یکشنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۸۵

دشتهایی چه فراخ، کوههایی چه بلند


غیبتم طولانی شد، البته اگر مهم باشه. یه سفر به مشهد رفتم و یه سفر به کلاردشت و شمال و 4-5 روز هم سرور شرکت خراب بود و 3-4 روز بنده تنبلی کردم و اندکی تاخیر فتاد در کار ما!!
مشهد بسیار شلوغ بود با اون فرودگاه مزخرف وهر کی هرکیش. حرم امام رضا رو هم که نگو..غلغله بود. برای اینکه خلوت تر باشه بعد از نیمه شب هم رفتیم . دم ضریح من خنده ام گرفته بود. نزدیک که نمیشد بشی. در فاصله 5-6 متری ایستاده بودم. یه عده جوون که با هم بودند از دور دورخیز می کردند و می پریدند روی سر و کول ملت و دست به ضریح میزدند.
بعد هم بر میگشتند و به هم پز میدادند.
یکی اون وسط از این صحنه ها عکس هم گرفت با موبایل که مامورین نتونستند بگیرنش. این صحنه ها احتمالا تبلیغ خوبی!! برای شیعیان خواهد بود. آخه مردک!! پریدن روی سر و کول و مردم له کردن اونها دست به ضریح زدن ثوابه؟؟!! فضای دم صبح حرم یه کمی روحانی تر بود...ولی ظاهرا دل سیاه من...
من و همسر گرامی و مادرم و پدر بزرگ مهمان دایی بودیم در مشهد. در فاصله خیلی دور از حرم. ولی مشهد رو نسبت به چند سال پیش بسیار قشنگ تر و مدرن تر دیدم. مراکز خرید و پاساژهای خوبی هم داشت که چیزی از تهران کم نداشت و البته شاندیز!

کلاردشت هم یه سفر14-15نفره بود که بد نبود. با اصرار من از سمت شمشک و دیزین رفتیم. کلاردشت رو هیچ وقت این گرم ندیده بودم. برای اولین بار با آدرس دهی آرش رفتیم
مازی چال که جنگل سرسبز و آرومی بود که البته نعره های ما آرامش رو ازش گرفت!! و متاسفانه مه در کار نبود. دریا و جاده عباس آباد که من همیشه از رانندگی توی این جاده لذت می برم، سلام رسوندند!! یه چیزی. من برای اولین بار دریای خزر رو بدون موج دیدم. مثل استخر...عجبیب بود برام. البته روز بعدش موجهای وحشتناک و طوفانی، جبران کرد دیروزش رو.جالب ترین بخش این سفر تورنمنت های فیفا ورلد کاپ کامپیوتری روی نوت بوک که حسابی کل کلی بود و البته داد بقیه رو در آورده بود .محل خواب من کنار پنجره ای بود با منظره ای فوق العاده. یک دشت سر سبز و کوهستان بلند و البته ماه کامل و باد و نسیم خنک شبانگاهی و صبج گاهی.
تصویرش تو ذهنم میمونه برای مدتها..بگذریم.

دیروز 28 مرداد بود..سالروز کودتای آمریکایی – استبدادی بر علیه دکتر مصدق. دیروز شعبان بی مخ یکی از سر عمله های این کودتا به درک واصل شد. درست در همان روز کودتا. جالبه.
دیروز صبح توی اخبار رادیو با یه دکتر پشم الدینی صحبت میکردند. دقایقی ور زد ولی دریغ از اینکه حتی یک بار اسمی از دکتر مصدق ببره. از اسمش هم می ترسند.

پ.ن. تیترT قسمتی از شعر سهراب سپهری است.
دشتهایی چه فراخ ،کوههایی چه بلند، . در گلستانه چه بوی علفی می آید.

هیچ نظری موجود نیست: