چهارشنبه، مرداد ۰۹، ۱۳۸۱

امروز رفتيم حوزه، فيلم زيباي امتياز با بازي رابرت دنيرو و ادوارد نورتون (كه خيلي خوشم مياد ازش) و مارلون براندوي كبير رو ديديم. با حال بود. خالي بنديش هم كم بود. اون هم خوشش اومده بود از فيلم. هر چند گاهي اوقات شايد حواسش رو پرت مي كردم!!
The score - click here
see more photos

دچار دودلي شده ام. 6 ماه پيش يه جا براي كار فرم پذيرش پر كرده بودم.(توي اين 40 روز اخير 2-3 بار تماس گرفتن كه بيا) چون از جايي كه الان كار مي كنم خيلي راضي نبودم. الان هم البته راضي نيستم ولي خوب بهتر شده. حقوقم بيشتر شده. مرخصي ماهيانه بر قرار شده و... بخصوص اون موقع به خاطر اينكه به عزيز من گفته بودند كه از شركت بره و اونهم رفته بود. ( اگر هم نمي گفتند مي رفت چون چند روز بعدش دانشگاه قبول شد!!) حسابي شاكي بودم از دست شركت و رئيس و...از طرفي خوب اين جا جا افتادم ، صبحها تقريبا 9-10 و اگر شهرداري و... كار داشته باشم ديرتر ميام سر كار، كسي هم نميگه چرا؟!! خوب اينها آزاديهاي خوبيه. تعويض شغل هم استرس زيادي مياره. نمي دونم. همكارم ميگه برو حداقل باهاشون صحبت كن، شايد پيشنهادشون خوب باشه، حداقل نظرشون رو مي شنوي بعدا پشيمون نميشي و با يك دليل منطقي فوقش رد مي كني. امروز با مسوولشون صحبت كردم. شايد اول هفته بعد صحبت كنم. هر وقت ياد جريان وام توي شركت مي افتم و احساس توهين به شعورم(جمله معروف مايكل كورلئونه در فيلم پدرخوانده) بهم دست ميده مصمم مي شم براي رفتن. بهر حال........دو دلي خيلي بده!
كمي دچار پوچي شدم. در بعضي چيزاي به خصوص. حتي انگيزه ام رو براي كار در نشريه(خبرنامه فصلي يه جايي) هم از دست دادم. نشريه اي كه مخاطبش 20-30 نفر بيشتر نيست. نشريه اي كه وقتي صفحه بنديش تموم ميشه . 1 ماه و بيشتر طول مي كشه تا چاپ بشه...اعصابم خورده. بابا بي خيال!!!
سلام بذار يه جوک بگم يه کم فضا عوض شه.
البته جوک رو آپ تو ديت کردم! حتما سقوط هواپيماي جنگي اوکرايني رو توي اخبار شنييدين. مي گن خلبانش ترک بوده!! (اگر به ترکها بر مي خوره؛ صهيونيست بوده!) خلبانه مي بينه سوخو ۲۷ اش داره سقوط مي کنه يه طرف ۳ تا تماشاچي هستن روي زمين و طرف ديگه ۳۰۰ نفر؛ با خودش مي گه حالا که ما داريم سقوط مي کنيم بريم رو سر اون سه نفر بيفتيم که تلفات بيشتر نشه. ولي بعد هواپيما روي سر اون ۲۰۰-۳۰۰ نفر پايين مياد!!! بعدا به خلبانه ميگن؛ مرتيکه چرا اون طرف سقوط نکردي. ميگه آخه اون ۳ نفر فرار کردن اومدند اين طرف!!! من هم دنبالشون کردم و آره...(بي مزه!)

دوشنبه، مرداد ۰۷، ۱۳۸۱

در مورد عكس گوشي موبايلي كه انداختم اين جا يه توضيح بدم. اين عكس مدل جديد موبايل سوني به نام
sony mz5
چون جديد اومده قيمتش هنوز بالاست ولي داره افت ميكنه از 530 هزار تومن شروع شد و امروز توي جمهوري 440 هزار تومن هم ديدم.

یکشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۸۱

Only SONY!





توي شركت بوديم كه راديو حكم دادگاه انقلاب رو در مرود نهضت آزادي اعلام كرد. حالمون گرفته شد. به يكي از بچه ها كه عموش از اعضاي اصلي نهضته زنگ زدم. 9 سال براي عموش بريده بودند. خدا خودش كمك كنه.


و آزادي اين درفش پاره پاره از ظلم و جور ستمگران، همچنان در اهتزاز است...
چون تندر و رعد ، در برابر باد...



شنبه- هواي تهران امروز معركه بود. بهاري بهاري(به خاطر بازندگي شب قبل)، بدون آفتاب چنين مردادي رو بياد نميارم! دل اونهايي كه تهران نيستن بسوزه! با همكارم رفتيم يه جلسه مهم (در غياب رئيس شركت) احتمالا يه كار ديگه مي گيريم وسيعتر از اين. خوب شد ما رفتيم. به شوخي مي گفتم اگر كار رو گرفت بايد يه ميليون نفري پاداش بگيريم.(هر چند ته دلم همچين توقعي دارم!!!بابا خوش خيال!!) بعد از ظهر فلنگ رو بستم و با اون رفتم حوزه فيلم ” ميزري “ رو ديديم. من قبلا ديده بودم. ولي قشنگ بود. بر اساس داستاني از استفن كينگ. با بازي جيمز كان (توي فيلم جاودانه پدر خوانده نقش ساني كورلئونه رو بازي مي كرد) و كتي بيتس ( كه با اين معروف شد و اسكار گرفت). بعدش سوار تاكسي شديم و بر گشتيم. چه كفشهاي قشنگي پوشيده بود. بهش گفتم. نزديك خونه شون خدا حافظي كرديم. و اينك من ، مردي تنها...
جمعه- فوتبال - 4 تا گل زدم. خوب بود. فقط يه كم تنش و درگيري زياد بود. بعد از ظهر با اژدهاي خفته رفتيم فرهنگسراي شفق قرار شبكه گروه شبهاي زنده رود(ياهو) فيلم ” نام من جو “ رو ديديم. اولش كه دختر و پسرها رو از هم جدا كردند. (توي سالن). 700 تومن هم براي پخش با كيفيت بد فيلم گرفتند. سر و صدا و نورهاي اضافه. 5 دقيه هم خوابم برد. سرم هم درد مي كرد. راستي عجب قيافه هايي داشتند بعضيهاشون!!
چه باروني اومد بعدش. ما توي ماشين بوديم.
پنجشنبه-صبح سر كار -بعد از ظهر به چهار تا از ساختمونهايي كه نظارت دارم سر زدم. توي هر چارتاش موردي بود كه اعصابم خورد بشه. توي آخريش نزديك بود دعوام بشه با بناهه. مالك مي گفت كه سرپرست اسكلت فلزي گفته 50-100 هزار تومن بده به مهندس ناظر (يعني من ) ديگه ايراد نمي گيره.(آخه كلي اشكال داشت كارشون). گفتم: گه خورد اين حرف رو زد. (به نظرم مالكه داشت مزه دهنمو مز مزه مي كرد!!) خلاصه با اعصاب خورد برگشتم خونه. بعد از ظهر رفتم مدرسه سابق. بعد با بچه ها بابا رحيم و شير-موز-پسته. بعد جلسه فازغ التحصيلي. جلساتي كه هميشه حداقل 30 نفر ميومدند. با شركت 10 نفر تشكيل شد. البته 3-4 نفر از همسران بچه ها هم بودند. بيچاره صاحب خونه كلي تدارك ديده بود. كلي از نا امني و دزدي در جامعه صحبت شد. يه خبر بد هم رسيد.
مي گويند: خاوير سولانا (دبير كل سابق اتحاديه اروپا و مسوول فعلي سياست خارجي اونها) قراره بياد ايران. گفته فقط هم با خاتمي و خرازي و ميردامادي طرف حساب هستم. نه كس ديگر. ميگويند از آمريكا پيام آورده كه بايد كوتاه بياين. وگرنه حمله مي كنه!! گفته روي ما يعني اروپا هم حساب نكنيد كه كاري نمي تونيم بكنيم!! خدا كنه جنگ نشه. نيروگاه اتمي بوشهر رو هم تقريبا 100% خواهند زد. نگران دوستم هم هستم كه اون جا كار ميكنه.
از دنيا كمي نا اميد شده بوديم. كه بچه ها شروع كردند به جوك گفتن و روده بر شديم دوباره!! به خصوص يه تيكه افتاد توي دهنمون ” آيا به روح اعتقاد داري؟ من {...م} به روحت!!“ بعدش رفتيم رستوران و مرغ سوخاري خورديم. ساعت 1 خونه بودم. بچه ها كه بعد از رسوندن من خونه بودند. توي مسنجر پيام دادند كه سر يادگار تصادف وحشتناكي ديدند كه چند نفر كشته شدند. (امروز روزنامه ها نوشته بودند.) خواستم برم ببينم . ولي پشيمون شدم. تا ساعت 3 آن لاين بودم و خواب.......
چهارشنبه- با او رفتم حوزه. دستش توي دستم توي سالن. موقع برگشتن نمي دونم چرا اين احساس رو داشتم كه ديگه احساسمون گرماي سابق رو نداره!! رفتم سر قرار با بچه هاي دانشگاه كافي شاپ. بچه ها همه مي گفتند كه خيلي لاغر شدم. اين رو خيلي ها ميگن. با بچه ها 5 نفري رفتيم فرحزاد. يكي از بچه ها (حاجي) اونقدر جوكهاي باحال گفت كه از شدت خنده دل درد گرفته بودم. 5 نفر بوديم 5 تا پارچ دوغ خورديم. خود گارسون مي گفت ضرر داره نخورين اين قدر!! نزديك بود يه كارهاي بد بدي هم صورت بگيره. اين حاجي از اون هفت خطهاست با تخصص در زمينه سكس. خلاصه مخ اون 4 نفر رو زد و شماره موبايل طرف رو گرفت. و بگذريم...اتفافي نيفتاد. شب خوبي بود.



راستي فيلمي كه ديديم. اسمش بوسه اژدها بود. با اينكه فيلنامه از لوك بسون بود ولي آخر خال بندي بود. اولين فيلم جت لي بود كه ميديدم. بريجيت فاندا هم خيلي خوب بود.

چهارشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۱

امروز صبح دير از خواب پا شدم. هنوز خستگي سفر ديروز باقي بود. بعدش يه آژانس گرفتم و رفتم شهرداري. بعد به يه ساختمون سر زدم. بعدش هم رفتم بانك 250 هزار تومن چك پول مي خواستم. از امروز يه قانوني وضع شده! براي هر عدد چك پول 30 تومن كارمزد مي گرفتند. تازه فقط هم 50000 تومني داشتند!! مساله پول ناچيز پرداختي نست. مساله تلف كردن وقت مردمه. مساله توهين به شعور مردمه. يعني من كه پول خودم رو دارم از بانك ميگيرم. بايد يه پولي هم بدم!! خيلي خسته شدم. سرم درد گرفت يه استامينوفن كدئين انداختم بالا كفايت نكرد. ساعت 5 به بعد سر دردم شدت گرفت. يكي از اون حملات ميگرني بود كه چند وقتي خبري نبود ازش. اژدهاي خفته هم تلفن زد تا جلسه نشريه كه قرار بود توي شركتشون برگزار بشه رو يادآوري كنه. به دو دليل گفتم نميتونم بيام. يكي سردرد شديد. دومي ساعت 7:15 قرار دوستم بياد تا بهش 250 هزار تومن پول رو بدم.(در اين مورد يه توضيحي مي دم.) البته يه دليل اصلي هم داره كه ديگه تصميم گرفتم شركتشون نرم. سر يه مساله اي... بگذريم.
ساعت 6 يه مسكن قوي ديگه از همكارمون گرفتم. حالم خيلي بد بود؛ ديدم نميتونم برم خونه. گفتم زنگ زدند آژانس اومد. توي ماشين به راننده گفتم كه اگر اشاره كردم بزن بغل تا بالا بياورم!! بيچاره ترسيده بود. مي خواست ببره دكتر من رو!! حالم خيلي بد بود به سختي نفس مي كشيدم. كولر رو روشن كگرد. شيشه ها رو داد بالا. توي ترافيك خوابم برد. وقتي بيدار شدم خيلي بهتر شده بودم. اومدم خونه يه چرت زدم. با صداي زنگ در بيدار شدم. دوستام اومده بودند. حالا بهتر شده بودم...
در مورد پول قرض دادن: راستش الان000/330/1 تومن دست ديگران دارم. بي هيچ مدركي (كه البته نياز هم نيست). راستش بايد اعتراف كنم كه ته دلم يه كمي نگرانم كه يه وقت سر موقع پول رو برنگردونند. البته نگراني بي خوديه. به هر حال دوستي به درد همين موقعها مي خوره. بگذريم...

سه‌شنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۱


بويننگ هاي 707 در ايران حدود 30 -40 سال است كه مشغول به كار هشتند. عتثقه هاي در حال پرواز!
خوب از عسلويه برگشتم. زنده هم هستم. البته دو جا نزديك بود حوادثي برامون رخ بده. بار اول توي خود سايت بوديم. داشتيم آرماتور بندي يه پل رو كه طراحي كرده بوديم كنترل مي كرديم. اومدم از وسط كار برم شونه ام گير كرد به سيم قالب بعدش اومد يه تير چوبي (شمع) رو بگيرم برم بالاي خاكريز . نگو شل بود تيرهو داشت ميومد روي سرم كه گرفتمش با يه دست ، شانس آوردم. بار دوم موقع فرود توي فرودگاه تهران بود. درست موقعي كه نشستيم هواپيما محكم نشست و موتور سمت چپ بوئينگ 707 يه شعله ناگهاني آتش زد. من گفتم با خودم ، شايد عاديه ولي بعد از توقف وقتي 6 تا ماشين آتش نشاني اومدند كنار موتور فهميدم كار جدي بوده!! ولي خوب به خير گذشت. پرواز موقع برگشت به تهران خيلي خيلي حال داد. ته هواپيما خالي بود. بعد از صعود با همكارمون رفتيم اون ته لم داديم. از پشت پنجره شيراز رو ديدم. بعدش رفتيم روي ابرها كه خيلي خيلي زيبا بودند. هر چند باعث شدند كه اصفهان رو نبينم. وقتي بالاي ابرها بوديم. در صدها متر پايين تر و در سمت چپمون يه هواپيماي ديگه رو ديدم كه در جهت مخالف ميرفت. نميدونم چرا، ولي منظره فوق العاده قشنگي بود. نزديك تهران با ارتفاع پايين از روي فرودگاه بين المللي امام خميني گذشتيم. خيلي خيلي بزرگ و با عظمت بود . سالن ترمينالش به نظرم معماري فوق العاده زيبايي داره. فكر كنم فرودگاه مهرآباد نصف اين فرودگاهم نباشه. اميدوارم هر چي زودتر افتتاح بشه. مثلا قرار بود سال 80 افتتاح بشه! فقط يه چيزي بگم وقتي وارد تهران شديم و در هواپيما باز شد؛ انگار وارد بهشت شديم. عسلويه يك سوناي بخار طبيعي بود...

دوشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۱

الان ساعت 50 دقيقه بامداد يكشنبه 31/تير/81 است. در كمال تعجب من داره بارون مياد. رفتم وسط حياط زير بارون يه ذره قدم زدم. اتوبان رو ديدم. پيرمرد و پيرزني كه زير بارون كنار هم قدم مي زدند. گلهاي شب بوي باغچه و بوي نم. چقدر بارون رو دوست دارم. فردا ساعت 6 صبح بايد فرودگاه باشم. مقصد عسلويه. چه جالب مي شه اگر فردا هواپيما سقوط كنه و اين آخرين نوشته هاي من در اين بلاگ باشه. (شوخي كردم بابا لنگه كفش پرت نكنيد. ) فردا همون ساعت پسر داييم هم پرواز داره منتهي بر مي گرده آلمان. خداحافظ براي هميشه. (بي مزه !!!!)

یکشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۱


پنجشنبه اولين تصادفم رو كردم. چند شب پيش سر رانندگي با اژدهاي خفته الكي و شوخي كري خونده بودم. ولي خوب شد. چند تا مطلب ياد گرفتم اول اينكه وقتي كسي كنارم نشسته فعلا كه تجربه كافي ندارم عوض غرق شدن در حرفهاي طرف بايد 100% خواسم به جلو و اطراف باشه. دوم اينكه اعتماد به نفسم توي رانندگي زيادي بالا رفته بود. سوم اينكه حالا اعتماد به نفسم كمتر از حد لازم شده!!!!!! چهارم اينكه بيمه آسيا بدون كروكي تا 50 هزار تومن خشارت ميده. امروز از بيمه من 40000 تومن به راننده ديگه دادند. انصاف آدم خوبي بود راننده اون ماشين. پنجم بيمه چيز خوبيه. (راستي اگر خواستين ماشينتون رو بيمه كنيد يه ندايي به من بدين، پدرم اينكاره هستش (تبليغ!!). ششم بسه ديگه.
راستش من هميشه، كنتور وبلاگم رو چك مي كنم. چند روز پيش ديدم يه نفر از يه لينك متعلق به يك وبلاگ با اسمي عجيب اومده. رفتم ديدم يه بلاگ به زبوني غير انگليسيه. اول خيال كردم فرانسه است. بعدش ديدم نه يابا
ايتاليايي يا اسپانيولي هستش. يه لينك اصلي هم طرف گوشه بلاگش به من داده. خيلي عجيب بود. يه اي ميل به طرف زدم. كه قضيه چيه. معلوم شد كه صاحب وبلاگ يه دختر 24 ساله برزيلي هستش(زبون سايت پرتغاليه) وعلت اينكه لينك وبلاگ من رو داده اينه اسمش رو توي سايت بلاگر ديده و با اينكه اصلا از زبون سايت من سر در نمياره به نظرش خيلي بامزه مياد!!! جالبه نه. توي وبلاگ طرف كلي عكس از تيم فوتبال برزيل بود. شايد از عكسهاي فوتبالي سايت من خوشش اومده. به هر نوشتم كه از تيم برزيل خوشم نمياد و طرفدار المان هستم.

شنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۱

از دوست خوبم اژدهاي خفته تشكر مي كتم. خرابي وبلاگم رو زحمت كشيد و درست كرد.

پنجشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۱


ديروز توي شركت مشغول كار بودم. راديو هم كنارم روشن بود. گوينده اخبار راديو پيام عينا همين جمله رو گفت: ” به گزارش ...در عرض 20 روز گذشته 310 نفر در مشهد به دليل ايجاد صداهاي ناهنجار توسط نيروي انتظامي بازداشت شده اند!!!!!!“ منفجر شديم از خنده.!!! بابا شايد طرف معده اش ناراحت بوده!! ديگه {...} هم نمي شه داد!

سه‌شنبه، تیر ۲۵، ۱۳۸۱

رفته بودم براي نظارت يه ساختمون. مالك ساختمون يه خانومي هست كه بيشتر پسر 18-19 ساله اش سر ساختمونه. مادره هم اون روز اونجا بود. يه 7-8 10 تا هزار تومني توي دستش لوله كرده به زور مي خواست بكنه توي جيب من!!!!!! من دستش رو زدم كنار. از اون اصرار و از من انكار . مي گفت: “ خيال بد نكن مهندس ما به همه از اين پولها مي ديم. شيريني هستش.“ گفتم : ” خوب اشتباه مي كنيد كه به همه مي دين“ (بدبخت رو احتمالا اين قدر ماموران شهرداري و عمله و راننده و... تيغيدن كه خيال مي كنه همه اين جوري هستن.) خلاصه باز اصرار كه من اين پول رو براي شما كنار گذاشتم و...گفتم : بندازين صندوق صدقات!!! من 400000 براي نظارت اين ساختمون پول گرفتم و چيز ديگه اي نمي گيرم. بگذريم...

    نتايج اخلاقي:
  1. من دارم ريا مي كنم!
  2. يه نفر از پشت صحنه مي گه اگه مثلا يه چك پول 50 هزار تومني هم ميداد باز هم مي گفتي نه؟
  3. يه نفر ديگه : خاك بر سر خرت!!
  4. بد جامعه اي شده.
  5. شان مهندسي رو ببين كه چطور داغونش كردند بعضي از همكاران!!
  6. ...

اعصابم خورده. نه وبلاگ بهم ريخته رو تونستم درست كنم. نه خاطرات كوي دانشگاه رو كه قول چاپش!! توي اين بلاگ رو داده بودم رو تونستم تبديل فونت كنم.از ايران سيستم به يوني كد
تا تو باشي و بازيگوشي نكني و ياد بگيري!!!

ساعت كار شركت يه ساعت بيشتر شد. حوصله ندارم. هر چند پول بيشتر مياد!!!

یکشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۸۱

ǡǤ Ԉߥ 5 χѥ ȇҭ ǭч䠭 Ǔʑǡ퇠Ѧ 㭠ϥ ȥ 堣䇓Ȋ

شنبه، تیر ۲۲، ۱۳۸۱

eh
اين مال شب بود!!!!!!!!
so sexy!!

امروز مثل هميشه رفتم فوتبال سالني شانزدهمين گل فصل رو زدم. خيلي بهم چسبيد. يه تكل دوپاي وحشتناك رفتم و از پشت چار چرخ پسري بنام شهريار رو هوا كردم. همه سالن شوكه شدند و فرياد زدند. البته آسيب نديد خوشبختانه. حالا من روي زمين دارم غش غش مي خندم. شونه هام تكون مي خورد از خنده! چون قبلش داييم 2-3 تا تكل رفت و نگرفت . ولي مال من كارساز بود. طرز افتادن طرف هم خنده دار بود. كلي معذرت خواهي كردم. اون پسره هم واقعا بازيش خوبه. ولي خيلي ماهه انصافا. هيچي نگفت. من خودم يكي اين جوري تكل مي رفت رو پام كلي فاط مي زدم. دمش گرم. بعضيها واقعا ظرفيت دارند. جالب اينه كه اون بازي رو 1-0 برديم. اونا 3 بار زدند تير دروازه. 4-5 تا تك به تك رو هم نزدند يا گلر گرفت يا من و ك در آورديم از رو خط!!
so sexy!!

پنجشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۸۱

همين الان مطلبم رو اصلاح مي كنم متني كه توي حيات نو هم چاپ شده بود كامل كامل نبود. خيلي توپيده. به خصوص از منتظري تعريف كرده و او را نيمي از حوزه دانسته . اينجا رو كليك كنيد.
ا
مروز شنيدم كه روزنامه هاي حيات نو و نوروز نا ياب شدند. خوشبختانه من حيات نو گرفتم. اين دو تا روزنامه متن استعفاي كامل آيت ا... طاهري امام جمعه اصفهان رو چاپ كردند. طرف خيلي سنگين نوشته و حسابي يك نفر رو قهوه
اي كرده همين طور بقيه رو . متن كاملش رو توي سايت اون روزنامه ها و يا گويا مي تونين پيدا كنين. راستي از منتظري هم دفاع كرده. زده به سيم آخر.
وبلاگم به هم ريخته و فعلا آرشيو نداره از يك نفر خواهش كردم كه درستش كنه ولي ظاهرا خيلي گرفتاره. پس فعلا تا زماني كه خودم ياد بگيرم ؛ بلاگم همينطوري به هم ريخته است.

