جاد‌ها رو تهيه كنم. گاوم زاييد. تا حالا همچين كاري نكردم. رئيسم مي‌گه مهندس ر خيلي سرش شلوغه بايد خودت انجام بدي. من نمي‌دونم. عجب گاويه!!

توي ماشين به سمت استخر - همه‌اش سياوش قميشي توي كله‌ام داره مي‌خونه و نمي‌دونم چرا اين آهنگ رو.
تو كه بارون و نديدي- گل ابرها رو نچيدي - گله از خيسي جاده‌هاي غربت مي‌كني - تو كه خوابي، تو كه بيدار - تو كه مستي ، تو كه هوشيار - لحظه‌هاي شب و با ستاره قسمت مي‌كني -
من و بشناس كه هميشه - نقش غصه‌ام رو شيشه - من خشكيده درخته توي بطن باغ و بيشه - جاده‌هاي بي سوار رو - سال گنگ بي بهار رو - تو نديدي، به پشيزي نگرفتي دل ما رو - لحظه‌هاي تلخ غربت - هفته‌هاي بي مروت - تو نبودي كه ببيني - شب تار انتظار رو - همه قصه‌هام تو هستي - لحظه لحظه‌هام تو هستي - تو خيالم،‌ توي خوابم - پا به پام بازم تو هستي

استخر دانشگاه. آب سرده. اصلا نمي‌تونم برم توي آب. يكي از ناجيها من رو با برادرم اشتباه مي‌گيره و در مورد بيمه ماشينش مي‌پرسه. بهش توضيح مي‌دم كه من برادرشم و اون هم فعلا بعضي كارهاي پدر مرحومم رو انجام مي‌ده. ناجيه مي‌گه پدرم مرد خوبي بود. آخه همين استخر ميومد. بغض گلوم رو مي‌گيره. ميرم جكوزي. بر مي‌گردم، دم استخر. آب سرده، ضعيف شدم. مي‌رم به قصد سوناي بخار. گردنبندم روي تن برهنه تكون مي‌خوره. خوشم مياد. توي سوناي بخار مي‌شينم. بخار خيلي زياده و خوشبختانه كسي صورتم رو نمي‌بينه....انقدر مي‌شينم كه حس كنم حالم داره بهم مي‌خوره. ميام بيرون و پرش توي حوض آب يخ!! تنم داره سوزن سوزن مي‌شه. حالا راحت ميرم توي آب استخر. ياد آخرين باري كه با پدرم اومدم اين استخر به شدت آزارم مي‌ده. فشار آب روي سينه بغض كردمه. نفسم مي‌گيره. سرم رو مي‌‌كنم زير آب. مي‌خوام فرياد بزنم از دست روزگار. هر كار مي‌كنم نميشه. فرياد زير آب خيلي سخته!! دايي هم اومد. با دايي گپ مي‌زنيم. خيلي دوستش دارم اين دايي رو. بهم مي‌گه سخت نگير. همه چيز روبراه ميشه. چند تا فحش خوار مادر هم مثل نقل و نبات به اون داييم و زن داييم و دختر داييم كه خونه مادربزرگم هستند مي‌ده. اصلا نگران افراد دور و بر نيست!! برادرم هم اومده استخر.
شب
اتوبان - سرعت 110 -120 موبايل زنگ ميزنه. امير حسين از مشهد. التماس دعا. يا امام رضا.
مادرم و خواهرم از سينما بر مي‌گردن. از اون سينما روها هستند. ولي مادرم بعد از 7 ماه گرفتاري و عذا و ......اولين سينمايي كه ميره. خوبه.

كربلا؟

بي صبرانه منتظر پنجشنبه و صداي آسماني محمد رضا شجريان هستم.



جمعه، دی ۱۹، ۱۳۸۲

قطعه 215


قطعه 215 پر شده است ولي هنوز صحراي محشري است. يك قبرستان واقعي. پلاكاردهاي فلزي يك شكل سياه رنگ. همه جا گلي. بدون سنگ. گلهاي پرپر اينجا و آنجا پراكنده‌اند. همه چيز تازه است. تازگي مرگ. از همه سو صداي شيون و نوحه مي‌آيد.قطعه 215 بهشت زهرا را مي‌گويم. همانجا كه پدرم دفن است. همانجا كه خودم با دست خودم پدرم درون قبر گذاشتم. در آخرين روز گرم تابستاني. خودم بدرون قبر رفتم. از اطرافيان چيزي زيادي يادم نيست. يادمه كه دوست بابام برگشت بهم گفت ” آقاي مهندس شما بيا بيرون. خودشون انجام مي‌دن.“ يه نگاه بهش كردم كه يعني خودم مي‌دونم، ولي خودم مي‌خوام اينكار رو انجام بدم. قطعه 215 رو مي‌گويم. همون روز سياه. ضجه‌هاي مادرم رو مي‌شنيدم و صداي كسي كه تلقين رو مي‌خوند و من شانه‌هاي پدرم رو تكان مي‌دادم و صدا مي‌‌آمد. ” و ان الحيات حق و الممات حق و النشور حق و...“ و شانه‌هايش را تكان مي‌دادم و شانه‌هايم تكان مي‌خورد. قطعه 215 را مي‌گويم كه صحراي محشر است. همانجا كه پدرم دفن است. همانجا كه خودم پنبه‌هاي روي چشمها و دهان پدرم را برداشتم ولي پنبه‌هاي روي سوراخ گلو را گذاشتم بماند. آنجا كه هيچگاه بسته نشد و هميشه تصوير هولناك آن جلوي چشمانم خواهد بود. قطعه 215 همانجا كه سنگها را چيدند و موقع گذاشتن آخرين سنگ روي پاي بابا. يادم آمد كه صورتش را نبوسيده‌ام. براي آخرين بار. ولي ديگر رويم نشد كه بگويم سنگها را برداريد. فقط براي آخرين بار ساق پايش را لمس كردم كه از شدت لاغري،‌ پلاتين كار گذاشته در آن را حس مي‌كردم. احتمال آن حسرت آن بوسه هميشه با من خواهد ماند. يادم نميايد. اصلا يادم نميايد كه توي آن 113 روز بستري بودن هم او را بوسيده باشم ولي يادم ميايد كه به او گفتم خيلي دوستت دارم، به او گفتم كه هر چي زودتر خوب شو و او با چشمان باز خيره مرا نگاه مي‌كرد و نمي‌دانم كه مي‌فهميد يا نه چون نمي‌تواست جواب بدهد. چند روز بعد از مرگ پدرم از مادرم و بقيه گله كردم كه چرا روز تصادف مرا خبر نكرديد تا اقلا براي بار آخر صداي او را شنيده باشم و همه گفتند كه آخر راحت حرف مي‌زد و فكر نمي‌كرديم اينگونه بشود و من فقط آخر آن شب ناله‌هايش را شنيدم و اين آخرين صداي او جز صداي سرفه‌هايش بود. قطعه 215 را مي‌گويم. از قبر كه آمدم بيرون، دهانم خشك بود و كمرم گرفته بودم. نمي‌دانستم تكان دادن شانه‌هاي پدر اينگونه سنگين است. كمرم شكسته بود به گمانم. قطعه 215 را مي‌گويم كه هر بار بايد بگرديم تا درميان قبرهاي چيده شده در نزديكترين فواصل، قبر پدرم را پيدا كنيم. قطعه 215 كه من و او با هم كنار قبر پدر گريستيم. قطعه 215 كه در صبح مه گرفته پاييزي 11 آذر، من و ساير اعضاي خانواده شمعهاي تولد پدرم را آنجا روشن كرديم ولي براي اولين بار تولدش را در گريه برگزار مي‌كرديم. قطعه 215 را مي‌گويم. در همان صبح كه همه رفتند من تنها ماندم و درد و دل ‌كردم و كمي آن سوتر، مردي سيگار به دست از ته دل براي فرزندش نوحه مي‌خواند. و آن سوتر، كساني عزيزشان را به خاك مي‌سپردند.قطعه 215 را مي‌گويم. همانجا كه از پدرم خواستم كه كمكم كند. قطعه 215 پر شده، ولي بوي تازگي مي‌دهد هنوز. تازگي مرگ. امروز در شيارهايي كه بين هر چند تا قبر براي كاشت درختان كنده‌اند سبد گلي را كه روي قبر كناري بود ديدم كه از زير لايه‌هاي خاك بيرون زده و هنوز كمي برگهاي آن به سبزي ‌مي‌زند. گفتم كه همه چيز بوي تازگي مي‌دهد. مرد‌ه‌ها هم هنوز تازه‌اند. ولي قطعه 215 پر شده‌است. ظرفيت تكميل است. قطعه 229 را شروع كرده‌اند. مهمانهاي تازه، آمده‌اند. قطعه 214 هم خالي خالي است. قبرها‌ي خالي و گودالها كنار هم رديف ادامه دارند.
زمين منتظر فرزندان خويش است. زمين! انتظارت برآورده خواهد شد. دير يا زود، همه بالاخره خواهيم آمد.


