یکشنبه، اسفند ۱۳، ۱۳۸۵

خسوف


به نظرم هنوز بزرگ نشدم، البته چیز بدی نیست...ولی خب این جوریه...این که نصف شب بلند شم فینال مسابقات فوتبال آمریکایی!!!! رو ببینم یا مراسم اسکار رو ببینم...یا مثل دیشب تا ساعت 2و نیم شب بیدار بمونم فوتبال سویا - بارسلون رو ببینمو همزمان فیفا منیجر بازی کنم و بعدش بزنم تو خیابون که خسوف ماه رو ببینم. هی با خودم کلنجار رفتم که بیخیال شم...خواستم برم بالا پشت بوم ترسیدم همسایه ها و به خصوص صاحب خونه ترسو نصف شبی من رو به جای دزد بگیرند!! بالاخره تصمیم گرفتم لباس بپوشم برم تو خیابون...همسر گرامی با خواب آلودگی محض و تعجب!! لباس پوشیدن یک دیوانه رو نگاه میکرد!! حالا رفتم وسط کوچه ماه رو نگاه کردم و یه کمی دعا کردم و دوبار برگشتم تا دم در خونه باز دویدم وسط کوچه تا ماه رو ببینم آخه خیلی قشنگ شده بود و رنگش به قرمزی هم میزد...این دفعه هم دیدن خسوف رو از دست ندادم.

۷ نظر:

مریم-شمعدانی ها گفت...

چه عالی! خوش به حالت . با همه ی ذوق و شوقی که داشتم به خاطر سر درد لعنتی دو تا مُسکن خوردم و خوابیدم و وقتی از خواب بیدارشدم 5 صبح بود :((

وب نوشته گفت...

اگه براي روحيه ات خوب بوده خوب كاري كردي

Pazh گفت...

همه‌ي لذت زندگي به بچه بودنشه
من اصلا روحم هم از خسوف خبر نداشت!
الان فهميدم!

hasti گفت...

man az dast dadam kasi baham nabood ke hamrahim kone, mikhasti doa bara hame koni

MontagheD گفت...

haahaaa, eyval ta mitoni javooni kon, be ghole shere payiini, laghe harke natavanad ! badesham to iran adama alaki khodeshono gonde hesab mikonan ! har mamlekati beri ta zire 40 bache hesabi mishi ;) pas bikhiaaaal o halesho bebar

سمیرا گفت...

سالهاي کودکي ام در جستجوي يک بادبادک گذشت و من هنوز همان کودکم

ghazal گفت...

چه خوب که هنوز بچه ای ،یه لطفی بکن و حالا حالاها بزرگ نشو یعنی نزار که بزرگ بشه
خوش بگذره