سه‌شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۱



اين يه عكس ديگه از احمد باطبي هست. من تا حالا فقط اون عكس معروفش روديده بودم. اميدوارم كه خدا كمكش كنه و به زودي آزاد بشه. چهره اش من رو ياد مسيح مي اندازه. يادم نميره شبي رو كه نامه اش -كه از زندان نوشته بود- رو مي خوندم و پشت همين مانيتور اشك مي ريختم.

فردا 18 تيره. 3 سال پيش در چنين روزي.....ولش كن. همونجوري كه قبلا نوشته بودم خاطراتم رو از چند روز ديگه ميفرستم رو آنتن!! ولي يه چيزي راستش امسال من هم زياد خوشم نميومد كه راهپيمايي بشه. چون اون مرتيكه ضيا آتاباي و اون يكي كه خودش رو هنوز وليعهد!!! مي دونه زياد اعلان شورش عمومي كردن. (ارواح عمه شون!) و بعيد نيست يه عده جو گير بشن و خين و خين ريزي بشه. من نمي دونم چرا اين آقايون الاغ فرصت طلب(تلويزون ملي ها) هر كاري كه ميكنند به نفع جناح راسته؟ دست از سر اين ملت بردارين بابا
ب
الاخره تنبلي رو كنار گذاشتم و از روي كتاب شروع كردم به ياد گيري HTML نويسي اين كتاب رو HTML آيدا به من معرفي كرد ممنون. بعد از 2 ماه كه كتاب رو خريدم. امروز شروع كردم به خوندن. خيلي جذاب بود. آقا يه وب كار بزرگ در راهه!!!!!!!

دوشنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۱


يه گربه توي حياطمون 4 تا بچه به دنيا آورده. امروز بعد از غروب 4 تاييشون داشتن شير مي خوردن از مامانشون. چقدر بچه گربه ها ناز هستند . بعدشم من حياط رو آب پاشي كرده بودم. هر چهارتاييشون از آب روي موزائيكها مي خوردن با ولع تمام. ولي خوب هنوز خيلي ترسو هستند. چرا من اينها رو مي نويسم؟ شايد چون به نظرم زندگي مجموعه اي است از ميليونها چيز جزئي. كه خيليهاش دوست داشتني هستند
چقدر اين شعر گاهي معنا پيدا مي كنه. آن كه نان از عمل خويش خورد منت حاتم طايي نبرد ( يا نكشد). كاشكي مي شد منت حاتم طايي ها رو نكشيد. بايد تلاش كنم

وبلاگم به هم ريخته بدون اين كه به تمپليتش دست بزنم. اعصابم خورده و زياد نمي تونم بنويشم وقتي قالب كار خرابه. شايد يه جور وسواس باشه.