تصويري از قطعه 215. روي عكس كليك كنيد.

پنجشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۲

بارون رو دوست دارم هنوز


كاپيتان نموي عزيز يه متن قشنگ تو وبلاگش گذاشته خطاب به من كه اين جا ميارمش.

جـای پــا
خواب دیده بود در ساحل دریا و در حال قدم زدن با خدا ، روبرو در پهنه آسمان ، صحنه هائی از زندگی اش به نمایش در می آمد. متوجه شد که در هر صحنه دو جای پا در ماسه ها فرو رفته. یکی جای پای او و دیگری جای پای خدا.
وقتی آخرین صحنه از زندگی اش به نمایش در آمد ، فهمید که خیلی وقتها در مسیر زندگی او ، فقط یک جای پا بود. همچنین فهمید که آن اوقات ، سخت ترین و دشوارترین لحظات زندگی او بوده است و این او را رنجاند. از خدا درباره آن پرسید:
خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم ، همیشه همراه من خواهی بود ولی من انگار فهمیدم که در بدترین شرایط زندگی ام فقط یک جای پاست. نمی فهمم چرا جائی که من بیشترین نیاز را به تو داشته ام ، مرا تنها گذاشتی.
خدا پاسخ داد: فرزند عزیز و گرانقدر من ، تو را دوست دارم و هرگز تنهایت نمی گذارم ، آن زمانهائی که تو در رنج بودی ، وقتی تو فقط یک جای پا می بینی ، من تو را به دوش گرفته بودم.


ديشب خواهرم يه سي دي آورد بهم داد و گفت آخرين آهنگهاي سياوش قميشيه اگر خواستي گوش بده. گفتم مرسي و گذاشتم كنار كامپيوتر. امروز بعد از ظهر ديدم منصور كامنت گذاشته و يه شعر رو از سياوش نوشته. بعدش سي دي رو گذاشتم توي دستگاه و دراز كشيدم روي تخت. آهنگ سوم همون آهنگ و شعر زيبا بود.

شاعر : يغما گلرويي
خواننده و آهنگساز : سياوش قميشي

باروونو دوست دارم هنوز
چون تو رو يادم مياره
حس ميکنم پيش مني
وقتي که بارون مي باره

باروونو دوست دارم هنوز
بدون چتر و سر پناه
وقتي که حرفاي دلم
جا ميگيره توي يه آه

شوونه به شوونه مي رفتيم
من و تو تو جشن بارون
حالا تو نيستي و خيسه
چشماي من و خيابون

باروونو دوست دارم يه روز ٬
تو خلوت پياده رو
پرسه ي پاييزي ما
مرداد داغ دست تو

باروونو دوست داشتي يه روز
عزيز هم پرسه ي من
بيا دوباره پا به پام
تو کوچه ها قدم بزن


همين. نه ....دقايقي بعد چشمام گرم شد و توي خواب و بيداري يه نفر رو ديدم با يه مهندس شهرداري منطقه 18 كه مي‌شناسمش داره بحث مي‌كنه سر جواز و ملك. يهو ديدم پدرمه. محيط شهرداري شبيه بخش پذيرش اجساد بهشت زهرا شده بود.
از دوستانم متشكرم. اونهايي كه سعي در آرام كردن من دارند. با خودم فكر مي‌كنم من اونقدر دوست خوبي براي بعضي از دوستهام نيستم كه اونها براي من. چي شد!!؟


پ.ن. وبلاگ به اون قشنگي هم پاك شد. ديليت شد.
آهنگ بك گراند عوض شد.چند تا دوستان رو حسابي زحمت دادم.

××خيلي عجيبه. الان ساعت 1:15 جمعه است و من صبح زود مي‌خوام برم بهشت زهرا. مي‌خواستم فايل رو توي ياهو بريف كيس آپلود كنم اون پايين نوشت كلمه رمزي رو كه ظاهر ميشه وارد كن. و اون كلمه فكر مي‌كنيد چي بود؟
"Father"

چهارشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۲

خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي‌دهد


امروز روز خيلي بدي بود.16 دي از سال سياه 82، يكي از بدترين روزهاي تمام عمرم . خدا سياهيهاي سال 82 رو برام تكميل كرد. بعد از پدرم و....اون رو هم از من گرفت. همه چيز تمام شد. يك ساعت در ميان نگاههاي متعجب اندك پيرمردهاي بازنشته با موبايل با او بحث كردم و تمام شد. و بعد توي شركت گريه بود و تنها پناهگاه، دستشويي شركت!! روزگاريست. ” خدايا اين بغض بي قرار كه فرصت نمي‌دهد!! “جايي نيست كه راحت گريه كني! چرا شب پشت فرمون توي ترافيك كردستان هم خوبه و آخر شب در خانه. وقتي مادر را مي‌بيني، بغض است كه مي‌تركد و دوست داري سرت روي پاهاي مادر بگذاري و موهايت را نوازش كند، مانند بچگي. ولي تو اكنون يك مرد سي ساله‌اي و مادر با چشماني نمناك تنها دلداريت مي‌دهد. و همه چيز تمام شد.
همه چيز تمام شد. تنها يك معجزه. يك معجزه واقعي مي‌تواند جريان درست كند. كه نه . من شايد ديوانه‌اي باشم كه پارسال 28 اسفند قول دادم سال بعد مطمئن باش كه هم هستيم در همين جا. من هنوز مطمئن نبودم از لحاظ منطقي ولي قلبم آن اطمينان را به او داد. و امسال 28 اسفند به همانجا خواهم رفت هرچند مي‌دانم همه چيز تمام است و هر چند ديوانه‌اي بيش به نظر نرسم.معجزه؟....نه همه چيز تمام است. و من به او هم گفتم كه شايد چوب صداقتم را خوردم. اينكه همه چيز را مي‌گفتم. اينكه چيزي براي پنهان كردن نداشتم. كارتهايم همه رو بود. ولي گمانم او با من اينگونه نبود. و شايد من غافل بودم.وقتي به من گفت كه ديگر به قول خودش و نه از نظر من، كار از كار گذشته بود....نمي‌دانم.....شايد باز هم چوب صداقتم را خوردم. پنجشنبه منصور مي‌گفت كه نه. درسته كه به نظر بعضي از بزرگان هم، بعضي وقتها بايد دروغ گفت ولي هيچ وقت كسي هميشه صادق است، از اين صداقت ضرر نمي‌كند. نمي‌دانم پس چرا اين طور شد؟! آره من مقصر بودم تو اين قضيه ولي شرايط هم شرايط خوبي نبود. خسته شدم از بس اين را نوشتم و گفتم. ‌گفت شرايطت رو درك مي‌كنم، ولي نه درك نكرد. دكتر مي‌گفت امكان نداره كسي كه داغ پدر نديده بتونه شرايطت رو درك كنه. خود دكتر نشست و گريه كرد وقتي از پدرش كه 5 سال پيش فوت كرده بود مي‌گفت.
همه چيز تمام شد و او به قول خودش حق انتخاب دارد....حق انتخاب!!
از او متنفر نيستم ، نه. مي‌تونم بگم هنوز دوستش دارم و از خودم بيشتر بدم مياد. ولي خدا يه چيزي توي ما انسانها قرار داده به اسم گذشت. بگذريم. ولي از اوني با اطلاع از اين وضعيت سوء استفاده كرد، متنفرم براي تمام عمر. نفرين من ابدي خواهد بود براي او. باشد كه كارساز شود.
نمي‌دانم شايد قسمت ما اين بود. خدايا چه كرده‌ام من كه اينگونه بايد تحمل كنم؟ اللهم اشكو اليك. آره من شاكيم ازت. مصبت رو شكر!!


” سفر، هميشه حكايت آمدن تو بود.

ما با هم بوديم، اين راز را مادرم مي‌دانست،
و جاده‌اي بلند از بادهاي رو به شمال،
كه از نرماي ماه و نازكاي آواز ما مي‌گذشت.

و من آنقدر دوستت مي‌داشتم
كه حسادت شبيه شير پرنده و موي كف دست فرشته بود.

ما با هم بوديم، اين راز را مادرم (هم) مي‌دانست،
ما با هم بوديم، مثل صنوبر و سايه
اما آفتاب رفت و من ترا گم كردم
ما با هم بوديم، مثل ستاره و همين شب...،
اما آفتاب آمد و تو مرا گم كردي
ما با هم بوديم، مثل روشنايي پسين با خانه،
اما شب آمد و من ترا گم كردم.
ما با هم بوديم، مثل آينه با انعكاس مجازي لبخند،
اما شب، شب آمد و تو مرا گم كردي.
.....نه روشنايي روز و نه تاريكي شب...!
سفر ، هميشه حكايت باز آمدن تو بود، نبود؟! “
شعر از سيد علي صالحي.