جمعه، تیر ۱۴، ۱۳۸۱

چهارشنبه با اژدهاي خفته رفتيم كوه(ولنجك ) خيلي تند و سنگين رفتيم عرقمون حسابي در اومد و خسته شديم. خوب شد البته كمك مي كنه جمعه بهتر فوتبال بازي كنم. از قضايايي كه پيش اومد مي گذرم و ميرم سر اصل مطلب . كفشم حسابي خاكي شده بود با خودم گفتم كه فردا كه مي خوام برم سر كار حتما با دستمال تميزش مي كنم تا سر فرصت واكسش بزنم. صبح ساعت 6 با صداي تلفن بيدار شدم. يه مالك بي شرف زنگ زده بود كه بيا به ساختمون ما سر بزن. توجه دارين كه 6 صبح ؛ تا ساعت 6:45 خوابم نبرد و همش فحش مي دادم به يارو. چون با وحشت از صداي تلفن بيدار شده بودم. بگذريم...وقتي خواستم برم سر كار ديدم كفشم واكس خورده و داره برق مي زنه با اين كه تقريبا مطمئن بدم ولي از مادرم پرسيدم كه تو واكس گفت آره. مي خواستم از خجالت آب بشم و برم توي زمين. گفتم مرسي و اومدم بيرون. واقعا چه طور مي شه زحمتهاي مادر رو جبران كرد. كجا مي توان محبتي پاك تر و بي شائبه تر از مهر مادر پيدا كرد. از مادرم بيشتر توي اين دنيا هيچكس رو دوست ندارم. مادرم به شهادت هر كي مي شناسدش از بهترين افراد اين روزگاره. چگونه مي توانم جبران كنم؟ هر چه قدر محبت كنم (كه نكردم) باز هم نميشه جبران كرد. كاش مي تونستم برم دستش رو بوس كنم يا مثل بچه گيها سرم روي پاش بذارم. راستي چرا نمي تونم؟ چرا نمي تونم دستش رو ببوسم ؟ چرا؟....امروز توي شركت هر وقت كفشم رو مي ديدم ياد زحمت مادر مي افتادم. تازه بعد از ظهر هم با من اومد توي گرما يافت آباد و...من تازه گواهينامه گرفتم و مادرم 24 ساله كه رانندگي مي كنه. هر چي اصرار كردم كه تنها مي رم گفت كه نه و با هام اومد كنار دستم نشست و راهنماييم مي كرد. نگران بود. خدايا بهش عمر طولاني و عزت زياد بده و سلامتي. هميشه سايه اش رو بالاي سرمون نگهدار. خدايا شكرت...

سه‌شنبه، تیر ۱۱، ۱۳۸۱

چرا اين قدر گيجه؟ بعضي موقعها اعصابم خورد مي شه از بي توجهي و گيجي.

دوشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۱


Don't cry for GERMANY, We'll come back again, 4 years later.




آلمان باخت. خوب چه كار كنم؟؟ ناراحتم ديگه. ولي انصافا آلمان سر تر بازي كرد. ولي كي فكر مي كرد آلمانها از همون نقطه قوتشون ضربه بخورند. يعني اليور كان. به هر حال اين جام هم تموم شد . آلماني كه هيچ كس بهش اميد نداشت تا فينال اومد و اين فوق العاده بود. بالاتر از مدعياني مثل فرانسه؛ آرژانتين؛‌ ايتاليا؛ اسپانيا و انگليس. 4 سال ديگه آلمانها با اين تيم جوون و مزيت ميزباني مدعي اول خواهند بود. من بعد از ايران كماكان يك آلماني متعصب خواهم بود. زندگي و فوتبال كماكان ادامه دارد.
راستي جاي ميشائيل كبير (بالاك) خيلي خالي بود.

جان مولوي اين عكس رو ببينيد. اوني كه لباس نارنجي پوشيده. لارس ريكن هست. بازيكن آلمان و دورتموند. اين بازيكن به جز گلرهاي ذخيره؛ تنها بازيكن تيم آلمان بود كه 1 دقيقه هم بازي نكرد. ولي تو رو خدا ببينيد كه چطوري دست دور گردن رودي فولر انداخته!! در ايران همچين چيزي نمي بينيد. اگر براي يك بازيكن ايران مثلا دين محمدي همچين چيزي پيش ميومد. ( كه اومد) مي گفت: باخت ما تقصير مربي بود كه من رو توي زمين نمي گذاشت. (نعيم سعداوي سر همين توي تلويزيون كلي به از جلال طالبي بد گفت. در صورتيكه جواد زرينچه خيلي خوب در همون پست بازي كرد.) ما بايد اين رفتارها رو ياد بگيريم.