دوشنبه، دی ۱۵، ۱۳۸۲

ببار اي بارون


امشب راديو پيام آهنگ زيباي ” ببار اي بارون ببار“ شجريان رو گذاشته بود. هميشه دوست داشتم اين آهنگ رو، ولي امشب هوايي كرد دلم را رو. يادمه تو وبلاگ يكي بود. وبلاگ آيدا رو كه گشتم اولين چيزي كه پيدا كردم همين آهنگ بود. اميدوارم جسارت من رو ببخشه كه بدون اجازه آهنگ رو گذاشتم بك گراند وبلاگم.

....
ببار اي ابر بهار، با دلم به هواي زلف يار
داد و بيداد از اين روزگار، ماه رو دادم به شبهاي تار، اي بارون
...

شنبه، دی ۱۳، ۱۳۸۲

برف و شور زندگي



امروز يك روز شديدا برفي بود توي تهران. از بچگي عاشق برف بودم. زياد هم عشق برف بازي نبودم. يه بار هم توي مدرسه دماغم تقريبا از اصابت گلوله برفي شكست. ولي ديدن برف قدم زدن توي برف رو خيلي دوست داشتم. امروز از اون روزهاي برفي بود. ولي حتي اين هم من رو خوشحال نكرد. هميشه از ديدن برف خوشحال مي‌شدم. ولي امروز بي تفاوت بودم. چيزي در درونم گم شده است و آن شور زندگي است. و آن ...

خيلي عصبانيم. اين جا مي‌نويسم كه شايد آروم بگيرم. مادربزرگم 3 ساله كه كاملا زمين‌گير شده. خدمت كارهاي مختلف توي و نوبتي توي اين چند سال از شهرستان توي خونه‌شون كار مي‌كنند. از اونجايي كه مادربزگم خيلي خيلي خيلي حرف ميزنه و يه كم حواس پرتي و...داره خب اونها تا يه زماني طاقت ميارن. به نوبتي عوض مي‌شوند و بعد از شارژ برمي‌گردند. خلاصه....اين دفعه يهو همه شون رفتند و مادرم و خواهرم از يك ماه پيش رفتن خونه مادربزرگم. البته پسر دائيم هم اونجا زندگي مي‌كنه ولي خب اونهم دانشگاه ميره و...يه دايي ديگه‌ام با زن و بچه‌اش اونجا ولو بودند يكي دو ماهي.(فعلا زندگيشون روي توي شهرستان به دليل كم عقلي ول كردند و ويلون تهارن شدند.) تا خدمتكارها رفتند زن دايي و دختر دايي و بعد هم دايي به تدريج از صحنه غيب شدند تا مبادا، تا مبادا احيانا دچار زحمتي بشن و بخوان به مادرم كمك كنند. بعد از يك ماه يه پيرزن خدمتكار كه قبلا توي شهرستان خونه مرحوم پدربزگ پدريم بود،‌ ديروز راضي شد و اومد تهران. حالا زن داييم و داييم و دخترداييم هم برگشتند. آ‹ه ديگه حالا خدمتكار هم هست و غذاي آماده و...دختر دائيم كه كه با كمال پررويي وسائلش رو توي اين مدت برده بود خونه يه داي ديگه‌ام و توي اين ماه پيداش نبود. امروز برداشته دوباره وسائلش رو آورده. نمي‌دونم والله مادرم كه خيلي تحملش زياده، ولي من دارم آتيش مي‌گيرم. اه اه. چقدر نوشتم اصلا اين يه مطلب وبلاگي نيست. يه كم تخليه روانيه.



جمعه، دی ۱۲، ۱۳۸۲



She's All I Ever Had



اين متن لطيف ترين آهنك ريكي مارتينه. اين جا بشنويد.
a Here I am. Broken wings, quiet thoughts, unspoken dreams. Here I am. Alone again and I need her now to hold my hand.

CHORUS: She's all, she's all I ever had. She's the air I breathe. She's all, she's all I ever had

It's the way she makes me feel. It's the only thing that's real. It's the way she understands. She's my lover, she's my friend. And when I look into her eyes it's the way I feel inside. Like the man I want to be. She's all I ever need.

So much time, soo much pain (but) there's one thing that still remains. (It's the) The way she cared the love we shared. And through it all she's always been there.

She's all, she's all I ever had in a world so cold, so empty. She's all, she's all I ever had.

It's the way she makes me feel. It's the only thing that's real. It's the way she understands. She's my lover, she's my friend. And when I look into her eyes it's the way I feel inside. Like the man I want to be. She's all I ever need.